English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (33 milliseconds)
English Persian
blame سرزنش کردن ملامت کردن
blamed سرزنش کردن ملامت کردن
blames سرزنش کردن ملامت کردن
blaming سرزنش کردن ملامت کردن
Other Matches
sail into به باد سرزنش گرفتن سرزنش کردن
rebuke ملامت کردن
to find fault with از ملامت کردن
rebuked ملامت کردن
reprove ملامت کردن
sneap ملامت کردن
reproves ملامت کردن
reproved ملامت کردن
reproving ملامت کردن
rebukes ملامت کردن
rebuking ملامت کردن
dress down سخت ملامت کردن
upbraids متهم کردن ملامت کردن
upbraided متهم کردن ملامت کردن
call down ملامت کردن تحقیر کردن
upbraid متهم کردن ملامت کردن
earful <idiom> پرخاش کردن ،سرزنش کردن
checked سرزنش کردن رسیدگی کردن
checks سرزنش کردن رسیدگی کردن
viyuperate توهین کردن سرزنش کردن
check سرزنش کردن رسیدگی کردن
upbraided سرزنش کردن
reproving سرزنش کردن
upbraid سرزنش کردن
upbraids سرزنش کردن
chide سرزنش کردن
call over the coals سرزنش کردن
wig سرزنش کردن
trounces سرزنش کردن
reprimand سرزنش کردن
sneap سرزنش کردن
reprimanding سرزنش کردن
reprimanded سرزنش کردن
rebuking سرزنش کردن
rebukes سرزنش کردن
tongue lash سرزنش کردن
to dress down سرزنش کردن
give it to <idiom> سرزنش کردن
ram (something) down one's throat <idiom> سرزنش کردن
threap سرزنش کردن
lash vt سرزنش کردن
rebuked سرزنش کردن
reprove سرزنش کردن
rebuke سرزنش کردن
wigs سرزنش کردن
reproved سرزنش کردن
call down سرزنش کردن
reproves سرزنش کردن
reprimands سرزنش کردن
chided سرزنش کردن
trouncing سرزنش کردن
berates سرزنش کردن
twit سرزنش کردن
bite someone's head off <idiom> سرزنش کردن
dispraise سرزنش کردن
berating سرزنش کردن
vituperate سرزنش کردن
repoach سرزنش کردن
reprehend سرزنش کردن
censures سرزنش کردن
censured سرزنش کردن
censure سرزنش کردن
berated سرزنش کردن
berate سرزنش کردن
chides سرزنش کردن
censuring سرزنش کردن
nattered سرزنش کردن
trounce سرزنش کردن
trounced سرزنش کردن
nattering سرزنش کردن
natters سرزنش کردن
chiding سرزنش کردن
natter سرزنش کردن
chid سرزنش کردن
twits سرزنش کردن
haze سرزنش کردن
expostulating سرزنش دوستانه کردن
rebuking توبیخ کردن سرزنش
to tick somebody off [British E] کسی را سرزنش کردن
to tell somebody off کسی را سرزنش کردن
scolds زن غرولندو سرزنش کردن
scolded زن غرولندو سرزنش کردن
rebukes توبیخ کردن سرزنش
wite توهین سرزنش کردن
to take somebody to task کسی را سرزنش کردن
expostulate سرزنش دوستانه کردن
to chide somebody کسی را سرزنش کردن
rebuked توبیخ کردن سرزنش
rebuke توبیخ کردن سرزنش
expostulates سرزنش دوستانه کردن
expostulated سرزنش دوستانه کردن
scold زن غرولندو سرزنش کردن
to drop on سرزنش یاتنبیه کردن
snubbed جلوگیری سرزنش کردن
(on the) safe side <idiom> سخت سرزنش کردن
snub جلوگیری سرزنش کردن
renouncing سرزنش یا متهم کردن
to read one a lecture کسیرا سرزنش کردن
renounces سرزنش یا متهم کردن
snubbing جلوگیری سرزنش کردن
renounce سرزنش یا متهم کردن
to hall over the couls سرزنش یا توبیخ کردن
snubs جلوگیری سرزنش کردن
chidden صداکردن سرزنش کردن
renounced سرزنش یا متهم کردن
ranting سرزنش کردن یاوه سرایی
ranten سرزنش کردن یاوه سرایی
ranted سرزنش کردن یاوه سرایی
rant سرزنش کردن یاوه سرایی
chew out (someone) <idiom> به شدت سرزنش کردن (شخصی)
skin alive <idiom> سرزنش کردن،کتک زدن
rants سرزنش کردن یاوه سرایی
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to e. with person on a thing کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to have your share of something [negative] چیزی [بدی] را اجبارا تحمل کردن [باران یا سرزنش]
rebuke ملامت
rebukes ملامت
reprehension ملامت
rebuking ملامت
rebuked ملامت
reproachful ملامت امیز
reprehensive ملامت امیز
dress down ملامت سخت
self recrimination ملامت خویشتن
snuff ملامت فوت
irreproachable ملامت نکردنی
reproacher ملامت کننده
irreprehensible ملامت نکردنی
taxes ملامت تهمت
rebuker ملامت کننده
self reproach ملامت نفس
taxed ملامت تهمت
tax ملامت تهمت
reproachless ملامت نکردنی
reproof ملامت توبیخ ملایم
imputative ملامت امیز اسنادی
drearily بطور ملامت انگیز
reproofs ملامت توبیخ ملایم
non-event رویداد ملامت انگیز یا ساختگی
non-events رویداد ملامت انگیز یا ساختگی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
scolding سرزنش
dressing-down سرزنش
reproof سرزنش
rail سرزنش
ratings سرزنش
remonstrance سرزنش
rating سرزنش
twits سرزنش
condemnation سرزنش
censuring سرزنش
reproofs سرزنش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com