English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
attender شخص حاضر در جایی
Other Matches
prepare for action حاضر به عملیات شدن حاضر به تیر کردن
stocked :حاضر
stock :حاضر
agreeable حاضر
existing حاضر
presented حاضر
presenting حاضر
present حاضر
presents حاضر
ubiquitous حاضر
in the saddle حاضر
on hand <idiom> حاضر
readied قبضه حاضر
omnipresent همه جا حاضر
readies حاضر به کار
repartee حاضر جوابی
readies قبضه حاضر
readied حاضر به کار
here بدینسو حاضر
omnipresent حاضر در همه جا
make ready حاضر شدن
ready حاضر به کار
ready قبضه حاضر
johnny on the sopt حاضر و اماده
delicatessen اغذیه حاضر
delicatessens اغذیه حاضر
toss off <idiom> حاضر جواب
action front حاضر به تیر
get ready حاضر شدن
to e. an appearance حاضر شدن
readying حاضر به کار
readying قبضه حاضر
rigs وضع حاضر
attend حاضر بودن
attending حاضر بودن
attends حاضر بودن
rig وضع حاضر
rigged وضع حاضر
present [at] <adj.> باشنده [حاضر] [در]
For the time being. At peresent. presently. درحال حاضر
active حاضر بخدمت
operationally ready حاضر به کار
operationally ready حاضر به عملیات
roll call حاضر و غایب
willing حاضر خواهان
current در حال حاضر
readiness to report حاضر جوابی
at the present moment درحال حاضر
operational حاضر به کار
existing در حال حاضر
currents در حال حاضر
at the moment در حال حاضر
at present در حال حاضر
stand by حاضر بودن
ready wit حاضر جوابی
inopportunity بی جایی
someplace یک جایی
someplace جایی
wherever جایی که
inopportuneness بی جایی
minx زن هر جایی
n tuple N جایی
charnel house جایی که
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
To call the roll. Roll-call. حاضر غایب کردن
get ready حاضر کردن یا شدن
obliging حاضر خدمات مهربان
he refused to go حاضر نشد برود
fitting out حاضر کردن ناو
inbearing فضولانه حاضر خدمت
call the roll حاضر و غایب کردن
i agreed to go حاضر شدم بروم
unready غیراماده حاضر نشده
ready position حالت حاضر به تیر
Get ready for the journey(trip) برای مسافرت حاضر شو
fair game طعمهی حاضر و آماده
inbearing ناخوانده حاضر خدمت
actions فرمان حاضر به تیر
action فرمان حاضر به تیر
to conjure up با سحر حاضر کردن
To prepare something. To get somethings ready. چیزی را حاضر کردن
show up سر موقع حاضر شدن
roll-calls حاضر و غایب کردن
operational route جاده حاضر به کار
march order حاضر براه کردن
to be present باشنده [حاضر] بودن
To keep an appointment . سر قرار حاضر شدن
roll-call حاضر و غایب کردن
presence of mind حاضر ذهنی هوشیاری
from the outside از خارج [از جایی]
gas log جایی که گازمیسوزد
scratch where it itches هر جایی را که میخاردبخارانید
translocation جابه جایی
displacement جابه جایی
shift جابه جایی
shifted جابه جایی
shifts جابه جایی
commonplace همه جایی
banal همه جایی
transposition جابه جایی
immutability پا بر جایی ثبات
senior officer afloat ارشدترین افسر حاضر در ناو
set up حاضر به جنگ کردن توپ
get ready اماده شدن حاضر کردن
show up حاضر شدن حضور یافتن
roll call حاضر و غایب کردن افراد
improvisator بدیهه ساز حاضر جواب
make ready اماده شدن حاضر کردن
offer to buy something حاضر به خرید چیزی شدن
Those who attended the meeting. کسانیکه در جلسه حاضر بودند
improvisation بدیهه سازی حاضر جوابی
date در حال حاضر یا اخیراگ امروزی
never to be at a loss for an answer همیشه حاضر جواب بودن
readying حاضربه تیر حاضر باشید
readies حاضربه تیر حاضر باشید
readied حاضربه تیر حاضر باشید
dates در حال حاضر یا اخیراگ امروزی
At the moment we are not able to ... در حال حاضر امکانش نیست که ما ...
When will they be ready? چه وقت آنها حاضر میشود؟
ready حاضربه تیر حاضر باشید
Are you prepared to accept my conditions? حاضر ید شرایط مرا بپذیرید؟
embattle حاضر شدن برای جنگ
embattle حاضر به جنگ کردن یا شدن
ubiquitous همه جا حاضر موجود درهمه جا
all available کلیه توپخانه حاضر به تیر
I was an eye witness to what happened. من حاضر وناظر وقا یع بودم
I wI'll get (persuade)him to sign . اورا حاضر بامضاء می کنم
somewheres یک جایی دریک محلی
rettery جایی که بذرک را می خیسانند
Somewhere in the darkness جایی در میانی تاریکی
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
stand clear جایی را ترک کردن
come back <idiom> برگشتن به جایی که حالاهستی
come from <idiom> بومی جایی بودن
drop by <idiom> بازدید از کسی با جایی
lie in wait <idiom> جایی قیم شدن
make a beeline for something <idiom> با عجله به جایی رفتن
to install oneself in a place در جایی برقرار شدن
to induct into a seat در جایی برقرار کردن
to go about ازجایی به جایی رفتن
p.of the ways جایی که بایدیکی ازچندچیزرابرگزید
synesthesia جابه جایی حسی
to hunker down in a place در جایی پناه بردن
synaesthesia جابه جایی حسی
I have no place (nowhere) to go. جایی ندارم بروم
locomotion جابه جایی حرکتی
transposition of affect جابه جایی عاطفه
drive displacement جابه جایی سائق
displacement of affect جابه جایی عاطفه
somewhere یک جایی دریک محلی
locomotor behavior رفتار جابه جایی
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
at this stage <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
he would take no refusal هیچ حاضر نمیشد که تقاضایش رد شود
to report oneself حاضر شدن وخود را معرفی کردن
sets وسیله حاضر بکار تنظیم شده
set وسیله حاضر بکار تنظیم شده
operating force نیروهای حاضر به کار نیروی فعال
ready rack قفسه مهمات حاضر برای تیراندازی
setting up وسیله حاضر بکار تنظیم شده
current آدرسی که در حال حاضر استفاده میشود
operationally ready حاضر به عمل اماده از نظر عملیاتی
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
currents آدرسی که در حال حاضر استفاده میشود
out of one's element <idiom> جایی که به شخص تعلق ندارد
break fresh ground <idiom> از راهی تازه به جایی رسیدن
tourist trap <idiom> جایی که جذب توریست میکند
get out from under <idiom> از جایی که شخص دوست نداردفرارکند
berths جایی که قایق به لنگربسته میشود
to admit sombody [into a place] راه دادن کسی [به جایی]
berthed جایی که قایق به لنگربسته میشود
berth جایی که قایق به لنگربسته میشود
to stay away from something دور ماندن از چیزی یا جایی
to stay away from something اجتناب کردن از چیزی یا جایی
berthing جایی که قایق به لنگربسته میشود
strict enclosure انزوای سخت [در آن حالت یا جایی]
boarding houses جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
i took up where he left از جایی که او ول کرد من ادامه دادم
i am at my wit's end دیگر عقلم به جایی نمیرسد
to the best of ones ability تا جایی که کسی توان آن را دارد
boarding house جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
lomomote از جایی بجایی حرکت کردن
on good turn deserves another کاسه جایی رودکه بازاردقدح
rotation about ... دوران دور ... [محوری یا جایی]
parting of the ways جایی که باید یکی از چندچیزرابرگزید
to tow a vehicle [to a place] یدکی کشیدن خودرویی [به جایی]
ready missile موشک حاضر به پرتاب روی سکوی اتش
rolling reserve امادذخیره دم دست وهمیشه حاضر در پای کار
actual job [job held] [occupation held] پیشه در حال حاضر نگه داشته شده
our offer to render a service حاضر شدن ما برای اینکه خدمتی بکنیم
It doesn't fly with me [American E] [colloquial] من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
make the scene <idiom> به محل یا حادثه خاص رفتن ،حاضر شدن
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
hath سوم شخص مفرد اززمان حاضر فعل have
That won't work with me! من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
exchanged جابه جایی داده بین دو محل
to turn back برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
Mind your head! مواظب سرت باش! [که به جایی نخورد]
to decamp با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
to skive off early [British English] با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com