English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English Persian
condition شرط نمودن شایسته کردن
Other Matches
quotable شایسته نقل قول کردن
to put out of court شایسته مطرح کردن ندانستن
disqualified سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualify سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifies سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifying سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
head-hunting <idiom> جستجو کردن برای یافتن شخصی شایسته ولایق
palpate لمس کردن امتحان نمودن
deposing عزل نمودن خلع کردن
glamorising فریبا نمودن طلسم کردن
glamorize فریبا نمودن طلسم کردن
extrapolated قیاس کردن استقراء نمودن
glamorized فریبا نمودن طلسم کردن
glamorizes فریبا نمودن طلسم کردن
glamorizing فریبا نمودن طلسم کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
glamorises فریبا نمودن طلسم کردن
find and replace پیدا کردن و جایگزین نمودن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
instate برقرار کردن منصوب نمودن
immerse غوطه ور کردن شناور نمودن
immersed غوطه ور کردن شناور نمودن
immerses غوطه ور کردن شناور نمودن
glamorised فریبا نمودن طلسم کردن
immersing غوطه ور کردن شناور نمودن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
adjusting تصفیه نمودن تنظیم کردن
adjusts تصفیه نمودن تنظیم کردن
extrapolate قیاس کردن استقراء نمودن
extrapolating قیاس کردن استقراء نمودن
deposes عزل نمودن خلع کردن
extrapolates قیاس کردن استقراء نمودن
adjusts تسویه نمودن مطابق کردن
depose عزل نمودن خلع کردن
adjusting تسویه نمودن مطابق کردن
postulate قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulating قیاس منطقی کردن فرض نمودن
To belittle oneself . To make oneself cheap. خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
postulated قیاس منطقی کردن فرض نمودن
fractionate تجزیه وتفکیک نمودن برخه کردن
postulates قیاس منطقی کردن فرض نمودن
to win nny one's affections محبت کسی راجلب کردن کسیرادلبسته خود نمودن
warm up قبل از بازی حرکت کردن وخود را گرم نمودن
graving dock اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
to lay down a rule قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
countersink خزانه نمودن کلاهک دار کردن خزینه دار کردن خزینه
suitable <adj.> شایسته
purposive <adj.> شایسته
meets شایسته
meet شایسته
utilitarian [useful] <adj.> شایسته
inept نا شایسته
useful <adj.> شایسته
seemly شایسته
purposeful <adj.> شایسته
purpose-built <adj.> شایسته
practical <adj.> شایسته
practicable <adj.> شایسته
functional <adj.> شایسته
convenient <adj.> شایسته
appropriate [for an occasion] <adj.> شایسته
pertinent شایسته
proper شایسته
competent شایسته
exact <adj.> شایسته
proper <adj.> شایسته
real <adj.> شایسته
true <adj.> شایسته
worthier شایسته
worthiest شایسته
worthy شایسته
good شایسته
meritorious شایسته
apropos شایسته
correct <adj.> شایسته
accurate [correct] <adj.> شایسته
qua شایسته
fittest شایسته
qualified شایسته
fits شایسته
fit شایسته
companionable شایسته رفاقت
meetly بطور شایسته
christianlike شایسته مسیحیت
proper dress جامه شایسته
fitly بطور شایسته
suitable شایسته فراخور
by fits and starts شایسته لایق
meet for a man شایسته است که
behoove شایسته بودن
discreditable شایسته بی اعتباری
in due form بطرز شایسته
behove شایسته بودن
intrinsic مرتب شایسته
courtlier شایسته دربار
devisable شایسته اندیشه
meritorious شایسته ترین
pensionable شایسته بازنشستگی
beseem شایسته بودن
fittest لایق شایسته
fits لایق شایسته
courtliest شایسته دربار
courtly شایسته دربار
ought not شایسته نیست
ogr شایسته غول
fit لایق شایسته
aright <adv.> بطور شایسته
correctly <adv.> بطور شایسته
becoming شایسته درخور
properly بطور شایسته
as it deserves بطور شایسته
rightly <adv.> بطور شایسته
rightfully <adv.> بطور شایسته
properly <adv.> بطور شایسته
justly <adv.> بطور شایسته
devisable شایسته تامل
duly <adv.> بطور شایسته
the ticket کار شایسته
worthful شایسته مستحق
to be proper for شایسته بودن
derisible شایسته ریشخند
befitting درخور شایسته
apt مناسب شایسته
worshipful شایسته احترام
adequate شایسته بودن
conditioning شایسته سازی
quoteworthy شایسته ذکر
eligible شایسته انتخاب
winnable شایسته پیروزی
chemical wash کهنه شور یا دواشور نمودن فرش با کلر و خاکستر چوب جهت ملایم کردن رنگ ها و افزایش طول عمر ظاهری و غیر حقیقی فرش
worthily بطور شایسته و در خور
oughtn't نبایستی شایسته نیست
worthy to become a king شایسته شاه شدن
servile شایسته نوکران چاپلوس
humance انسانی شایسته بشریت
sufficient شایسته صلاحیت دار
workmanly شایسته کارگر خوب
qualified for work شایسته یاقابل کارکردن
fit to work شایسته یاقابل کارکردن
nameable شایسته نام بردن
righting شایسته خوب ذیحق
righted شایسته خوب ذیحق
right شایسته خوب ذیحق
ineligible نا شایسته برای انتخاب
it does not befit me to شایسته من نیست که مرانشاید که
workmanlike شایسته کارگر خوب
competent شایسته دارای سر رشته
gentlemanlike شایسته مرد نجیب
suitably بطور مناسب یا شایسته
best شایسته ترین پیشترین
revising اصلاح کردن اصلاح نمودن
revises اصلاح کردن اصلاح نمودن
revise اصلاح کردن اصلاح نمودن
palmary شایسته ستایش و تقدیر برجسته
merited شایسته بودن استحقاق داشتن
meriting شایسته بودن استحقاق داشتن
give someone their due <idiom> دادن اعتبار به شخص شایسته
he is unworthy of his position شایسته مقام خود نیست
gentlewomanlike شایسته بانوان نجیب ومحترم
merits شایسته بودن استحقاق داشتن
hellishness خویی که شایسته دوزخ باشد
merit شایسته بودن استحقاق داشتن
affimable شایسته انکه بطورقطع گفته شود
constructive school credit بورس تحصیلی برای پرسنل شایسته نظامی
it was beneath my notice شایسته اینکه اعتنایی بان کنم نبود
picturesquely چنانکه شایسته عکس برداری یانقاشی باشد
The ceremony concluded with the recital of an apropos poem. مراسم با تلاوت شعر شایسته به پایان رسید.
adorably چنانکه شایسته ستایش باشد بطور ستوده
seemed نمودن
shows نمودن
dont نمودن
dost نمودن
animadvert نمودن
animalize نمودن
showŠetc نمودن
showed نمودن
abstracts نمودن
abstracting نمودن
show نمودن
to gain any ones ear نمودن
seem نمودن
seems نمودن
abstract نمودن
academically چنانچه شایسته انجمن دانش یا فرهنگستانی باشد ادیبانه
pontifically چنانکه شایسته اسقفان باشد با جامه یا ایین اسقفی
waived اغماض نمودن
installing منصوب نمودن
accommodated تطبیق نمودن
installs منصوب نمودن
standardised استاندارد نمودن
adjust تسویه نمودن
dusk تاریک نمودن
standardizes استاندارد نمودن
accommodates تطبیق نمودن
friend یاری نمودن
numeralization عددی نمودن
friends یاری نمودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com