English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
Other Matches
bullion شمش فلزات با عیار معین
assays عیار گرفتن
evaluate عیار گرفتن
investigate عیار گرفتن
look into عیار گرفتن
analyze [American] عیار گرفتن
analyse [British] عیار گرفتن
assay عیار گرفتن
scrutinize عیار گرفتن
survey عیار گرفتن
inspect عیار گرفتن
explore عیار گرفتن
study عیار گرفتن
bolt [examine] عیار گرفتن
dissect [analyse] عیار گرفتن
assay عیار گرفتن
check عیار گرفتن
determine عیار گرفتن
enquire into عیار گرفتن
examine عیار گرفتن
assay عیار گرفتن سنجش
assays عیار گرفتن سنجش
standarize با نمونه یا عیار قانونی مطابقت کردن استاندارد کردن
alloys عیار زدن معتدل کردن
alloy عیار زدن معتدل کردن
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
denominate معین کردن
limit معین کردن
designating معین کردن
designates معین کردن
designate معین کردن
allocating معین کردن
allocates معین کردن
allocate معین کردن
specifies معین کردن
specifying معین کردن
specify معین کردن
define معین کردن
settles معین کردن
figure out معین کردن
inset : معین کردن
settle معین کردن
defining معین کردن
defines معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
insets : معین کردن
defined معین کردن
time وقت معین کردن
times وقت معین کردن
dates مدت معین کردن
timed وقت معین کردن
pre appoint قبلا معین کردن
to map out جز بجز معین کردن
pre appoint از پیش معین کردن
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
date مدت معین کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
locate جای چیزی را معین کردن
located جای چیزی را معین کردن
locates جای چیزی را معین کردن
locating جای چیزی را معین کردن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
sanctions ضمانت اجرایی معین کردن
allotted معین کردن سهم دادن
sanctioning ضمانت اجرایی معین کردن
allotting معین کردن سهم دادن
allots معین کردن سهم دادن
allot معین کردن سهم دادن
sanctioned ضمانت اجرایی معین کردن
sanction ضمانت اجرایی معین کردن
destine مقدر کردن سرنوشت معین کردن
officers افسر معین کردن فرماندهی کردن
officer افسر معین کردن فرماندهی کردن
to impose a curfew خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
area blocking سد راه کردن رقیب در منطقه معین
parses اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parsed اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parse اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to settle an a برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
time charter اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
set up اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
specify معین کردن معلوم کردن
specifies معین کردن تصریح کردن
define معین کردن معنی کردن
delimiting معین کردن مرزیابی کردن
delimits معین کردن مرزیابی کردن
specifying معین کردن تصریح کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
specify معین کردن تصریح کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
defines معین کردن معنی کردن
delimit معین کردن مرزیابی کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
delimited معین کردن مرزیابی کردن
defined معین کردن معنی کردن
defining معین کردن معنی کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
tick mark علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
so علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
errant عیار
carats عیار
globetrotters عیار
carat عیار
subtil عیار
globetrotter عیار
rover عیار
alloys عیار
alloy عیار
fineness عیار
long headed عیار
pukka تمام عیار
fineness عیار فلزات
titles عیار عوض
full scale تمام عیار
sterling تمام عیار
gold carats f. زرهیجده عیار
plate mark نشان عیار
full-scale تمام عیار
title عیار عوض
base ore کانه کم عیار
titration تعیین عیار
pucka تمام عیار
assayer صاحب عیار
dyed-in-the-wool تمام عیار
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقیاس معین برای استفاده در موزاییکهای عکسی
perfects بی عیب تمام عیار
full bodied money پول تمام عیار
perfected بی عیب تمام عیار
perfect بی عیب تمام عیار
hallmarks انگ نشانه عیار
hallmark انگ نشانه عیار
perfecting بی عیب تمام عیار
hip and thigh یکسره تمام عیار
monetary stand عیار قانونی مسکوکات
pixing the coin سنجش عیار سکه
authorization to copy اجازه ناشر نرم افزار به کاربر برای کپی کردن از برنامه در تعدادی معین
standards عیار قانونی استاندارد مقرر
holergasia روان پریشی تمام عیار
full bodied gold coin سکه طلای تمام عیار
standard عیار قانونی استاندارد مقرر
tabulation 1-مرتب کردن جدول اعداد.2-حرکت نوک چاپ یا نشانه گر در یک فاصله معین شده در امتداد یک خط
beau ideal زیبای تمام عیار کمال مطلوب
He was every inch a frenchman. اویک فرانسوی تمام عیار بود
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
sets 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
setting up 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
set 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
periphrastic conjugation صرف افعال با استعمال غیرضروری فعلهای معین بجای ساده صرف کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
reversion هبه کردن مال غیر منقول بخ کسی به شرط حدوث امری در خارج یا گذشتن مدت معین هبه مشروط
seized ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seizes ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seize ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
strike root ریشه کردن گرفتن
surrender پس گرفتن و تبدیل کردن
surrendered پس گرفتن و تبدیل کردن
surrenders پس گرفتن و تبدیل کردن
abalienate منتقل کردن پس گرفتن
hold جا گرفتن تصرف کردن
to smell out گرفتن وپیدا کردن
holds جا گرفتن تصرف کردن
fogs تیره کردن مه گرفتن
embracing در بر گرفتن بغل کردن
circled گرفتن احاطه کردن
fog تیره کردن مه گرفتن
hunt down دنبال کردن و گرفتن
circling گرفتن احاطه کردن
circle گرفتن احاطه کردن
obtain فراهم کردن گرفتن
to fill up گرفتن تکمیل کردن
educe گرفتن استخراج کردن
obtains گرفتن یا دریافت کردن
obtain گرفتن یا دریافت کردن
obtains فراهم کردن گرفتن
obtained فراهم کردن گرفتن
circles گرفتن احاطه کردن
obtained گرفتن یا دریافت کردن
embraced در بر گرفتن بغل کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com