English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 208 (33 milliseconds)
English Persian
arrogate غصب کردن بخود بستن
Search result with all words
assume بخود بستن وانمود کردن
assumes بخود بستن وانمود کردن
feign بخود بستن جعل کردن
feigns بخود بستن جعل کردن
pretend بخود بستن دعوی کردن
pretending بخود بستن دعوی کردن
pretends بخود بستن دعوی کردن
Other Matches
pretend بخود بستن
sham بخود بستن
feign بخود بستن
dissemble بخود بستن
playact بخود بستن
arrogation بخود بستن
delusion of reference هذیان بخود بستن
refocillate تجدید حیات کردن بخود اوردن
attach 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attaching 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attaches 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
dog down بستن و جذم کردن درب محکم کردن درپوش اشیاء
bound خیز محدود کردن مقید کردن بستن
contract مخفف کردن مقاطعه کردن قرارداد بستن
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
binding صحافی کردن به هم بستن
astringe جمع کردن بستن
assess تعیین کردن بستن
assessing تعیین کردن بستن
shut off قطع کردن بستن
steek بستن سجاف کردن
bindings صحافی کردن به هم بستن
assesses تعیین کردن بستن
blocks بستن مسدود کردن
blocked بستن مسدود کردن
block بستن مسدود کردن
turn off <idiom> بستن ،خاموش کردن
assessed تعیین کردن بستن
decamps رخت بر بستن کوچ کردن
seals مهر و موم کردن بستن
stamp نقش بستن منقوش کردن
decamped رخت بر بستن کوچ کردن
decamp رخت بر بستن کوچ کردن
stipulating پیمان بستن تصریح کردن
stamps نقش بستن منقوش کردن
stipulates پیمان بستن تصریح کردن
To turn the tap on (off). شیر آب را باز کردن ( بستن )
wattle نرده گذاری کردن بستن
cincture احاطه کردن کمرچیزی را بستن
decamping رخت بر بستن کوچ کردن
to bar apatn بستن و مسدود کردن راه
to lay on بستن مالیات تحمیل کردن
stipulate پیمان بستن تصریح کردن
string مربی خم کردن کمان و بستن زه
seal مهر و موم کردن بستن
to form a notion اندیشه کردن خیال بستن
levy مالیات بستن بر جمع اوری کردن
gagging پوزه بند بستن محدود کردن
gags پوزه بند بستن محدود کردن
laces بندکفش را بستن یراق دوزی کردن
seel چشم خود را بستن کور کردن
lace بندکفش را بستن یراق دوزی کردن
sets بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
levies مالیات بستن بر جمع اوری کردن
levying مالیات بستن بر جمع اوری کردن
levied مالیات بستن بر جمع اوری کردن
gagged پوزه بند بستن محدود کردن
trussed بهم بستن بادبان را جمع کردن
gag پوزه بند بستن محدود کردن
shunted موازی کردن بستن بسته شدن
shunts موازی کردن بستن بسته شدن
setting up بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
trussing بهم بستن بادبان را جمع کردن
set بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
shunt موازی کردن بستن بسته شدن
trusses بهم بستن بادبان را جمع کردن
truss بهم بستن بادبان را جمع کردن
to occlude بستن [جلو چیزی راگرفتن ] [مسدود کردن]
buckle باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
buckles باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
shut off <idiom> بستن شیرآب یا خاموش کردن کلید برق
buckled باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
lacevi بستن با بند سفت کردن حاشیه دارکردن
To be out to do some thing . کمر همت بستن ( کمر انجام کاری را بستن )
assembly بستن و سوار کردن قطعات اسلحه اجتماع یکانها
substantive متکی بخود
aplomb اطمینان بخود
self congratulation تبریک بخود
narcissism عشق بخود
self-help کمک بخود
self help کمک بخود
bethink بخود امدن
preened بخود بالیدن
self trust اعتماد بخود
preening بخود بالیدن
preens بخود بالیدن
to remember oneself بخود امدن
to imbrue with blood بخود اغشتن
assumable بخود گرفتنی
self respect احترام بخود
self exaltation بخود بالیدن
he was restored to reason بخود امد
self dramatization بخود بندی
to imbrue in blood بخود اغشتن
self dependent متکی بخود
self consequence اهمیت بخود
by it self خود بخود
assumed بخود بسته
self confident مطمئن بخود
spohnge بخود کشیدن
spontaneous خود بخود
to suck in بخود کشیدن
assumes بخود گرفتن
self relative نسبت بخود
assume بخود گرفتن
self-pity ترحم بخود
self importance دادن بخود
introspect بخود برگشتن
preen بخود بالیدن
self pity ترحم بخود
monopolized بخود انحصار دادن
assumed بخود گرفته عاریتی
to stint oneself تنگی بخود دادن
to stand on one's own legs متکی بخود بودن
monopolize بخود انحصار دادن
appropriator بخود اختصاص دهنده
monopolised بخود انحصار دادن
monopolises بخود انحصار دادن
strike an attitude حالتی بخود گرفتن
to take the sun افتاب بخود دادن
monopolising بخود انحصار دادن
monopolizing بخود انحصار دادن
lay out oneself بخود زحمت دادن
monopolizes بخود انحصار دادن
to be convulsed with laughter از خنده بخود پیچیدن
autoplasty پیوند از خود بخود
to permit oneself بخود اجازه دادن
lion skin دلیری بخود بسته
to summon up courage جرات بخود دادن
self subsistence اعاشه خود بخود
self fruitful بخود بخودگرده افشان
diffidently با نداشتن اعتماد بخود
self rewarding پاداش دهنده بخود
screw up one's courage جرات بخود دادن
self fertility لقاح خود بخود
self activity فعالیت خود بخود
to be moped بخود راه دادن
to f. oneself بخود دلخوشی دادن
self charging خود بخود پر شونده
abiogenesis تولید خود بخود
self divison تقسیم خود بخود
muster up your courage جرات بخود بدهید
self moved دارای حرکت خود بخود
self lubricating خود بخود نرم شونده
self insured خود بخود بیمه شده
self formed خود بخود تشکیل شده
to rally one dispersed نیروی تازه بخود دادان
self registering خود بخود ثبت کننده
pretendedly بطور ساختگی یا بخود بسته
materialises صورت خارجی بخود گرفتن
autolysis هضم یا گوارش خود بخود
self regulating خود بخود تنظیم شونده
agonise بخود پیچیدن معذب شدن
self tightening خود بخود تنگ شونده
to buck up فرزشدن نیرویاجرات بخود دادن
self slayer مبادرت کننده بخود کشی
self rising خود بخود بلند شونده
to overstrain oneself زیاد بخود فشار اوردن
attitudinize حالت خاصی بخود گرفتن
materialising صورت خارجی بخود گرفتن
materializes صورت خارجی بخود گرفتن
materializing صورت خارجی بخود گرفتن
introspect بخود امدن درخود فرورفتن
materialised صورت خارجی بخود گرفتن
To give way to gloomy thoughts . فکرهای بد بخود راه دادن
materialize صورت خارجی بخود گرفتن
intervert بخود اختصاص دادن برگرداندن
To give way to doubt. To waver. بخود تردید راه دادن
materialized صورت خارجی بخود گرفتن
to put on frills سیمای ساختگی بخود دادن بادکردن
self pollination گرده افشانی خود بخود گیاه
self support اتکاء بخود تکفل مخارج خود
cupboard love عشق بخود بسته یاغرض الود
that is his look این کار وابسته بخود اوست
self unloading خود بخود تخلیه کننده بار
self digestion جذب خود بخود مواد غذایی
ultromotivy جنبش خود بخود نیروی خودبخودی جنبی
auto پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
aut پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و" خودکار"
stylolite ستون سنگی همجنس صخره متصل بخود
autos پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
appropriation قصدتملک و بخود اختصاص دادن مال مسروقه
ingratiatory طرف توجه قرار دهنده امیخته بخود شیرینی
tamping بستن مواد مشتعل کننده به دور خرج کیپ کردن خرج
log وارد کردن نشانه یا دستور در انتهای بخش کامپایل برای بستن تمام فایل ها و قط ع کانال بین ترمینال کاربر و کامپیوتر اصلی .
logs وارد کردن نشانه یا دستور در انتهای بخش کامپایل برای بستن تمام فایل ها و قط ع کانال بین ترمینال کاربر و کامپیوتر اصلی .
flagellant کسیکه برای بخشودگی ازگناهان بخود شلاق میزند موجود یا انگل تاژک دار
contract پیمان مقاطعه عقد و پیمان بستن تعهد کردن مقاطعه کردن
braced بابست محکم کردن محکم بستن
brace بابست محکم کردن محکم بستن
reassembled بستن قطعات سوار کردن قطعات
reassemble بستن قطعات سوار کردن قطعات
reassembles بستن قطعات سوار کردن قطعات
reassembling بستن قطعات سوار کردن قطعات
lock قفل کردن بستن قفل
locks قفل کردن بستن قفل
self reacting بطور خودکار متعادل شونده خود بخود تطبیق شونده
pseudomorph جسم معدنی که نمودجسم معدنی دیگر ر را بخود گرفته باشد
to put oa a semblance of anger سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
reflexively چنانکه بخود فاعل برگرد د چنانکه مفعول ان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com