Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 253 (33 milliseconds)
English
Persian
to lend and borrow
قرض دادن و قرض گرفتن
Search result with all words
average
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averaged
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averages
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averaging
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
acclimatised
خو دادن یا خو گرفتن
acclimatises
خو دادن یا خو گرفتن
acclimatising
خو دادن یا خو گرفتن
acclimatize
خو دادن یا خو گرفتن
acclimatized
خو دادن یا خو گرفتن
acclimatizes
خو دادن یا خو گرفتن
acclimatizing
خو دادن یا خو گرفتن
pace
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paces
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
squeeze
اب میوه گرفتن بزورجا دادن
squeezed
اب میوه گرفتن بزورجا دادن
squeezes
اب میوه گرفتن بزورجا دادن
squeezing
اب میوه گرفتن بزورجا دادن
distinguish
تشخیص دادن دیفرانسیل گرفتن
distinguishes
تشخیص دادن دیفرانسیل گرفتن
posture
چگونگی طرز ایستادن یا قرار گرفتن قرار دادن
postured
چگونگی طرز ایستادن یا قرار گرفتن قرار دادن
postures
چگونگی طرز ایستادن یا قرار گرفتن قرار دادن
posturing
چگونگی طرز ایستادن یا قرار گرفتن قرار دادن
trifle
بازیچه قرار دادن سرسری گرفتن
trifles
بازیچه قرار دادن سرسری گرفتن
accelerate
سرعت دادن سرعت گرفتن
accelerated
سرعت دادن سرعت گرفتن
accelerates
سرعت دادن سرعت گرفتن
accelerating
سرعت دادن سرعت گرفتن
reciprocate
دادن و گرفتن
reciprocated
دادن و گرفتن
reciprocates
دادن و گرفتن
format
روش قرار گرفتن سط رها و ستون ها برای نمایش دادن داده یا حروف در کارت پانچ
formats
روش قرار گرفتن سط رها و ستون ها برای نمایش دادن داده یا حروف در کارت پانچ
undertake
بعهده گرفتن قول دادن
undertaken
بعهده گرفتن قول دادن
undertakes
بعهده گرفتن قول دادن
skim
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skims
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
challenge and reply
ذکر گوینده و گیرنده پیام اعلام دادن و گرفتن پیام
damping vane
پرهای در فلومتر سوخت برای کاهش دادن و گرفتن نوسانات حاصل از جریان متلاطم
eep
گرفتن توپ و پاس دادن به دیگری
interwed
در یمان هم ازدواج کردن دختر دادن و دختر گرفتن
pawn broker
کسی که کارش دادن وامهای کوچک و گرفتن وثیقه است
put to the question
برای گرفتن اعتراف زجر دادن
ringing the changes
ترویج پول تقلبی ازطریق اشاعه خرید اشیا و بعدپس دادن انها و گرفتن پول درست بجای پولهای تقلبی پرداخت شده
superinduce
تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
to incline on's ear
با نظر مساعد گوش دادن گوش فرا گرفتن
to sue out a writ
حکمی را بوسیله دادن عرضحال گرفتن
rob Peter to pay Paul
<idiom>
از یکی گرفتن وبه یکی دادن
Other Matches
to take medical advice
دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
slag
کفه گرفتن تفاله گرفتن
gripping
طرز گرفتن وسیله گرفتن
grips
طرز گرفتن وسیله گرفتن
take in
<idiom>
زود گرفتن ،مطالب را گرفتن
gripped
طرز گرفتن وسیله گرفتن
grip
طرز گرفتن وسیله گرفتن
calebrate
جشن گرفتن عید گرفتن
to seal up
درز گرفتن کاغذ گرفتن
clam
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
clams
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
To tell some one his fortune .
برای کسی فال گرفتن ( فال کسی را گرفتن )
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
judging
حکم دادن تشخیص دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
house
منزل دادن پناه دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
gets
گرفتن
retaking
پس گرفتن
encumber
گرفتن
retrieves
پس گرفتن
retrieved
پس گرفتن
get
گرفتن
skim
کف گرفتن از
skimmed
گرفتن کف
retrieve
پس گرفتن
to take up
گرفتن
skimmed
کف گرفتن از
retakes
پس گرفتن
encumbered
گرفتن
encumbering
گرفتن
reclaims
پس گرفتن
overtake
گرفتن
captures
گرفتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com