English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (12 milliseconds)
English Persian
duffel لوازم واثاثه قابل حمل
duffle لوازم واثاثه قابل حمل
Other Matches
accessory لوازم یدکی لوازم اضافی
fittings لوازم
tackled لوازم
accessories لوازم
needments لوازم
equipments لوازم
fitment لوازم
tackles لوازم
tackling لوازم
fitting لوازم
dixings لوازم
fitments لوازم
tackle لوازم
fixing لوازم
furnishings لوازم
serviced لوازم
service لوازم
apparatus لوازم
estovers لوازم
fixings لوازم
equipment لوازم
sanitary ware لوازم بهداشتی
tool tether لوازم مورداحتیاج
gears اسباب لوازم
bedding لوازم تختواب
plumbing tools لوازم لولهکشیخانه
kitchen stuff لوازم اشپزخانه
utensil لوازم اشپزخانه
tackle لوازم کار
tackling لوازم کار
tackles لوازم کار
photography لوازم عکاسی
travelling outfit لوازم سفر
tackled لوازم کار
utensils لوازم اشپزخانه
stationery لوازم التحریر
rigs لوازم لباس
rigged لوازم لباس
rig لوازم لباس
personal effects لوازم شخصی
accessory لوازم یدکی
accessory لوازم فرعی
fittings لوازم ثابت
fittings لوازم قایق
paraphernalia اسباب لوازم
maintenance materials لوازم تعمیرات
fire-irons لوازم بخاری
camping equipment لوازم مخصوصاردو
firing accessories لوازم احتراق
kits بسته لوازم
kit بسته لوازم
hairstyling accessories لوازم آرایشمو
photographic accessories لوازم عکاسی
throwing apparatus لوازم پرتاب
accessories لوازم یدکی
accessory لوازم کمکی
geared اسباب لوازم
gear اسباب لوازم
outfit لوازم فنی
outfits لوازم فنی
illuminating fixture لوازم روشنایی
Home appliances لوازم خانگی
muniment وسیله دفاع لوازم
drawing materials لوازم نقشه کشی
duffle bag کیسه لوازم شخصی
spare parts list فهرست لوازم یدکی
swimming things لوازم شنا [حمام]
bathing things لوازم شنا [حمام]
bathing gear لوازم شنا [حمام]
fixture لوازم نصب کردنی
motorcar accessories لوازم اضافی اتومبیل
desk accessory لوازم رومیزی یا روزمره
stationers فروشنده لوازم التحریر
equipage اسباب و لوازم جنگی
stationer فروشنده لوازم التحریر
upholstery اثاثه یا لوازم داخلی
table ware لوازم میز یا سفره
fire irons لوازم پای بخاری
drilling fixture لوازم مته کاری
spares stock موجودی لوازم یدکی
bathing clothes لوازم شنا [حمام]
accessory box جعبه لوازم یدکی
outfitter فروشنده لوازم شکار
accessory pouch کیسه کوچک لوازم
outfitters فروشنده لوازم شکار
tableware لوازم میز یا سفره
dressing case جعبه لوازم ارایش
toiletry لوازم ارایش اسباب توالت
sanitate دارای لوازم بهداشتی کردن
deadlined equipment لوازم و تجهیزات از کار افتاده
fixtures لوازم برقی و لوله کشی
dinner set لوازم و فرف شام یا ناهار
mountings لوازم نصب شده روی وسیله
pantry شربت خانه مخصوص لوازم سفره
pantries شربت خانه مخصوص لوازم سفره
manifest destiny لوازم قهری بسط وتوسعه نژادی
stock in trade لوازم وابزار کار فوت وفن
I expended all my capital on equipment. تمام سرمایه ام راصرف خرید لوازم کردم
tote road جاده مخصوص حمل لوازم وذخایر به محلی
bedclothes لوازم رختخواب مثل ملافه ولحاف و پتو
Personal effects are duty-free. لوازم شخصی معاف از حقوق گمرکی است
tackled از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackle از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackles از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackling از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
accessory objects لوازم اضافی جهت زینت بخشیدن به بافت مثل مروارید و پولک و غیره
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
escrow سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
dropped محل یک ترمینال راه دور درشبکه فاصله میان بالا وپایین یک ورق از لوازم التحریر کامپیوتری
dropping محل یک ترمینال راه دور درشبکه فاصله میان بالا وپایین یک ورق از لوازم التحریر کامپیوتری
drops محل یک ترمینال راه دور درشبکه فاصله میان بالا وپایین یک ورق از لوازم التحریر کامپیوتری
drop محل یک ترمینال راه دور درشبکه فاصله میان بالا وپایین یک ورق از لوازم التحریر کامپیوتری
exigible قابل مطالبه قابل پرداخت
tenable قابل مدافعه قابل تصرف
adducible قابل اضهار قابل ارائه
flexile قابل تغییر قابل تطبیق
achievable قابل وصول قابل تفریق
presumable قابل استنباط قابل استفاده
presentable قابل معرفی قابل ارائه
presentable قابل نمایش قابل تقدیم
observable قابل مشاهده قابل گفتن
bilable قابل رهایی قابل ضمانت
thankworthy قابل تشکر قابل شکر
transferable قابل واگذاری قابل انتقال
exigible قابل تقاضا قابل ادعا
changeable قابل تعویض قابل تبدیل
combustible قابل سوزش قابل تراکم
sensible قابل درک قابل رویت
elastic قابل کش امدن قابل انعطاف
gas fitter فیتر یا مکانیکی که لولههای گاز و لوازم گاز منازل رانصب و تعمیر میکند
capacity حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacities حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
part list فهرست قطعات فهرست لوازم یدکی
visual display terminal ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
visual display unit ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
inconvertible غیر قابل تغییر غیر قابل تسعیر
floatable قابل کلک رانی قابل کرجی رانی
indemonstrable غیر قابل اثبات غیر قابل شرح
irrefrangible غیر قابل شکستن غیر قابل غضب
indiscoverable غیر قابل درک غیر قابل تشخیص
adobe type manager استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
vendable قابل فروش جنس قابل فروش
vendible قابل فروش جنس قابل فروش
cleavable قابل شکافته شدن قابل ورقه ورقه شدن
air transportable sonar سونار مخصوص هواپیما سونار قابل حمل با هواپیما سونار قابل حمل هوایی
abler قابل
solvable قابل حل
capable قابل
qualified قابل
acceptor قابل
incapable نا قابل
apt قابل
dissoluble قابل حل
good قابل
sensible قابل حس
able قابل
thorough paced قابل
soluble قابل حل
ablest قابل
pursuable قابل تعقیب
displaceable قابل تغییر
rebuttable presumptions احکام قابل رد
soiothfast قابل اعتماد
rebuttable قابل رو کردن
considerable قابل توجه
venial قابل عفو
objectionable قابل اعتراض
quoteworthy قابل اقتباس
assignability قابل تعیین
soluble oil روغن قابل حل
observable قابل مراعات
newsworthy قابل انتشار
ratable قابل ارزیابی
revocable قابل رجوع
dislikeable قابل تنفر
disputable قابل بحث
shippable قابل ارسال
prosecutable قابل تعقیب
refillable قابل تعویض
effaceable قابل زدودن
revocable قابل فسخ
arbitrable قابل داوری
approvable قابل تصویب
pitiable قابل ترحم
redeemable قابل ابتیاع
appropriative قابل ضبط
recoupable قابل جبران
vulnerable قابل حمله
revocable قابل برگشت
reclaimable قابل استرداد
receivable قابل قبول
apprehensible قابل فهم
employable قابل استخدام
reconcilable قابل تلفیق
satiable قابل اشباع
spareable قابل امساک
assurable قابل اطمینان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com