English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
Other Matches
rebel تمرد کردن
rebels تمرد کردن
rebelling تمرد کردن
rebelled تمرد کردن
recalcitrate تمرد کردن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
unruliness تمرد
inobedience تمرد
contumacy تمرد
mutiny تمرد
disobedience تمرد
recusance or sancy تمرد
mutinies تمرد
insurgence تمرد
rebelliousness تمرد
obstinacy تمرد
recalcitration تمرد
pervicacious تمرد
insurgency تمرد
rebellion شورش تمرد
rebellions شورش تمرد
recalcitrance تمرد سرکشی
mutinies تمرد سرکشی
recalcitrancy تمرد سرکشی
mutiny تمرد سرکشی
mutionusly از روی سرکشی یا تمرد
rebellions یاغیگری تمرد در مقابل دادگاه
rebellion یاغیگری تمرد در مقابل دادگاه
rescous مقاومت در برابر قانون تمرد نسبت به مامورین دولت
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
slot انداختن چفت کردن
lay aside پس انداز کردن انداختن
launched انداختن پرت کردن
slots انداختن چفت کردن
launching انداختن پرت کردن
slotting انداختن چفت کردن
launches انداختن پرت کردن
to put by دور انداختن رد کردن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
tosses پرت کردن انداختن
puts تعویض کردن انداختن
to set off انداختن برابر کردن
spit سوراخ کردن تف انداختن
putting تعویض کردن انداختن
put تعویض کردن انداختن
hurtling پرت کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
tossing پرت کردن انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
hurtled پرت کردن انداختن
launch انداختن پرت کردن
tossed پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
hurtle پرت کردن انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
kid دست انداختن مسخره کردن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
retards عقب انداختن اهسته کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
retard عقب انداختن اهسته کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
deface ازشکل انداختن محو کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
operates اداره کردن راه انداختن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
involve گیر انداختن وارد کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
operated اداره کردن راه انداختن
groove خط انداختن شیار دار کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
backs پشتی کردن پشت انداختن
involves گیر انداختن وارد کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
operate اداره کردن راه انداختن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
involving گیر انداختن وارد کردن
back پشتی کردن پشت انداختن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
run به کار انداختن روشن کردن موتور
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
switches روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switch روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down پایین انداختن انداختن
demonetization خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
stagger از پا انداختن
prostrate از پا انداختن
pilling تل انداختن
overthrowing بر انداختن
overthrows بر انداختن
hitches انداختن
overthrew بر انداختن
emplace جا انداختن
slings انداختن
to draw lots انداختن
thrust انداختن
fling انداختن
thrusting انداختن
to lay by the heels بر انداختن
overthrow بر انداختن
retroject پس انداختن
to leave out انداختن
lash vt انداختن
to play a searchlight انداختن
deleting انداختن
spilled or spilt انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com