English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
Other Matches
rebelling تمرد کردن
rebel تمرد کردن
rebelled تمرد کردن
rebels تمرد کردن
recalcitrate تمرد کردن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
recusance or sancy تمرد
disobedience تمرد
mutiny تمرد
mutinies تمرد
rebelliousness تمرد
obstinacy تمرد
unruliness تمرد
recalcitration تمرد
insurgency تمرد
contumacy تمرد
pervicacious تمرد
inobedience تمرد
insurgence تمرد
mutinies تمرد سرکشی
mutiny تمرد سرکشی
recalcitrancy تمرد سرکشی
recalcitrance تمرد سرکشی
rebellions شورش تمرد
rebellion شورش تمرد
mutionusly از روی سرکشی یا تمرد
rebellion یاغیگری تمرد در مقابل دادگاه
rebellions یاغیگری تمرد در مقابل دادگاه
rescous مقاومت در برابر قانون تمرد نسبت به مامورین دولت
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
launched انداختن پرت کردن
toss پرت کردن انداختن
tosses پرت کردن انداختن
to put by دور انداختن رد کردن
spit سوراخ کردن تف انداختن
launching انداختن پرت کردن
tossing پرت کردن انداختن
tossed پرت کردن انداختن
put تعویض کردن انداختن
slot انداختن چفت کردن
puts تعویض کردن انداختن
slots انداختن چفت کردن
slotting انداختن چفت کردن
launch انداختن پرت کردن
to set off انداختن برابر کردن
hurtle پرت کردن انداختن
hurtled پرت کردن انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
putting تعویض کردن انداختن
lay aside پس انداز کردن انداختن
launches انداختن پرت کردن
hurtles پرت کردن انداختن
hurtling پرت کردن انداختن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
operates اداره کردن راه انداختن
involve گیر انداختن وارد کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
involving گیر انداختن وارد کردن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
operate اداره کردن راه انداختن
operated اداره کردن راه انداختن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
deface ازشکل انداختن محو کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
kid دست انداختن مسخره کردن
backs پشتی کردن پشت انداختن
kidded دست انداختن مسخره کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
retard عقب انداختن اهسته کردن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
groove خط انداختن شیار دار کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
retards عقب انداختن اهسته کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
back پشتی کردن پشت انداختن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
run به کار انداختن روشن کردن موتور
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
switched روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switch روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down پایین انداختن انداختن
demonetization خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
fells انداختن
thrusting انداختن
felled انداختن
stagger از پا انداختن
prostrate از پا انداختن
jaculate انداختن
to skips over انداختن
hew انداختن
spill انداختن
spilled انداختن
spills انداختن
hews انداختن
hewing انداختن
retroject پس انداختن
hurl انداختن
hurled انداختن
hurls انداختن
fell انداختن
spilling انداختن
hewed انداختن
floriate گل انداختن در
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com