English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
hyaloplasm ماده پروتوپلاسمی روشن زجاجی
Other Matches
translucid روشن کننده زجاجی
illuminant ماده روشن کننده
glassy زجاجی
hyaline زجاجی
vitreous زجاجی
hyaloid عضو زجاجی
translucency حالت زجاجی
hyaloid زجاجی شفاف
hyaloid غشاء زجاجی
hyaloid membrane غشاء زجاجی
translucence حالت زجاجی
transparence شفافیت حالت زجاجی
vitreous زجاجی شبیه شیشه
galssy شیشه مانند زجاجی
hyalitis ورم رطوبت زجاجی
vitrifiable قابل تبدیل بحالت زجاجی
illumination by diffusion روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
salp جنسی ازجانوران گرمسیری زجاجی وخمرهای شکل اقیانوسی
salpa جنسی ازجانوران گرمسیری زجاجی وخمرهای شکل اقیانوسی
thermite ماده مخصوص جوش کاری و ماده اتشزای داخل گلولههای اتشزا
antiset ماده ضدغلیظ شدن و بستن مواد ماده سیال کننده
photoresist ماده شیمیایی ای که در اثر اعمال نور به یک ماده مقاومت و محکم تبدیل میشود
materialism فلسفه اصالت ماده اعتقاد به اینکه انچه وجود دارد ماده است
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylight روز روشن روشن کردن
daylit روز روشن روشن کردن
illuminati روشن ضمیران روشن فکران
female connector دوشاخه ماده متصل کننده ماده
dope معرف یک ماده شیمیایی خاص به یک ماده
dopes معرف یک ماده شیمیایی خاص به یک ماده
coolant ماده سرماساز ماده خنک کننده
gunk ماده کثیف و چسبناک ماده چرب
coolants ماده سرماساز ماده خنک کننده
half tone screen صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
pigment ماده رنگی ماده ملونه
pigments ماده رنگی ماده ملونه
fuel ماده انرژی زا ماده کارساز
fueled ماده انرژی زا ماده کارساز
fuelled ماده انرژی زا ماده کارساز
fuels ماده انرژی زا ماده کارساز
fuelling ماده انرژی زا ماده کارساز
vignetting سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
flares گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminates چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flare گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminating چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
gynandromorph جانور نر و ماده هم نر و هم ماده
anti- ماده کائوچویی خاص برای عبور بار الکتریکی ایستا به یک زمین الکتریکی . یک اپراتور ماده را پیش از کنترل اعضای الکترونیکی حساس که ممکن است در اثر الکتریسیته ساکن آسیب ببیند کنترل میکند
oogamete سلول جنسی ماده یاخته جنسی ماده
explaining روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain روشن کردن باتوضیح روشن کردن
clean-cut روشن
clean cut روشن
nitid روشن
expressing روشن
cleaners روشن
explicit روشن
lightest روشن
expresses روشن
clear-cut روشن
set روشن
sets روشن
setting up روشن
sunny روشن
sunniest روشن
clears روشن
diaphanous روشن
sunnier روشن
express روشن
expressed روشن
perspicuous روشن
lighted روشن
on روشن
elucidates روشن
elucidating روشن
definite روشن
sharp cut روشن
brightest روشن
vivid روشن
brighter روشن
elucidate روشن
light روشن
moonlit روشن
alighting روشن
furbisher روشن گر
alight روشن
eyebright روشن
bright روشن
alights روشن
shrill روشن
shriller روشن
shrillest روشن
fogless روشن
cloudless روشن
eidetic روشن
notable <adj.> روشن
clear روشن
litten روشن
unequivocal روشن
unequivocally روشن
alighted روشن
elucidated روشن
on/off روشن
clearer روشن
in a good light روشن
lucid روشن
distinct <adj.> روشن
clearest روشن
legible روشن
transparent روشن
perspicuous <adj.> روشن
clear cut روشن
luculent روشن
transparently روشن
explicit <adj.> روشن
illuminate روشن کردن
elucidate روشن کردن
transpicuous روشن اشکار
transparent color رنگ روشن
brightens روشن کردن
illumine روشن کردن
illuminate روشن فکر
illumined روشن کردن
light <adj.> رنگ روشن
to shed light on روشن کردن
to come to light روشن شدن
to clear up روشن کردن
traffic signal نشانه روشن
to fire up روشن کردن
brightly بطور روشن
luminescence روشن تابی
to switch on روشن کردن
vividly بطور روشن
to bring tl light روشن کردن
elucidating روشن کردن
elucidates روشن کردن
pellucid بلورین روشن
turn on روشن کردن
second sight روشن بینی
illuminating روشن ساختن
elucidated روشن کردن
lighting سایه روشن
enlighten روشن فکرکردن
limpid روشن خالص
In broad daylight. درروز روشن
unambiguous واضح روشن
serene روشن صاف
inexplicable روشن نکردنی
illuminates روشن کردن
enlightening روشن فکرکردن
illuminates روشن ساختن
ignite روشن کردن
ignited روشن کردن
ignites روشن کردن
igniting روشن کردن
kindle روشن شدن
enlightens روشن فکرکردن
illuminates روشن فکر
clarifying روشن کردن
clarify روشن کردن
light روشن کردن
illuminating روشن کردن
illumines روشن کردن
clear-sighted روشن بین
alive روشن سرزنده
illuminating روشن فکر
brightening روشن کردن
illumining روشن کردن
illuminate روشن ساختن
lighted روشن کردن
kindled روشن شدن
kindles روشن شدن
brighten روشن کردن
tones سایه روشن
brightened روشن کردن
tone سایه روشن
lightest روشن کردن
clarifies روشن کردن
pale varnish لاک روشن
ditinct روشن مشخص
enlightenment روشن فکری
lumine روشن کردن
half tone سایه روشن
lucent روشن وشفاف
lightsome برنگ روشن
lightsome سبک روشن
head work فکر روشن
lightish نسبتا روشن
documentary photography تصویر روشن
clears روشن زدودن
Paleblue <adj.> <noun> آبی روشن
clairvoyance روشن بینی
luminaries جسم روشن
luminary جسم روشن
eidetic memory یاد روشن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com