English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
to d. up a liquid مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
Other Matches
transcribing استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribe استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribes استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribed استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
wetting مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
et cetera ومانندان
etcaetera ومانندان
frass گه موریانه ومانندان
pannage بلوطوالش ومانندان که به گرازمیخوراند
gadoid ماهی روغن ومانندان
such like از این گونه ومانندان
blank 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blankest 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
hydrolic مایعی
dredge الت تنقیه قنات ومانندان
curatorship تصدی کتابخانه وموزه ومانندان
dredges الت تنقیه قنات ومانندان
dredged الت تنقیه قنات ومانندان
fluidity حالت مایعی
pool rectifier یکسوکننده مایعی
bubble sextant سکستانت مایعی
of no scruples عاری ازدقت زیاد دراداب ومانندان
fieldwork کارهای صحرایی :زمین پیمایی ومانندان
liquid honing سنگ زنی مایعی
commandeer وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeered وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
frost work نقشه شبنم یخ زده در روی پنجره ومانندان
eyeleteer الت برای چشمه دراوردن ازبرودری ومانندان
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
leach [liquid formed by leaching] مایعی که از صافی گرفته شده [شیمی]
leachate مایعی که از صافی گرفته شده [شیمی]
eyelet ring حلقه کوچک فلزی که درسوراخ پارچه ومانندان میگذارندکه زودپاره
moleskin جامه وبویژه شلواری که ازپوست کورموش ومانندان درست میکنند
by the holy poker سوگند شوخی امیزی است چون به انروزهای غریب ومانندان
take off برداشتن پرواز کردن هواپیما
photographs عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
warps منحرف کردن تاب برداشتن
forborne دست برداشتن تحمل کردن
opens برداشتن پوشش یا باز کردن در
photographing عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
photographed عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
photograph عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
open برداشتن پوشش یا باز کردن در
warp منحرف کردن تاب برداشتن
warped منحرف کردن تاب برداشتن
opened برداشتن پوشش یا باز کردن در
phlorizin ماده تلخی که ازپوست ریشه درخت سیب ومانندان گرفته میشود
vacancies محل خالی جای خالی
vacancy محل خالی جای خالی
lops باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lopping باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lopped باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lop باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
removal از بین بردن برداشتن پیاده کردن
notate یادداشت برداشتن یاد داشت کردن
leachate مایعی که بوسله شستشو ازخاک یا واسطه دیگری بگذرد
lyophobic دارای عدم تجانس با مایعی که دران پراکنده شده
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
deflate خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
shake down جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
deflated خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflates خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflating خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
liquid crystal display colour pigmented صفحه نمایش با محلولهای کریستالی مایعی که رنگی به نظر میرسد
broth غذای مایعی مرکب از گوشت یاماهی وحبوبات وسبزیهای پخته
to clear out خالی کردن
purges خالی کردن
to play a gun on خالی کردن
clear-out خالی کردن
clear out خالی کردن
evacuating خالی کردن
purged خالی کردن
to work off خالی کردن
to give vent to one's wrath دق دل را خالی کردن
drain خالی کردن اب
vacated خالی کردن
vacate خالی کردن
vacates خالی کردن
drained خالی کردن اب
vacating خالی کردن
draining خالی کردن اب
depleting خالی کردن
drains خالی کردن اب
depletes خالی کردن
depleted خالی کردن
knock out خالی کردن
give way جا خالی کردن
deplete خالی کردن
to cleanovt خالی کردن
purge خالی کردن
venting خالی کردن
unload خالی کردن
let out خالی کردن
evacuated خالی کردن
let off خالی کردن
evacuate خالی کردن
vented خالی کردن
discharge خالی کردن
assoil خالی کردن
turn out <idiom> خالی کردن
unloads خالی کردن
evacuates خالی کردن
vents خالی کردن
to offload خالی کردن
unloaded خالی کردن
vent خالی کردن
discharges خالی کردن
to load off خالی کردن
defoliant گرد یا مایعی که روی درختان میریزند که درخت برگ ریزان کند
to make a long arm [برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
cop-out شانه خالی کردن
shirks شانه خالی کردن از
shirking شانه خالی کردن از
shirked شانه خالی کردن از
shirk شانه خالی کردن از
desolate خالی از سکنه کردن
lade با ملاقه خالی کردن
decant اهسته خالی کردن
discharge خالی کردن گلوله
To vacate the field . میدان را خالی کردن
decanted اهسته خالی کردن
shirk شانه خالی کردن
decanting اهسته خالی کردن
decants اهسته خالی کردن
evade شانه خالی کردن
discharge خالی کردن باتری
beat شانه خالی کردن
dispeople خالی ازسکنه کردن
vent خالی کردن خشم
flecker خال خالی کردن
unload خالی کردن اندوه
unload خالی کردن بار
to let off خالی کردن بخشودن
quail شانه خالی کردن
quails شانه خالی کردن
repudiate شانه خالی کردن
weasels شانه خالی کردن
shrinking شانه خالی کردن از
shrink شانه خالی کردن از
flinching شانه خالی کردن
disgorge خالی کردن ریختن
flinched شانه خالی کردن
flinches شانه خالی کردن
pump با تلمبه خالی کردن
pumped با تلمبه خالی کردن
pumps با تلمبه خالی کردن
disgorged خالی کردن ریختن
flinch شانه خالی کردن
disgorges خالی کردن ریختن
disgorging خالی کردن ریختن
walk out on خالی ازسکنه کردن
to open one's mind دل خود را خالی کردن
to break bulk خالی کردن بار
elutriate اهسته خالی کردن
shrinks شانه خالی کردن از
unpeople خالی از سکنه کردن
exhaustible قابل خالی کردن
off one's chest <idiom> خودرا خالی کردن
weasel شانه خالی کردن
to touch off درکردن خالی کردن
relieve one's feeling دل خود را خالی کردن
diffusion خالی کردن بار
to vent oneself دل خود را خالی کردن
bleneh شانه خالی کردن
To let off steam . To get it off ones chest. دل خود را خالی کردن
manspace جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
tip خالی کردن سرازیر کردن نوک
tipping خالی کردن سرازیر کردن نوک
let off <idiom> خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
to emtpy [your] glass in one gulp [at a gulp] جام را یک نفس خالی کردن
emptier خالی کردن تهی شدن
poops باد وگازمعده را خالی کردن
poop باد وگازمعده را خالی کردن
aspirates خالی کردن بیرون کشیدن
aspirate خالی کردن بیرون کشیدن
emptied خالی کردن تهی شدن
let down باد [لاستیک را] خالی کردن
aspirating خالی کردن بیرون کشیدن
To clean someone out. جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
hollow پوک شدن خالی کردن
empties خالی کردن تهی شدن
hollows پوک شدن خالی کردن
deflate باد چیزی را خالی کردن
empty خالی کردن تهی شدن
emptiest خالی کردن تهی شدن
to c. ata difficulty ازسختی شانه خالی کردن
vasectomies عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
vasectomy عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
flush خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
eviscerate خالی کردن نیروی چیزی راگرفتن
asterisk پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
flushes خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
flushing خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
to come away empty-handed با دست خالی [معامله ای را] ترک کردن
To shirk ones responsibility . اززیر با رمسئولیت شانه خالی کردن
lie-down از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com