English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
Other Matches
inclines متمایل کردن
incline متمایل کردن
biases بیک طرف متمایل کردن
sway متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
swayed متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
bias بیک طرف متمایل کردن
sways متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
minded متمایل
prone متمایل
propense متمایل
amenable متمایل
oriented متمایل به
inclinatory متمایل
avid متمایل
inclinable متمایل
swept متمایل
partial متمایل به
likes متمایل به تساوی
trepan متمایل شدن
expansive متمایل به توسعه
inclines متمایل شدن
cephalad متمایل بطرف سر
contractive متمایل به انقباض
downward متمایل بپایین
incline متمایل شدن
like متمایل به تساوی
liked متمایل به تساوی
dancy متمایل به رقص
swimmy متمایل بگیجی
grayish متمایل به خاکستری
apt متمایل اماده
tendentious متمایل متوجه
yellowy متمایل به زردی
dermotropic متمایل به پوست
longish متمایل به درازی
greenish متمایل به سبز
fain متمایل بخشنودی
runny متمایل بدویدن
biassed متمایل بیکسو
fattish متمایل به چاق
bossy متمایل به ریاست مابی
bossiness متمایل به ریاست مابی
deasil متمایل بطرف راست
suicidal وابسته یا متمایل به خودکشی
forward slope شیب متمایل به جلو
zenkatsu dachi ایستادن متمایل به جلو
pneumotropic متمایل به نسج ریوی
pruplish متمایل به رنگ ارغوانی
adaxial متمایل بطرف محور
gravitating متمایل شدن بطرف
gravitates متمایل شدن بطرف
gravitate متمایل شدن بطرف
gravitated متمایل شدن بطرف
cephalad متمایل بطرف راس
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tending متمایل بودن به گرایش داشتن
antrorse خمیده بجلو یا متمایل ببالا
soiuth ward بطرف جنوب متمایل بجنوب
lie over متمایل بودن منتظر ماندن
lie over بتاخیر افتادن متمایل شدن
tended متمایل بودن به گرایش داشتن
tends متمایل بودن به گرایش داشتن
tend متمایل بودن به گرایش داشتن
neologian متمایل به تعلیمات نوین مذهبی
south wards بطرف جنوب متمایل بجنوب
coral pink رنگ ارغوانی متمایل به زردکمرنگ
lopsided متمایل بیک طرف بی قرینه
the odds are in our favour احتمالات بسوی ما متمایل است یا می چربد
bank دوران یا متمایل شدن هواپیماحول محور طولی
banks دوران یا متمایل شدن هواپیماحول محور طولی
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
tint [هاله ای از رنگ که بیشتر به سمت سفید متمایل باشد.]
beryl سیلیکات بریلیوم و الومینیوم رنگ ابی متمایل به سبز
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditions نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
stucco گچ کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
carves کنده کاری کردن
carved کنده کاری کردن
carve کنده کاری کردن
refashion دست کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
rodeos سوار کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
splays منبت کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
stunts شیرین کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
splay منبت کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
to touch up دست کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
inlay خاتم کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
plaster گچ کاری کردن اندود
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
to run the show در کاری اختیار داری کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
walk out کاری راناگهان ترک کردن
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
prone to do something آماده برای کردن کاری
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
limes با اهک کاری سفید کردن
lime با اهک کاری سفید کردن
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
overselling بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com