Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English
Persian
eat crow
<idiom>
مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
Other Matches
flivver
ناکامل وشکست
diacoustics
علم مرور وشکست صدا
range error
اشتباه در تخمین دریایی اشتباه بردی اشتباه برد
obligation
مجبور کردن
constrains
مجبور کردن
forces
مجبور کردن
constrain
مجبور کردن
obligations
مجبور کردن
forcing
مجبور کردن
force
مجبور کردن
constraining
مجبور کردن
compel
مجبور کردن
compelled
مجبور کردن
compelling
مجبور کردن
compels
مجبور کردن
oblige
مجبور کردن
obliged
مجبور کردن
obliges
مجبور کردن
inducing
اغوا کردن مجبور شدن
have
مجبور بودن وادار کردن
having
مجبور بودن وادار کردن
induce
اغوا کردن مجبور شدن
induced
اغوا کردن مجبور شدن
induces
اغوا کردن مجبور شدن
force
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forcing
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
put the screws to someone
<idiom>
مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
rat out on
<idiom>
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
throw out
<idiom>
اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
enforcement
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
turn out
<idiom>
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
glitch
یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
glitches
یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
out of place
<idiom>
درجایی اشتباه ،درزمان اشتباه بودن
slip-up
اشتباه کردن
slip up
اشتباه کردن
slipped
اشتباه کردن
slip
اشتباه کردن
mistaking
اشتباه کردن
slips
اشتباه کردن
misconstrue
اشتباه کردن
misconstrued
اشتباه کردن
fumbled
اشتباه کردن
mistook
اشتباه کردن
to goof up
[American E]
اشتباه کردن
slip-ups
اشتباه کردن
misconstruing
اشتباه کردن
fumbles
اشتباه کردن
misconstrues
اشتباه کردن
fumble
اشتباه کردن
blunders
اشتباه کردن
miscue
اشتباه کردن
goofing
اشتباه کردن
trip up
<idiom>
اشتباه کردن
goofed
اشتباه کردن
goof
اشتباه کردن
blunder
اشتباه کردن
blundered
اشتباه کردن
blundering
اشتباه کردن
goofs
اشتباه کردن
to make a mistake
اشتباه کردن
mistakes
اشتباه کردن
mistake
اشتباه کردن
make a mistake
<idiom>
اشتباه کردن
to make an error
اشتباه کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
I consider that a mistake.
[I regard that as a mistake.]
این به نظر من اشتباه است.
[این را من اشتباه بحساب می آورم.]
bobbles
پی درپی اشتباه کردن
miscalculates
اشتباه حساب کردن
miscalculated
اشتباه محاسبه کردن
miscalculated
اشتباه حساب کردن
miscalculate
اشتباه محاسبه کردن
miscalculate
اشتباه حساب کردن
to stumble in one's speech
درسخنرانی اشتباه کردن
confuse
باهم اشتباه کردن
bobble
پی درپی اشتباه کردن
miscalculates
اشتباه محاسبه کردن
misthink
اشتباه فکر کردن
miscalculating
اشتباه حساب کردن
to believe wrong
اشتباه گمان کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
miscalculating
اشتباه محاسبه کردن
refuted
اشتباه کسی را اثبات کردن
hallucinate
هذیان گفتن اشتباه کردن
hallucinated
هذیان گفتن اشتباه کردن
miscarrying
صدمه دیدن اشتباه کردن
refuting
اشتباه کسی را اثبات کردن
hallucinates
هذیان گفتن اشتباه کردن
miscarry
صدمه دیدن اشتباه کردن
eat humble pie
<idiom>
پذیرفتن اشتباه وعذرخواهی کردن
miscarries
صدمه دیدن اشتباه کردن
refute
اشتباه کسی را اثبات کردن
hallucinating
هذیان گفتن اشتباه کردن
To lead someone astray.
کسی رادچار اشتباه کردن
refutes
اشتباه کسی را اثبات کردن
to blame somebody for something
کسی را مسئول کارناقص
[اشتباه ]
کردن
bark up the wrong tree
<idiom>
[درمورد چیزی گمان اشتباه کردن]
bound up
مجبور
to hit the wrong key
[on the PC/phone/calculator]
اشتباه تایپ کردن صفحه
[کلید یا تلفن]
to make a typo
[American E]
اشتباه تایپ کردن
[صفحه کلید یا تلفن]
foul up
<idiom>
با یک اشتباه احمقانه همه چیز را خراب کردن
to make a typing error
[mistake]
اشتباه تایپ کردن
[صفحه کلید یا تلفن]
constrainable
مجبور کردنی
compellable
مجبور کردنی
under constraint
مجبور درفشار
coercive
مجبور کننده
to make
[commit]
a faux pas
اشتباه اجتماعی کردن
[در رابطه با رفتار بین مردم]
impelling
بر ان داشتن مجبور ساختن
impels
بر ان داشتن مجبور ساختن
impel
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled
بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank
<idiom>
مجبور به استعفا شدن
fluffs
نرم کردن اشتباه کردن
fluffing
نرم کردن اشتباه کردن
fluffed
نرم کردن اشتباه کردن
fluff
نرم کردن اشتباه کردن
toss out
<idiom>
مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
The army had to retreat from the battlefield.
ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
walk the plank
<idiom>
مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
malfunction
تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
malfunctions
تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
malfunctioned
تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
reprisal
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisals
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
nemo tenetur se impum accusare
هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
datum error
اشتباه سطح مبنای ارتفاع اشتباه سطح مبنای اب دریا
delivery error
اشتباه پرتاب اشتباه در سیستم پرتاب
fumbles
از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumble
از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumbled
از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
deletion
روشی برای دوباره ایجاد کردن فایلهای حذف شده وقتی فایلی حذف میشود سکتورهای دیسک نگهداری می شوند چون ممکن است حذف با اشتباه صورت گرفته باشد
work into
<idiom>
آرام آرام مجبور شدن
trip
اشتباه
floundering
اشتباه
snafu
اشتباه
mistakenness
اشتباه
floundered
اشتباه
wrong
اشتباه
flounder
اشتباه
trips
اشتباه
tripped
اشتباه
to put one in the wrong
اشتباه
faulted
اشتباه
faults
اشتباه
fallacy
اشتباه
flounders
اشتباه
wronging
اشتباه
mix up
اشتباه
mix-up
اشتباه
mix-ups
اشتباه
clanger
اشتباه
overseen
در اشتباه
fumble
اشتباه
error
اشتباه
faux pas
اشتباه
fumbled
اشتباه
wrongs
اشتباه
mistake
اشتباه
errors
اشتباه
mistakes
اشتباه
fumbles
اشتباه
false
<adj.>
اشتباه
incorrectness
اشتباه
goofs
اشتباه
barratry
اشتباه
errancy
اشتباه
inerrant
بی اشتباه
goofed
اشتباه
discrepancy
اشتباه
goofing
اشتباه
goof
اشتباه
mistaking
اشتباه
fallacies
اشتباه
in error
<adj.>
اشتباه
fault
اشتباه
jeofail
اشتباه
lap sus
اشتباه
wrongly
<adv.>
بطور اشتباه
faultily
<adv.>
بطور اشتباه
incorrectly
<adv.>
بطور اشتباه
slip
اشتباه لیزی
peccadillo
اشتباه کوچک
bungler
اشتباه کار
inaccuracies
خطا یا اشتباه
phonily
<adv.>
بطور اشتباه
peccadilloes
اشتباه کوچک
peccadillos
اشتباه کوچک
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com