English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (40 milliseconds)
English Persian
strip محروم کردن از
Search result with all words
theft بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
thefts بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
denationalised از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalising از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalized از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
disappoint ناکام کردن محروم کردن
disappoints ناکام کردن محروم کردن
evacuate ترک کردن محروم کردن
evacuated ترک کردن محروم کردن
evacuates ترک کردن محروم کردن
evacuating ترک کردن محروم کردن
disinherit از ارث محروم کردن
disinheriting از ارث محروم کردن
disinherits از ارث محروم کردن
disestablish کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablished کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablishes کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablishing کلیسا را از ازادی محروم کردن
dispossess ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossess محروم کردن دورکردن
dispossess از تصرف محروم کردن
dispossessed ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessed محروم کردن دورکردن
dispossessed از تصرف محروم کردن
dispossesses ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossesses محروم کردن دورکردن
dispossesses از تصرف محروم کردن
dispossessing ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessing محروم کردن دورکردن
dispossessing از تصرف محروم کردن
deprive محروم کردن معزول کردن
deprive محروم کردن
deprives محروم کردن معزول کردن
deprives محروم کردن
depriving محروم کردن معزول کردن
depriving محروم کردن
curtail محروم کردن قطع کردن
curtailed محروم کردن قطع کردن
curtailing محروم کردن قطع کردن
curtails محروم کردن قطع کردن
divest محروم کردن عاری کردن
divested محروم کردن عاری کردن
divesting محروم کردن عاری کردن
divests محروم کردن عاری کردن
foreclose محروم کردن سلب کردن
foreclosed محروم کردن سلب کردن
forecloses محروم کردن سلب کردن
foreclosing محروم کردن سلب کردن
ostracised ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracised از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracises ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracises از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracising ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracising از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracize ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracized ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracizes ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracizing ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizing از حقوق اجتماعی محروم کردن
abdicate محروم کردن
abdicated محروم کردن
abdicates محروم کردن
abdicating محروم کردن
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
exclude محروم کردن
excludes محروم کردن
unseat محروم کردن نماینده از کرسی
unseated محروم کردن نماینده از کرسی
unseating محروم کردن نماینده از کرسی
unseats محروم کردن نماینده از کرسی
ostracism محروم کردن از حقوق اجتماعی
attaint مقصر دانستن محروم کردن
bereave محروم کردن
cut off with a shilling از ارث محروم کردن
cut off قطع کردن محروم کردن
cut off محروم کردن
declass کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
deprive the heirs of inheritance وراث را از ارث محروم کردن
devest محروم کردن
disbar از شغل وکالت محروم کردن
disbarment محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
disendow از عطیه محروم کردن نبخشیدن
disfranchise از حق رای یا انتخاب محروم کردن
disincorporate ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
geld بی تخمدان کردن محروم کردن
interdict قدغن کردن محروم کردن
lock out تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
mayhen ازوسیله دفاع محروم کردن
rattening محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
Other Matches
to cut off محروم کردن
dis- محروم کردن
To tantalize someone . To keep someoneguessing . دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
unvoice محروم از صدا کردن
unsight از دیدن محروم کردن
To cut somebody out of a wI'll. کسی را از ارث محروم کردن
unsex از خواص جنسی محروم کردن
deprived محروم
cold turkey محروم
bereaved محروم
blighted محروم
disadvantaged محروم
sans محروم از
underclass طبقهی محروم
underclass طبقه محروم
subclass طبقه محروم
have not nations ملل محروم
deprivable محروم کردنی
excludable محروم کردنی
to be defected محروم شدن
disadvantaged children کودکان محروم
lower class طبقه محروم
exclusion محروم سازی
choiceless محروم از حق انتخاب
disinherited محروم ازارث
inalienable محروم نشدنی لایتجزا
estopel امرخاصی محروم شود
unhouseled محروم از عشاء ربانی
dispossessor ازتصرف محروم کننده
disseisin محروم شدگی ازتصرف
underprivileged محروم از مزایای اجتماعی واقتصادی
infamous محروم از حقوق مدنی ترذیلی
privations محروم سازی تعلیق مقام
dehumanizes از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanizing از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanize از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanising از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanized از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanised از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanises از خصائص انسانی محروم شدن
To be deprived of something . از چیزی محروم شدن ( ماندن )
privation محروم سازی تعلیق مقام
disfranchisement محروم سازی یا محرومیت ازحق انتخابات
The referee put a boycott on him . داور اورا از بازی محروم کرد
She has had many privations in her youth . درجوانی از بسیاری چیزها محروم مانده
These trees deprive the house of light . این درختها منز ؟ را نور محروم می کنند
lumpen محروم شده از حقوق اجتماعی وسیاسی وغیره
exclusion اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از دوبازی اینده
disqualifications اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از بازی اینده
disqualification اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از بازی اینده
frustrations خنثی سازی محروم سازی
ouster بی بهره سازی محروم سازی
frustration خنثی سازی محروم سازی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
transliterate عین کلمه یاعبارتی را اززبانی بزبان دیگر نقل کردن حرف بحرف نقل کردن نویسه گردانی کردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
cipher device وسیله کشف کردن و کد کردن پیامها دستگاه صفر زنی جعبه یا دستگاه رمز کردن
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
exploits از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
exploit از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
exploiting از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
expend مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
lubricating چرب کردن لیز کردن نرم کردن
evaporates تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
crush له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
evaporated تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
evaporate تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
endorsed فهرنویسی کردن جیرو کردن امضاء کردن
crushes له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
detaching تجزیه کردن جدا کردن دور کردن
crushed له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
to secure تامین کردن [مطمئن کردن ] [حفظ کردن]
parallelize تشبیه کردن جفت کردن موازی کردن
lubricate چرب کردن لیز کردن نرم کردن
endorse فهرنویسی کردن جیرو کردن امضاء کردن
lubricates چرب کردن لیز کردن نرم کردن
refers ارجاع کردن تسلیم کردن عطف کردن
evaporating تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
lubricated چرب کردن لیز کردن نرم کردن
mend درست کردن اصلاح کردن جبران کردن
clears روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
compensates جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
clearest روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
compensated جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
compensate جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
adjusting مطابق کردن تنظیم کردن تعدیل کردن
clearer روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
adjusts مطابق کردن تنظیم کردن تعدیل کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
modulate میزان کردن مدوله کردن زیر و بم کردن
mended درست کردن اصلاح کردن جبران کردن
endorses فهرنویسی کردن جیرو کردن امضاء کردن
mends درست کردن اصلاح کردن جبران کردن
modulating میزان کردن مدوله کردن زیر و بم کردن
ascertian محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
endorsing فهرنویسی کردن جیرو کردن امضاء کردن
modulates میزان کردن مدوله کردن زیر و بم کردن
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
clear روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
justifies تبرئه کردن تصدیق کردن توجیه کردن
detach تجزیه کردن جدا کردن دور کردن
judges حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judging حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judge حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
expending مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
justify تبرئه کردن تصدیق کردن توجیه کردن
detaches تجزیه کردن جدا کردن دور کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com