English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
principal axis of inertia محور اصلی ماند
Other Matches
principal moment of inertia لنگر اصلی ماند
main shaft محور اصلی
basic shaft محور اصلی
main axis محور اصلی
principle axis محور اصلی
principal axis محور اصلی
main transmission shaft محور انتقال اصلی
main regulator تنظیم کننده محور اصلی
orthotropic دارای محور اصلی عمودی
pivoted محور اصلی کار نقطه اتکاء
pivots محور اصلی کار نقطه اتکاء
pivot محور اصلی کار نقطه اتکاء
newels تیری که محور اصلی پلکان مارپیچی را تشکیل میدهد
newel تیری که محور اصلی پلکان مارپیچی را تشکیل میدهد
sight alinement تنظیم محور زاویه یاب تنظیم محور دوربین و وسایل نشانه روی با محور لوله
countershaft محور رابطه در یک رشته محور که بین محور ومتحرک قرار می گیرد تا نسبت سرعت زیادی را بوجود اوردو یا در محلی قرار گیرد که در ان اتصال مستقیم مشکل باشد
canard رسانگر ایرودینامیکی که دران سطوح فرامین افقی لازم برای کنترل و تنظیم حرکت حول محور عرضی درجلوی سطوح اصلی برا قراردارند
canards رسانگر ایرودینامیکی که دران سطوح فرامین افقی لازم برای کنترل و تنظیم حرکت حول محور عرضی درجلوی سطوح اصلی برا قراردارند
wheelbases فاصله بین محور جلوو محور عقب اتومبیل برحسب اینچ
wheelbase فاصله بین محور جلوو محور عقب اتومبیل برحسب اینچ
rate integration gyro ژایرویی با یک درجه ازادی که محور خروجی ان با مایع چسبناکی به محور دوران متصل شده
nose up چرخش حول محور عرضی وخارج شدن محور طولی ازوضعیت تراز بطرف اوج
axis of signal communication محور ارتباط و مخابرات محور ارتباطات
VL local bus مین کنترل مستقیم از طریق باس اصلی روی پردازنده اصلی و برقراری ارسال داده خیلی سریع بین حافظه اصلی و کارت جانبی بدون استفاده از پردازنده
VL bus مین کنترل مستقیم از طریق باس اصلی روی پردازنده اصلی و برقراری ارسال داده خیلی سریع بین حافظه اصلی و کارت جانبی بدون استفاده از پردازنده
residues پس ماند
remanence پس ماند
residue پس ماند
inertia ماند
Water staing (long ) in one place becomes putrid . <proverb> آب که یک جا ماند مى گندد.
store می باقی می ماند
he did not open his lips خاموش ماند
it was left unfinished ناتمام ماند
storing می باقی می ماند
magnetic inertia پس ماند مغناطیسی
residual magnetism مغناطیس پس ماند
that borders upon madness اینکاربدیوانگی می ماند
moment of inertia گشتاور ماند
inertial force نیروی ماند
rotational inertia گشتاور ماند [فیزیک]
angular mass گشتاور ماند [فیزیک]
rest mass جرم ماند [فیزیک]
intrinsic mass جرم ماند [فیزیک]
proper mass جرم ماند [فیزیک]
mass جرم ماند [فیزیک]
invariant mass جرم ماند [فیزیک]
He wisely stayed at home . عقل کردودرمنزل ماند
She was left out in the cold . she was left high and dry . سرش بی کلاه ماند
She wI'll survive . She wI'll pull through. زنده خواهد ماند
it was snowed under زیر برف ماند
I couldnt (failed to) get that long- cherished wish. داغش به دلم ماند
masters سیستم با کامپیوتر کنترل اصلی و یک فرعی که از اصلی دستور می گیرد
master سیستم با کامپیوتر کنترل اصلی و یک فرعی که از اصلی دستور می گیرد
mastered سیستم با کامپیوتر کنترل اصلی و یک فرعی که از اصلی دستور می گیرد
master data file پرونده مشخصات اصلی امادنظامی پروند خصوصیات اصلی اماد
acciaccatura نت سریعی که نیم پرده کوتاه تر ازنت اصلی است وقبل از نت اصلی نواخته میشود
The would left a mark. جای زخم باقی ماند
residual آنچه در پشت سر باقی می ماند
It left a good taste in my mouth . مزه اش توی دهانم ماند
impulse پالسی که زمان کوتاهی می ماند
much sugar was left قند زیادی باقی ماند
impulses پالسی که زمان کوتاهی می ماند
displacement hull قسمتی از بدنه قایق که در اب می ماند
on board که در تخته اصلی یا PCB اصلی قرار دارد
dead wood میلههای افتاده بولینگ که درجا می ماند
She wI'll never realize this wish. این آرزو بدلش خواهد ماند
pratincole سکجور مرغ باران که به پرستو می ماند
disclose یات چیزی که باید مخفی می ماند
impulsive آنچه برای زمان کوتاهی می ماند
The snow doesn't stay on the ground. [The snow doesn't stick.] [American English] , [The snow doesn't settle.] [British English] برف روی زمین نمی ماند.
discloses یات چیزی که باید مخفی می ماند
The judge remained an honest man all his life . قاضی تمام عمرش درستکار ماند
disclosing یات چیزی که باید مخفی می ماند
That way, it stays in suspension. به این صورت معلق باقی می ماند.
duration مدت زمانی که چیزی سالم می ماند
A full purse never lacks friends.. <proverb> یک کیسه پر هرکز بدون رفیق نمى ماند .
baby split وضعی که میلههای 2 و 7 یا3 و 01 بولینگ باقی می ماند
main guard نیروی جلودار اصلی حفاظ اصلی
stapled جزء اصلی هر چیزی قلم اصلی
staple جزء اصلی هر چیزی قلم اصلی
stapling جزء اصلی هر چیزی قلم اصلی
prototypic وابسته به طرح اصلی یا نمونه اصلی
first generation computer کپی اصلی تصویر یا متن اصلی
prototypal وابسته به طرح اصلی یا نمونه اصلی
generation کپی اصلی تصویر اصلی یا متن
generations کپی اصلی تصویر اصلی یا متن
initial reserves ذخایر اصلی احتیاط اولیه یا اصلی
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
knuckle sprue استخوانهای ریخته گری-فولادی که در داخل کانالهاباقی می ماند
sea echelon بخشی از ناوهای هجومی که در عملیات اب خاکی در دریاباقی می ماند
to gloze over one's words سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
I dont quite remembered to post (mail)your letter. کاملا" بخاطرم ماند ( یادم نرفت ) که نامه تان را پست کنم
hypothecate در CL به معاملاتی اطلاق میشود که ضمن ان وثیقه دین در اختیارمدیون باقی می ماند
fairness شرایطی که تا اجرای هر عمل درخواستی در سیستم در یک محدوده زمان باقی می ماند
This is an elusive word . این لغت خیلی فرار است ( درحافظه باقی نمی ماند )
mainstays مهار اصلی که از نوک شاه دگل تا پای دگل جلو امتداد دارد تکیه گاه اصلی
mainstay مهار اصلی که از نوک شاه دگل تا پای دگل جلو امتداد دارد تکیه گاه اصلی
anastylosis [واژه ای برای ساختار دوباره سازی ساختمان با مواد اصلی و بر طبق سیستم ساختار اصلی]
base unit یکای اصلی واحد اصلی
base camp پایگاه اصلی کمپ اصلی
fundamental unit یکای اصلی واحد اصلی
master file فایل اصلی پرونده اصلی
expansion slots شکاف ها یا فضاهای خالی درون کامپیوتر اصلی برای اتصال تخته مدارهای کوچک به تخته مدار اصلی بکار می روند
switching خط و مدار ارتباطی که در صورت نیاز ایجاد میشود و تا زمان لازم باقی می ماند
inputted دستور زبان برنامه نویسی که منتظر ورود داده می ماند از پورت یا صفحه کلید
input دستور زبان برنامه نویسی که منتظر ورود داده می ماند از پورت یا صفحه کلید
mattered بخش اصلی متن روی صفحه که متن یا خط اصلی قرار می گیرد
matters بخش اصلی متن روی صفحه که متن یا خط اصلی قرار می گیرد
mattering بخش اصلی متن روی صفحه که متن یا خط اصلی قرار می گیرد
matter بخش اصلی متن روی صفحه که متن یا خط اصلی قرار می گیرد
DIMM سیستم مرتب کردن قط عات حافظه RAM در دوطرف کارت کوچک که قابل درج روی تخته اصلی کامپیوتر است تا حافظه اصلی بروز شود
steady state مدار یا وسیله یا برنامهای که در وضعیتی می ماند که هیچ عملی انجام نمیدهد ولی ورودی می پذیرد و..
externals که به کامپیوتر اصلی وصل است . 2-هر وسیلهای که ارتباطات بین کامپیوتر و خودش را ممکن می سازد ولی مستقیماگ توسط کامپیوتر اصلی پردازش نمیشود
external که به کامپیوتر اصلی وصل است . 2-هر وسیلهای که ارتباطات بین کامپیوتر و خودش را ممکن می سازد ولی مستقیماگ توسط کامپیوتر اصلی پردازش نمیشود
elegant یک برنامه با کمترین مقدارحافظه اصلی طراحی یک برنامه کارا که با کم کردن تعداد دستورالعملهای بکاربرده شده برای انجام کارهای گوناگون از حداقل ممکن حافظه اصلی استفاده کند
FEP پردازنده بین منبع ورودی و کامپیوتر اصلی که کار آن این است که داده دریافتی را پیش پردازش کند تا بار کاری کامپیوتر اصلی را کم کند
separate حروف نمایش داده شده که تمام متریس حروف را نمیگیرند و فضایی در این بین می ماند
separates حروف نمایش داده شده که تمام متریس حروف را نمیگیرند و فضایی در این بین می ماند
separated حروف نمایش داده شده که تمام متریس حروف را نمیگیرند و فضایی در این بین می ماند
pilot tunnel تونل کوچکی که جلو تونل اصلی حفر میشود تا شیب وسمت واقعی تونل اصلی که بایستی حفر گردد تعیین شودو به تونل راهنما معروف است
This door will not last (long)on its hinges . <proverb> این در به این پاشنه نمى ماند .
body 1-بخش اصلی در یک متن 2-بخش اصلی یک برنامه
bodies 1-بخش اصلی در یک متن 2-بخش اصلی یک برنامه
authentic document اصل سند مدارک اصلی سند اصلی
coaxial هم محور
crank محور
cranked محور
coaxal هم محور
stem محور
stemming محور
concentric هم محور
azimuth محور
spindle محور
axles محور
journal سر محور
axle محور
spindles محور
pin محور
rachis محور
interaxial محور
pintle محور
axis خط محور
pinning محور
stemmed محور
mandril محور
shaft محور
mandrel محور
z axis محور z
arbor محور
y axis محور y
pinned محور
center line خط محور
shaft head محور
shafts محور
pedestal محور
pedestals محور
pivoted محور
pivot محور
stems محور
cranks محور
axis محور
trunnion سر محور
cranking محور
interaxal محور
z axis محور "زد"
dam axis محور سد
x axis محور x
pivots محور
lynchpins میخ محور
drag axis محور پسا
plummer block کنده محور
dual y axis graph نمودار با دو محور y
linchpins میخ محور
linchpin پین محور
lynchpins پین محور
normal axis محور عمودی
driving axle محور رانش
linchpins پین محور
driving axle محور گرداننده
neutral axis محور خنثی
pivot محور قامه
data link محور مخابرات
megneto crank محور اندوکتور
output shaft محور خروجی
paradigmatic axis محور جانشینی
key starter shaft محور استارتر
coaxial line کابل هم محور
crystal axis محور کریستال
megneto crank محور میگر
ordinate محور عرضها
mass axis محور جرم
normal axis محور قائم
major axis محور کانونی
crank axle محور لنگ
pivoted محور قامه
optical axis محور اپتیکی
drive shafts محور رانش
drive shafts محور محرکه
pivots محور قامه
pivot pin اشپیل محور
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com