English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
He went home on leave . مرخصی گرفت رفت منزل
Other Matches
furlough مرخصی سرباز مرخصی دادن
eclipse گرفت
eclipsed گرفت
eclipses گرفت
eclipsing گرفت
lunar eclipse گرفت ماه
eclipe of the moon ماه گرفت
the wind rises بادوزیدن گرفت
tethanus گرفت عضلانی
solar eclipse گرفت خورشید
dynamic dump رو گرفت پویا
dismissals مرخصی
dismissal مرخصی
permission مرخصی
vacation مرخصی
off time مرخصی
surlough مرخصی
furlough مرخصی
leaves of absence مرخصی
leave of absence مرخصی
leave مرخصی
vacations مرخصی
dismission مرخصی
leaving مرخصی
original که از آن می توان کپی گرفت
originals که از آن می توان کپی گرفت
dump رو گرفت روبرداری کردن
the doctor bled me دکتراز من خون گرفت
irretraceable که نتوان ردانرا گرفت
he went his way راه خودراپیش گرفت
since the outbreak of the war از روزی که جنگ در گرفت
The police stopped me. پلیس جلویم را گرفت
he prospered in his business کارش بالا گرفت
He was run over by a car. اتوموبیل اورازیر گرفت
recesses مرخصی گرفتن
recess مرخصی گرفتن
liberty men افراد مرخصی
leave with pay مرخصی با حقوق
emergency leave مرخصی اضطراری
be on leave در مرخصی بودن
he is on leave او در مرخصی است
annual leave مرخصی سالانه
compassionate leave مرخصی ارفاقی
sick leave مرخصی استعلاجی
liberty مرخصی 84 ساعته
furlough حکم مرخصی
vacations مرخصی گرفتن
vacations مرخصی مهلت
He has a day off. او مرخصی دارد.
to be away on vacation [American] در مرخصی بودن
leaving اذن مرخصی
to be away on vacation [American] داشتن مرخصی
leave اذن مرخصی
to take a vacation مرخصی گرفتن
to take leave مرخصی گرفتن
vacation مرخصی گرفتن
vacation مرخصی مهلت
vacationist مرخصی رونده
surlough مرخصی دادن
liberties مرخصی 84 ساعته
furlough مرخصی سرباز
vacationer مرخصی رونده
Accidents wI'll happen . جلوی اتفاق رانتوان گرفت
It was engraved on my mind . درزهنم نقش گرفت ( بست )
he talked himself hoarse انقدرحرف زدکه صدایش گرفت
He got the money from me by a trick. با حقه وکلک پول را از من گرفت
A surge of anger rushed over me . سرا پایم را فرا گرفت
She had a heart attack . قلبش گرفت ( حمله قلبی )
It caught her eye . She took to it at once . She took a fancy to it . نظرش را گرفت ( جلب کرد )
To take a night off . یک شب از کار مرخصی گرفتن
sickleave مرخصی بابت ناخوشی
to get one's ricket ورقه مرخصی گرفتن
to take ones farewell of اجازه مرخصی گرفتن از
off duty مرخصی راحتی نگهبانی
leave with pay مرخصی با استفاده ازحقوق
to apply for leave درخواست مرخصی کردن
d. certificate گواهی نامه مرخصی
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
leave taking کسب اجازه مرخصی
He is on leave of absence . مرخصی رفته است
ashore رفتن به مرخصی دریایی
His wish was fulfI'lled. آرزویش عملی شد (جامه عمل گرفت )
There is no fault to find with my work. بهانه ای نمی توان بکار من گرفت
He was granted a grade promotion. یک پایه ترفیع ( ارتقاء درجه ) گرفت
Where can I contact Mr …. ? کجا می شود با آقای ….تماس گرفت ؟
This idea took root in my mind. این نظریه درفکرم ریشه گرفت
She mistook me for somebody else . مرا با یکی دیگر عوضی گرفت
A wave of anger swept over the entire world . موجی از خشم دنیا را فرا گرفت
integrand جملهای که باید تابع اولیه ان را گرفت
She was transported with joy . شادی تمام وجودش را فرا گرفت
release برگ مرخصی ازاد کردن
released برگ مرخصی ازاد کردن
leaving به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
sit back <idiom> راحتی داشتن ،مرخصی گرفتن
releases برگ مرخصی ازاد کردن
sabbatic year مرخصی هر هفت سال یکبار
leave به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
sabbatical year مرخصی هر هفت سال یکبار
furlough مرخصی دادن به مرخص کردن
he prospered in his business در کار خود کامیاب شد کارش رونق گرفت
I have no fault to find with his work . از کارش هیچ عیبی نمی توان گرفت
melchizedek > ملکی صدق < کاهنی که ازابراهیم عشر گرفت
if [when] it comes to the crunch <idiom> وقتی که اجبارا باید تصمیم گرفت [اصطلاح]
commensurably چنانکه بتوان بایک پیمانه اندازه گرفت
relief مرخصی تعویض نگهبانی عوارض زمین
tantalus تانتالوس که مورد شکنجه شدید زاوش قرار گرفت
Accidents wI'll happen. چلوی تصادف ( قضا وقدر ) رانمی توان گرفت
As the debate unfolds citizens will make up their own minds. در طول بحث شهروند ها خودشان تصمیم خواهند گرفت.
She resolved to give him a wide berth in future. [She decided to steer clear of him in future.] او [زن] تصمیم گرفت در آینده ازاو [مرد] دوری کند.
shore leave مرخصی ملوانان وافسران برای رفتن بخشکی
french leave مرخصی بدون اطلاع قبلی جیم شدن
leave year سال کار بدون محاسبه ایام مرخصی یا ترک خدمت
busman's holiday تعطیلی و مرخصی که طی آن انسان همان کارهایی را میکند که در سر کار میکرده
I'll call him tomorrow - no, on second thoughts, I'll try now. من فردا با او [مرد] تماس خواهم گرفت - پس ازفکربیشتری، من همین حالا سعی میکنم.
air brush برس و مکنده هوایی جهت گرفت پرز اضافی و ذرات زائد فرش
abodes منزل
abode منزل
domicile منزل
home منزل
houseful یک منزل بر
halting place منزل
lodge منزل
homes منزل
domiciles منزل
housed منزل
houses منزل
habitation منزل
pieds-a-terre منزل
pied-a-terre منزل
withindoors در منزل
habitations منزل
house منزل
stage منزل
stages منزل
lodges منزل
hearth منزل
hearths منزل
biding منزل
commorancy منزل
hospice منزل
hospices منزل
lodging منزل
lodgings منزل
dwelling منزل
lodged منزل
inn منزل
dwellings منزل
inns منزل
copyright که یک نویسنده یا برنامه نویس درکار خود دارد و بدون پرداخت حقوق نمیتوان از کپی گرفت
copyrights که یک نویسنده یا برنامه نویس درکار خود دارد و بدون پرداخت حقوق نمیتوان از کپی گرفت
abide منزل کردن
digging خانه منزل
encamp منزل دادن
He came out of the house. از منزل درآمد
home economics تدبیر منزل
dwellings منزل کردن
dwelling منزل کردن
alfresco خارج از منزل
housework کار منزل
homeward بطرف منزل
house arrest توقیف در منزل
home economics اقتصاد منزل
camps منزل کردن
houses منزل گزیدن
abided منزل کردن
roosts منزل کرن
accommodate منزل دادن
roosting منزل کرن
accommodated منزل دادن
roosted منزل کرن
roost منزل کرن
house منزل گزیدن
accommodates منزل دادن
board منزل کردن
home address آدرس منزل
to move out [از منزل] رفتن
housed منزل گزیدن
abides منزل کردن
quarters منزل بخش
outdoors خارج از منزل
boarded منزل کردن
camped منزل کردن
camp منزل کردن
lodgment or lodge منزل گیری
dwelt منزل کرد
lodge منزل کردن
take up ones abode منزل کردن
accomodate منزل دادن
lodges منزل کردن
lodged منزل کردن
lodged منزل دادن
encage منزل دادن
lodges منزل دادن
housekeeping اداره منزل
residance telephone تلفن منزل
dwelt منزل داشت
accommodating منزل مناسب
lodge منزل دادن
dwelling house منزل مسکونی
to take up one's quarters منزل کزدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com