Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (21 milliseconds)
English
Persian
suspend
معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspending
معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspends
معلق کردن موقتا بیکار کردن
Other Matches
to stay something
موقتا معلق کردن
[قانون]
sojourn
موقتا" اقامت کردن
sojoiurn
موقتا اقامت کردن
suspend
موقتا" تعطیل کردن
sojourns
موقتا" اقامت کردن
suspends
موقتا" تعطیل کردن
palliate
موقتا ارام کردن
suspending
موقتا" تعطیل کردن
recess
موقتا تعطیل کردن طاقچه ساختن
recesses
موقتا تعطیل کردن طاقچه ساختن
to take a recess
موقتا دست از کار کشیدن تنفس کردن
suspending
معلق کردن
suspensions
معلق کردن
suspension
معلق کردن
suspends
معلق کردن
suspend
معلق کردن
suspension of vouchers
معلق کردن اسناد
suspend from service
معلق کردن از کار
suspending
موقوف الاجرا کردن معلق
suspend
موقوف الاجرا کردن معلق
suspends
موقوف الاجرا کردن معلق
suspend
معلق کردن تعلیق دادن
suspending
معلق کردن تعلیق دادن
suspends
معلق کردن تعلیق دادن
continuance
تمدید یا تجدید وقت دادگاه دادگاه را به عنوان تنفس موقتا" تعطیل کردن
temporalty
موقتا
protempore
موقتا
pro tempore
موقتا
provisionally
موقتا"
temporarily
موقتا"
sojourn
موقتا"
sojourns
موقتا"
protem
موقتا موقت
to set aside
[temporarily]
[موقتا]
کنار گذاشتن
unemployment
بیکار
disengaged
بیکار
workless
بیکار
idled
بیکار
at leisure
بیکار
out of work
بیکار
idlest
بیکار
vacant
بیکار
out of employ
بیکار
unemployed
بیکار
jobless
بیکار
at a loose end
بیکار
idles
بیکار
idle
بیکار
actionless
بیکار
deedless
بیکار
out of employment
بیکار
to stay something
موقتا به تعویق انداختن
[قانون]
idle reserves
ذخائر بیکار
idless
بیکار ایستادگی
idled
بیکار شدن
an idel capital
سرمایه بیکار
to lie d.
بیکار ماندن
idle
بیکار شدن
unused resources
منابع بیکار
clearance
فضای بیکار
layoffs
بیکار سازی
idlest
بیکار شدن
idles
بیکار شدن
layoff
بیکار سازی
idle balance
مانده بیکار
bummer
ادم بیکار
gentleman at large
قای بیکار
idle capacity
فرفیت بیکار
idle cash
پول بیکار
pause key
[کلیدی که موقتا فرآیند را قطع میکند]
dump
موادی که موقتا برای استعمال انبارمیشود
remittent
تخفیف یابنده موقتا تسکین دهنده
idlers
ادم بیکار و تنبل
blellum
ادم بیکار وتنبل
idler
ادم بیکار و تنبل
demurrage
خسارت بیکار ماندگی
without a job
<adj.>
بیکار
[بدون کار]
unemployed
<adj.>
بیکار
[بدون کار]
an idle pupil
شاگرد بیکار یا تنبل
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
to fall over
[computer, programme, ...]
[موقتا]
کار نکردن
[دستگاهی یا برنامه ای و غیره]
couch potato
کسی که همیشه در خانه بیکار می نشیند
MBR
ثباتی در CPU که موقتا تمام ورودی- خروجی ها را بافر میکند
dead stock
موجودی بی ارزش یا غیرقابل فروش سرمایه بیکار
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
fusible link
اتصال کوچک در یک PLA که میتواند وسیله را موقتا به برنامه وصل کند
pla
CI که موقتا برنامه ریزی میشود تا عملیات منط قی روی داده انجام دهد
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
summersault
معلق
tumbler
معلق زن
turntables
معلق
heels over head
معلق
hypostasis
معلق
flip flap
معلق
jusad rem
حق معلق
pendants
معلق
suspend
معلق
pendant
معلق
cantilever bridge
پل معلق
up in the air
<idiom>
معلق
tumblers
معلق زن
suspended
معلق
suspension bridges
پل معلق
turntable
معلق
chain bridge
پل معلق
suspensory
معلق
headlong
معلق
suspender
معلق
abeyant
معلق
handstand
معلق
handstands
معلق
dependent
معلق
suspension bridge
پل معلق
hanging
معلق
suspends
معلق
pendent
معلق
pensile
معلق
suspensor
معلق
suspense
معلق
suspending
معلق
conditional
معلق
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
somersault
معلق زدن
suspensive
تعلیق معلق
full-suspension
<adj.>
کاملا معلق
somersault
معلق پشتک
to be up in the air
معلق بودن
suspension cable
کابل معلق
suspended load
بار معلق
tumbles
معلق زدن
estate in remainder
تملک معلق
tumbles
معلق شدن
somersaults
معلق پشتک
suspension reinforcement
ارماتور معلق
suspended solids
جامدات معلق
levitative
معلق در هوا
somersaulted
معلق پشتک
lis pendens
دعوای معلق
somerset
معلق زدن
somersaults
معلق زدن
somerset
شیرجه معلق
somersaulted
معلق زدن
somersaulting
معلق زدن
somersaulting
معلق پشتک
unconditionality
معلق نبودن
tumble
معلق زدن
hanging step
پله معلق
hanging
معلق شدن
conditional contract
عقد معلق
suspense file
پرونده معلق
suspensed sediment
رسوبات معلق در اب
tumble
معلق شدن
hanging indent
تورفتگی معلق
tumbled
معلق زدن
tumbled
معلق شدن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
demurrage
بیکار و معطل نگهداشتن کشتی بیش از مدتی که جهت بارگیری یا تخلیه یا طی مسافت مبداء به مقصد لازم است
pending
تازمانی که امر معلق
arch-buttant
پشت بند معلق
hang-ups
درحال معلق ماندن
floccule
تودههای معلق درمایع
a bolt from the blue
مثل عجل معلق
hang-up
درحال معلق ماندن
hang up
درحال معلق ماندن
full-suspension bike
دوچرخه کاملا معلق
cable suspension bridge
پل معلق با سیم تابیده
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com