Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (11 milliseconds)
English
Persian
hang up
معوق گذاشتن
hang-up
معوق گذاشتن
hang-ups
معوق گذاشتن
to hang up
معوق گذاشتن
Other Matches
outstanding
معوق
deferred
معوق
overdue
معوق
arrear
معوق
delayed
معوق
pending
معوق
outstandingly
معوق
tabled
معوق گذاردن
arrear
بدهی معوق
arrears
پرداختهای معوق
suspends
معوق داشتن
suspends
معوق گذاردن
lie over
معوق ماندن
suspending
معوق داشتن
suspending
معوق گذاردن
suspend
معوق داشتن
suspend
معوق گذاردن
tabling
معوق گذاردن
tables
معوق گذاردن
table
معوق گذاردن
to stand over
معوق ماندن
balance due
مانده معوق
deferred payment
پرداخت معوق
default interest
بهره معوق
procrastinate
معوق گذاردن
deferred reaction
واکنش معوق
deferred gratification
کامروایی معوق
stand over
معوق ماندن
back order
سفارش معوق
procrastinated
معوق گذاردن
procrastinates
معوق گذاردن
procrastinating
معوق گذاردن
hang-ups
معوق شدن توقف
hang up
معوق شدن توقف
outstanding accounts
حساب های معوق
retarder
کند ساز معوق
hang-up
معوق شدن توقف
lay off
<idiom>
به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
retarding
کند ساختن معوق کردن
string along
وفق داشتن معوق گذاردن
retards
کند ساختن معوق کردن
retard
کند ساختن معوق کردن
deferred payment credit
اعتبار برای پرداختهای معوق
pocket veto
رد لایحه قانونی بوسیله معوق گذاردن ان
run into
<idiom>
اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
lids
کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lid
کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
revivor
تعقیب دعوایی که به علتی معوق مانده بوده است
To leave behinde.
جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
to leave someone in the lurch
کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
pend
معوق بودن بی تکلیف بودن
infiltrate
گذاشتن
infiltrated
گذاشتن
load
گذاشتن
to lay it on with a trowel
گذاشتن
to pickle a rod for
گذاشتن
lays
گذاشتن
placing
گذاشتن
places
گذاشتن
place
گذاشتن
question answer
در صف گذاشتن
lay
گذاشتن
loads
گذاشتن
run home
جا گذاشتن
misplace
جا گذاشتن
infiltrates
گذاشتن
to run in
تو گذاشتن
inculcate
پا گذاشتن
placement
گذاشتن
inculcating
پا گذاشتن
let
گذاشتن
lets
گذاشتن
apostrophize
گذاشتن
puts
گذاشتن
leaving
گذاشتن
leave
گذاشتن
putting
گذاشتن
put
گذاشتن
getting on in years
پا به سن گذاشتن
inculcates
پا گذاشتن
inculcated
پا گذاشتن
go on
<idiom>
گذاشتن
To be gettingh on in years.
پا به سن گذاشتن
mislaying
جا گذاشتن
to trample on
گذاشتن
placements
گذاشتن
mislay
جا گذاشتن
mislaid
جا گذاشتن
to take in
تو گذاشتن
ti turn in
تو گذاشتن
mislays
جا گذاشتن
take in
تو گذاشتن
teasing
سر به سر گذاشتن
infiltrating
گذاشتن
letting
گذاشتن
salute
احترام گذاشتن
cleck
تخم گذاشتن
saluting
احترام گذاشتن
bilk
گذاشتن از پرداخت
begueath
به ارث گذاشتن
benches
نیمکت گذاشتن
fix
کار گذاشتن
put up to auction
به مزایده گذاشتن
fixes
کار گذاشتن
bench
نیمکت گذاشتن
salutes
احترام گذاشتن
saluted
احترام گذاشتن
coop
درقید گذاشتن
badger
:سربسر گذاشتن
salve
ضماد گذاشتن
trace
اثر گذاشتن
traced
اثر گذاشتن
traces
اثر گذاشتن
mortgage
گرو گذاشتن
mortgages
گرو گذاشتن
mortgaging
گرو گذاشتن
exposing
بی پناه گذاشتن
exposes
بی پناه گذاشتن
badgered
:سربسر گذاشتن
badgering
:سربسر گذاشتن
badgers
:سربسر گذاشتن
embed
کار گذاشتن
embeds
کار گذاشتن
invests
سرمایه گذاشتن
Welsh
کلاه گذاشتن
respect
احترام گذاشتن به
respects
احترام گذاشتن به
expose
بی پناه گذاشتن
point
نوک گذاشتن
cramps
درقید گذاشتن
shutters
پرده گذاشتن
handle
دسته گذاشتن
handles
دسته گذاشتن
cramp
درقید گذاشتن
mouth
در دهان گذاشتن
suspending
مسکوت گذاشتن
mouthed
در دهان گذاشتن
mouthing
در دهان گذاشتن
mouths
در دهان گذاشتن
strand
تنها گذاشتن
shutter
پرده گذاشتن
tipping
نوک گذاشتن
bank
در بانک گذاشتن
banks
در بانک گذاشتن
suspend
مسکوت گذاشتن
suspends
مسکوت گذاشتن
install
کار گذاشتن
installing
کار گذاشتن
installs
کار گذاشتن
parcel
دربسته گذاشتن
parcels
دربسته گذاشتن
tip
نوک گذاشتن
strands
تنها گذاشتن
to put up forsale
بمزایده گذاشتن
walk out on
قال گذاشتن
welch
کلاه گذاشتن
window dress
بنمایش گذاشتن
To trample on justice . To be unfair.
پا روی حق گذاشتن
To grow a beard .
ریش گذاشتن
To grow a mustache .
سبیل گذاشتن
To pull someones leg . To kid someone.
سر بسرکسی گذاشتن
To discriminate . To make a distinction .
فرق گذاشتن
let loose
<idiom>
آزاد گذاشتن
look up to
<idiom>
احترام گذاشتن به
pull the wool over someone's eyes
<idiom>
سربه سر گذاشتن
put in (time)
<idiom>
وقت گذاشتن
vowelize
واکه گذاشتن
underpricing
کم قیمت گذاشتن
undercharge
کم خرج گذاشتن در
to put up to a
بمزایده گذاشتن
to sell by a
بمزایده گذاشتن
to set a trap
تله گذاشتن
to set down
بزمین گذاشتن
to set one's seal to
صحه گذاشتن
to sow mines
مین گذاشتن
to stand sentinel
نگهبان گذاشتن در
to take in a reef
بادبان را تو گذاشتن
to take ship
درکشتی گذاشتن
trepass
پافرا گذاشتن
trig
علامت گذاشتن
underact
از کار کم گذاشتن
set (someone) up
<idiom>
یه جای گذاشتن
split hairs
<idiom>
فرق گذاشتن
to put down
فرو گذاشتن
to invent stories
صفحه گذاشتن
to spin yarns
صفحه گذاشتن
make an impression
تاثیر گذاشتن
to put in pledge
گرو گذاشتن
cupel
در بوته گذاشتن
hypothecate
گرو گذاشتن
hypothecate
به رهن گذاشتن
imbark
در کشتی گذاشتن
impawn
گرو گذاشتن
impignorate
رهن گذاشتن
impignorate
گرو گذاشتن
incase etc
در جعبه گذاشتن
incase etc
در لفاف گذاشتن
inshrine
درمزار گذاشتن
instal
کار گذاشتن
intube
در لوله گذاشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com