English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 228 (11 milliseconds)
English Persian
ancillary معین
definite معین
regular معین
regulars معین
auxiliaries معین
auxiliary معین
specific معین
specifics معین
given معین
fixed معین
ledger معین
ledgers معین
certain معین
accessory معین
punctual معین
adjutant معین
adjutants معین
ally معین
allying معین
specified معین
subsidiaries معین
subsidiary معین
precise معین
settled معین
limiting معین
accessorial معین
adjutor معین
determinate معین
Other Matches
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
indeterminate نا معین
rubicon حد معین
defining معین کردن
spans مدت معین
define معین کردن
defines معین کردن
spans فاصله معین
dosing اندازه معین
systematically با روش معین
defined معین کردن
allocate معین کردن
designating معین کردن
designates معین کردن
span فاصله معین
spanned مدت معین
designate معین کردن
allocating معین کردن
spanned فاصله معین
span مدت معین
allocates معین کردن
spanning مدت معین
spanning فاصله معین
settle معین کردن
destined مقصد معین
determinate error خطای معین
determinately بطور معین
figure out معین کردن
general ledger معین عام
ledger card کارت معین
linking verb فعل معین
on a given day در روزی معین
part performance عقد معین
rhomboidal شبه معین
rose bay گل معین التجاری
specified time وقت معین
the fullness of time وقت معین
thetic مقرر معین
thetical مقرر معین
draw the line <idiom> معین کردن
denominate معین کردن
at a stated time در وقت معین
anyone هرشخص معین
shall فعل معین
dose اندازه معین
dosed اندازه معین
doses اندازه معین
statically determined از نظراستاتیکی معین
adverb معین فعل
adverbs معین فعل
inset : معین کردن
insets : معین کردن
definitive معین کننده
positive یقین معین
do فعل معین
adverb modifying a verb معین فعل
allotted time وقت معین
aoristic غیر معین
assignable معین مشخص
specifics مخصوص معین
settles معین کردن
auxiliaries امدادی معین
space مدت معین
specific مخصوص معین
auxiliary امدادی معین
specifies معین کردن
spaces مدت معین
specify معین کردن
regulars معین مقرر
periodically در فواصل معین
regular معین مقرر
limit معین کردن
specifying معین کردن
magnetic ledger card کارت معین مغناطیسی
nonsignificant غیر معین نامعلوم
circumstanced دارای یک حالت معین
at home پذیرایی در ساعت معین
uncaused بدون علت معین
statically determined از نظر ایستایی معین
law of difinte proportions قانون نسبتهای معین
identifier معین کننده هویت
dates مدت معین کردن
subsidiarily بطور معین یا متمم
ratios نسبت معین وثابت
date مدت معین کردن
fixed cost هزینه ثابت و معین
systematically ازروی یک اسلوب معین
ratio نسبت معین وثابت
modal auxiliary فعل معین شرطی
timed وقت معین کردن
predeterminate از پیش معین شده
statically indeterminate از نظر ایستایی نا معین
current income درامدیک دوره معین
semidefinite matrix ماتریس نیمه معین
rhomboid muscle ماهیچه چهارگوش معین
aorist ماضی غیر معین
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
to plant out درفاصلههای معین کاشتن
to map out جز بجز معین کردن
time وقت معین کردن
times وقت معین کردن
pre appoint قبلا معین کردن
pre appoint از پیش معین کردن
at a specified time در وقت معین یا معلوم
speciosity کیفیت معین ومشخص
shapeless فاقد شکل معین
patch مدت زمان معین
patches مدت زمان معین
overtime بیش از وقت معین
plant out در فواصل معین کاشتن
open contract قرارداد غیر معین
decompression diving غواصی در عمق یا زمان معین
locating جای چیزی را معین کردن
standards نمونه قبول شده معین
formulation تحت قواره معین دراوردن
standard نمونه قبول شده معین
conation کوشش بدون هدف معین
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
locate جای چیزی را معین کردن
to come up to the stand بمیزان یا پایه معین رسیدن
sanctions ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioning ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned ضمانت اجرایی معین کردن
sanction ضمانت اجرایی معین کردن
valued policy بیمه نامه با ارزش معین
located جای چیزی را معین کردن
locates جای چیزی را معین کردن
come in پرتاب توپ به طرز معین
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
forced distribution rating درجه بندی با توزیع معین
named airport of departure فرودگاه معین برای حرکت
nominal filter صافی به اندازه عبور معین
allotting معین کردن سهم دادن
allotted معین کردن سهم دادن
allot معین کردن سهم دادن
to keep an appointment سروقت معین درجایی حاضرشدن
specific performance نحوه اجرای معین در قرارداد
sin die بدون تعیین روز معین
propertied متمکن دارای خواص معین
morphous دارای شکل معین ومعلوم
delineating ترسیم نمودن معین کردن
bias ولتاژ معین قرار دادن
At regular intervals . درفا صله های معین
biases ولتاژ معین قرار دادن
figurate دارای شکل معین منقوش
allots معین کردن سهم دادن
bullion شمش فلزات با عیار معین
fixed time call مکالمه در زمان معین و ثابت
density تراکم الیاف [در یک مساحت معین]
delineate ترسیم نمودن معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
shifted جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
shift جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
divisions دسته گروه اسبهای مسابقه معین
shifts جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
aoristic وابسته به زمان ماضی غیر معین
determinate problem مسئله ایی که یک یا چندراه حل معین دارد
gaited اسب دارای حرکت پاهای معین
gauge pressure فشار در عمق معین برحسب فشارسنج
height delay زمان تاخیر رسیدن هواپیمابارتفاع معین
image sharpness خطوط مورب تحت زاویه معین
called shot ضربه معین بطرف گوی یاکیسه یا هر دو
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
fixed supply ذخیره معین کالای فاسد شدنی
area blocking سد راه کردن رقیب در منطقه معین
tc اجاره دربست برای مدت معین
division دسته گروه اسبهای مسابقه معین
ranges قرار دادن متن در یک ترتیب معین
ranged قرار دادن متن در یک ترتیب معین
range قرار دادن متن در یک ترتیب معین
type bar تمام کاراکترها در یک مجموعه کاراکتر معین
entry شرطبندی روی اسب معین ورود به اب
decay کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decayed کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decays کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
platoons بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
parse اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parsed اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parses اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
platoon بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
to impose a curfew خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
decaying کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
applied برای هدف معین بکار رفته کاربسته
decompression stop مکث غواص کوتاه در عمقهای معین در صعود
cards امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
indeterminate vowel حرف مصوتی که صدای معین یا اشکاری ندارد
target archery مسابقه تیراندازی از فاصله معین با تیر و کمان
card امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
spot shot ضربه به گویی که در نقطه معین گذاشته شده
failures تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
failure تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
peg in the ring بازی فرفره چرخابی در توی دایره معین
occasional licence پروانه فروش نوشابه درمواقع و جاهای معین
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com