Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (17 milliseconds)
English
Persian
definitive
معین کننده
Search result with all words
identifier
معین کننده هویت
Other Matches
false attack
حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
time charter
اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
corrector
جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
settled
معین
fixed
معین
regulars
معین
specifics
معین
limiting
معین
regular
معین
ancillary
معین
precise
معین
accessorial
معین
auxiliary
معین
adjutants
معین
ledger
معین
ledgers
معین
given
معین
adjutor
معین
certain
معین
specific
معین
punctual
معین
rubicon
حد معین
accessory
معین
subsidiary
معین
subsidiaries
معین
specified
معین
allying
معین
ally
معین
adjutant
معین
indeterminate
نا معین
auxiliaries
معین
determinate
معین
definite
معین
designate
معین کردن
designating
معین کردن
rose bay
گل معین التجاری
allotted time
وقت معین
designates
معین کردن
allocate
معین کردن
at a stated time
در وقت معین
general ledger
معین عام
adverb modifying a verb
معین فعل
auxiliaries
امدادی معین
define
معین کردن
space
مدت معین
the fullness of time
وقت معین
defined
معین کردن
defining
معین کردن
thetic
مقرر معین
thetical
مقرر معین
assignable
معین مشخص
spanned
مدت معین
aoristic
غیر معین
rhomboidal
شبه معین
figure out
معین کردن
spaces
مدت معین
settles
معین کردن
settle
معین کردن
adverbs
معین فعل
adverb
معین فعل
allocates
معین کردن
allocating
معین کردن
defines
معین کردن
spans
فاصله معین
spanning
مدت معین
spanned
فاصله معین
denominate
معین کردن
dose
اندازه معین
regulars
معین مقرر
draw the line
<idiom>
معین کردن
specifies
معین کردن
specifying
معین کردن
specify
معین کردن
determinate error
خطای معین
systematically
با روش معین
specified time
وقت معین
destined
مقصد معین
anyone
هرشخص معین
shall
فعل معین
on a given day
در روزی معین
spans
مدت معین
spanning
فاصله معین
determinately
بطور معین
ledger card
کارت معین
do
فعل معین
part performance
عقد معین
limit
معین کردن
specific
مخصوص معین
specifics
مخصوص معین
statically determined
از نظراستاتیکی معین
span
فاصله معین
insets
: معین کردن
inset
: معین کردن
linking verb
فعل معین
span
مدت معین
dosing
اندازه معین
periodically
در فواصل معین
positive
یقین معین
doses
اندازه معین
auxiliary
امدادی معین
regular
معین مقرر
dosed
اندازه معین
systematically
ازروی یک اسلوب معین
to plant out
درفاصلههای معین کاشتن
ratio
نسبت معین وثابت
time
وقت معین کردن
at home
پذیرایی در ساعت معین
ratios
نسبت معین وثابت
fixed cost
هزینه ثابت و معین
to map out
جز بجز معین کردن
law of difinte proportions
قانون نسبتهای معین
timed
وقت معین کردن
times
وقت معین کردن
overtime
بیش از وقت معین
uncaused
بدون علت معین
date
مدت معین کردن
semidefinite matrix
ماتریس نیمه معین
current income
درامدیک دوره معین
plant out
در فواصل معین کاشتن
magnetic ledger card
کارت معین مغناطیسی
pre appoint
از پیش معین کردن
pre appoint
قبلا معین کردن
predeterminate
از پیش معین شده
shapeless
فاقد شکل معین
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
subsidiarily
بطور معین یا متمم
dates
مدت معین کردن
speciosity
کیفیت معین ومشخص
statically determined
از نظر ایستایی معین
statically indeterminate
از نظر ایستایی نا معین
nonsignificant
غیر معین نامعلوم
modal auxiliary
فعل معین شرطی
open contract
قرارداد غیر معین
patch
مدت زمان معین
patches
مدت زمان معین
aorist
ماضی غیر معین
rhomboid muscle
ماهیچه چهارگوش معین
circumstanced
دارای یک حالت معین
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
morphous
دارای شکل معین ومعلوم
allotting
معین کردن سهم دادن
nominal filter
صافی به اندازه عبور معین
allotted
معین کردن سهم دادن
bias
ولتاژ معین قرار دادن
density
تراکم الیاف
[در یک مساحت معین]
allots
معین کردن سهم دادن
named airport of departure
فرودگاه معین برای حرکت
allot
معین کردن سهم دادن
locate
جای چیزی را معین کردن
valued policy
بیمه نامه با ارزش معین
fixed time call
مکالمه در زمان معین و ثابت
conation
کوشش بدون هدف معین
propertied
متمکن دارای خواص معین
come in
پرتاب توپ به طرز معین
delineate
ترسیم نمودن معین کردن
delineated
ترسیم نمودن معین کردن
biases
ولتاژ معین قرار دادن
located
جای چیزی را معین کردن
delineates
ترسیم نمودن معین کردن
decompression diving
غواصی در عمق یا زمان معین
delineating
ترسیم نمودن معین کردن
locating
جای چیزی را معین کردن
At regular intervals .
درفا صله های معین
locates
جای چیزی را معین کردن
figurate
دارای شکل معین منقوش
sin die
بدون تعیین روز معین
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
sanction
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioning
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctions
ضمانت اجرایی معین کردن
formulation
تحت قواره معین دراوردن
standard
نمونه قبول شده معین
standards
نمونه قبول شده معین
to come up to the stand
بمیزان یا پایه معین رسیدن
to locate the enemy
جای دشمنی را معین کردن
bullion
شمش فلزات با عیار معین
forced distribution rating
درجه بندی با توزیع معین
specific performance
نحوه اجرای معین در قرارداد
to keep an appointment
سروقت معین درجایی حاضرشدن
decayed
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decaying
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decays
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
titrate
عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
called shot
ضربه معین بطرف گوی یاکیسه یا هر دو
division
دسته گروه اسبهای مسابقه معین
to set measures to anything
برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
shifts
جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
shifted
جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
shift
جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
divisions
دسته گروه اسبهای مسابقه معین
gaited
اسب دارای حرکت پاهای معین
decay
کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
gauge pressure
فشار در عمق معین برحسب فشارسنج
fixed supply
ذخیره معین کالای فاسد شدنی
range
قرار دادن متن در یک ترتیب معین
entry
شرطبندی روی اسب معین ورود به اب
tc
اجاره دربست برای مدت معین
aoristic
وابسته به زمان ماضی غیر معین
image sharpness
خطوط مورب تحت زاویه معین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com