English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
deviator منحرف شونده
Search result with all words
sympodium منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری
Other Matches
deviated منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviate منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviating منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
precipitated غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitates غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitate غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitating غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
self reacting بطور خودکار متعادل شونده خود بخود تطبیق شونده
deviates منحرف
awry منحرف
pervert منحرف
astray منحرف
perverse منحرف
perverting منحرف
perverted منحرف
deviate منحرف
deviated منحرف
perverts منحرف
digressional منحرف
aberrant منحرف
deviator منحرف
hell-bent منحرف
deviant منحرف
hell bent منحرف
deviants منحرف
deviating منحرف
lost منحرف
amiss منحرف
swerved منحرف کردن
swerves منحرف شدن
swerves منحرف کردن
averts منحرف کردن
pay off منحرف شدن
swerved منحرف شدن
swerve منحرف کردن
swerve منحرف شدن
deviated منحرف شدن
wringing منحرف کردن
wring منحرف کردن
wrings منحرف کردن
swerving منحرف شدن
deflected منحرف کردن
deflecting منحرف شدن
deflecting منحرف کردن
pervert منحرف کردن
deflects منحرف شدن
deflects منحرف کردن
bend منحرف کردن
hell-bent منحرف شده
hell bent منحرف شده
astray منحرف بیراه
fall off منحرف شدن
excurse منحرف شدن
draw off منحرف کردن
divertive منحرف کننده
deflected منحرف شدن
deflect منحرف شدن
swerving منحرف کردن
avert منحرف کردن
averted منحرف کردن
averting منحرف کردن
deviate منحرف شدن
digress منحرف شدن
digressed منحرف شدن
digresses منحرف شدن
digressing منحرف شدن
intervert منحرف کردن
perverts منحرف کردن
perverting منحرف کردن
digressively بطور منحرف
divert منحرف شدن
diverted منحرف کردن
diverted منحرف شدن
diverts منحرف کردن
perversity منحرف بودن
diverts منحرف شدن
to step aside منحرف شدن
step aside منحرف شدن
diversionary منحرف کننده
divert منحرف کردن
call off منحرف کردن
errant منحرف بدنام
curving کم کم منحرف شدن
curves کم کم منحرف شدن
curve کم کم منحرف شدن
deviating منحرف شدن
deviates منحرف شدن
deflect منحرف کردن
distracts منحرف کردن توجه
to call off منحرف یامنصرف کردن
back slide منحرف شدن از مسیر
detour خط سیر را منحرف کردن
to divert [British E] / detour [American E] [the] traffic منحرف کردن ترافیک
to put off the scent ازجاده منحرف کردن
oblique غیر مستقیم منحرف
twisty پیچ دار منحرف
antevert به جلو منحرف کردن
detours خط سیر را منحرف کردن
skewing منحرف کج نگاه کردن
skews منحرف کج نگاه کردن
skew منحرف کج نگاه کردن
devious غیر مستقیم منحرف
divertor switch کلید منحرف کننده
deflecting voltage ولتاژ منحرف کننده
deflecting electrode صفحه منحرف کننده
distract منحرف کردن توجه
deflector plates صفحههای منحرف کننده
deflecting electrode الکترد منحرف کننده
indivertible انحراف نا پذیر منحرف نکردنی
baffle منحرف کننده جریان سیال
diversionary attack تک منحرف کننده توجه دشمن
jumped تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
jump تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
baffled منحرف کننده جریان سیال
slips سرخوردن منحرف شدن از مسیر
slipped سرخوردن منحرف شدن از مسیر
slip سرخوردن منحرف شدن از مسیر
falloff متوجه بودن منحرف شدن
incorruptible فساد نا پذیر منحرف نشدنی
baffling منحرف کننده جریان سیال
baffles منحرف کننده جریان سیال
yaw ازمسیر خود منحرف شدن
jumps تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
wander اواره بودن منحرف شدن
magnetic deflection field میدان منحرف کننده مغناطیسی
wanders اواره بودن منحرف شدن
sidetrack از امر اصلی منحرف شدن
sidetracked از امر اصلی منحرف شدن
yawed ازمسیر خود منحرف شدن
warps منحرف کردن تاب برداشتن
wandered اواره بودن منحرف شدن
warped منحرف کردن تاب برداشتن
perversive گمراه کننده منحرف سازنده
warp منحرف کردن تاب برداشتن
extravagate ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
bolting فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolted فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolt فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
to veer off the street از جاده منحرف شدن [ترا فیک]
bolts فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
borrowed مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
angle block سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
borrows مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrow مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
diminishing کم شونده
squashy له شونده
vimineous خم شونده
deliquescent اب شونده
folding تا شونده
step down کم شونده
spoiler تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
causative سبب شونده
clastic تقسیم شونده
assimilatory هم جنس شونده
changful دگرگون شونده
clastic جدا شونده
analysand تحلیل شونده
changful جوربجور شونده
ameliorative بهتر شونده
base ejection پرتاب شونده از ته
clotty دلمه شونده
coagulable دلمه شونده
examinee امتحان شونده
combinatory ترکیب شونده
comparand قیاس شونده
concentrator متمرکز شونده
stretchier گشاد شونده
concretive سفت شونده
depreciable مستهلک شونده
restrainer مانع شونده
remittent سبک شونده
redintegrate تجدید شونده
recreant تسلیم شونده
rarefactive رقیق شونده
pulverulent خرد شونده
proliferous تکثیر شونده
perfusive پخش شونده
perfusive پاشیده شونده
osculant واقع شونده
nigrescent سیاه شونده
napidescent سنگ شونده
metastatic جابجا شونده
meliorative بهتر شونده
retractive جمع شونده
revulsive جابجا شونده
rigescent سفت شونده
stretchy گشاد شونده
stretchiest گشاد شونده
virescent سبز شونده
tilting board صفحه کج شونده
tensive وخیم شونده
tensive سفت شونده
tabescent لاغر شونده
soluble oil روغن حل شونده
simultaneous with each other با هم واقع شونده
seconder دوم شونده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com