Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (33 milliseconds)
English
Persian
restrict
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricting
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricts
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
Other Matches
limit
منحصر کردن
lay up
دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
confining
محدود کردن منحصر کردن
confine
محدود کردن منحصر کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
embroil
دچار کردن
embroiled
دچار کردن
embroils
دچار کردن
embroiling
دچار کردن
plague
دچار طاعون کردن
plagued
دچار طاعون کردن
convulsed
دچار تشنج کردن
trouble
دچار کردن اشفتن
convulse
دچار تشنج کردن
troubles
دچار کردن اشفتن
convulsing
دچار تشنج کردن
plaguing
دچار طاعون کردن
troubling
دچار کردن اشفتن
convulses
دچار تشنج کردن
to let in for
گرفتار یا دچار کردن
plagues
دچار طاعون کردن
swamped
دچار کردن مستغرق شدن
swamps
دچار کردن مستغرق شدن
swamping
دچار کردن مستغرق شدن
traumatises
دچار روان زخم کردن
traumatizing
دچار روان زخم کردن
traumatizes
دچار روان زخم کردن
traumatized
دچار روان زخم کردن
swamp
دچار کردن مستغرق شدن
traumatize
دچار روان زخم کردن
traumatising
دچار روان زخم کردن
traumatised
دچار روان زخم کردن
fates
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fate
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
trade restrictions
تضییقات تجارتی
collapsing
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapse
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
straightlaced
منحصر
straitlaced
منحصر
ones
منحصر
limited
منحصر
limitary
منحصر
one
منحصر
sole owner
مالک منحصر
soles
منحصر بفرد
sole
منحصر بفرد
exclusive
منحصر به فرد
nonpar
<adj.>
منحصر بفردی
particular
تک منحصر بفرد
singularity
منحصر بفردی
uniquely
منحصر بفرد
unique
منحصر بفرد
singular
منحصر بفردی
single value
ارزش منحصر بفرد
suigeneris
اختصاصی منحصر بفرد
sole offspring
فرزند منحصر بفرد
sole agent
نماینده منحصر بفرد
exclusive
منحصر بفرد گران
sole representative
نماینده منحصر بفرد
unique solution
راه حل منحصر بفرد
unique solution
جواب منحصر بفرد
monotypic
دارای نوع منحصر بفرد
singleton
یک سطرشعر یا بند منحصر بفرد
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
elements
یک عنصر منحصر به فرد داده در آرایه
phoenixes
مرغ افسانهای منحصر بفرد عنقا
phoenix
مرغ افسانهای منحصر بفرد عنقا
element
یک عنصر منحصر به فرد داده در آرایه
He's one of a kind.
او
[مرد]
آدمی منحصر به فرد است.
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
handler
برنامهای با یک کار منحصر بفرد که کنترل یک ورودی
cyclones
منطقهای با فشار بارومتری کم و گردبادهای منحصر به فرد
cyclone
منطقهای با فشار بارومتری کم و گردبادهای منحصر به فرد
current expenditure
هزینهای که فایده ان منحصر به یک دوره مالی باشد
handlers
برنامهای با یک کار منحصر بفرد که کنترل یک ورودی
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
stricken
دچار
afoul
دچار
stricken with fever
دچار تب
hungry
دچار گرسنگی
hysterical
دچار تپاکی
seize
دچار حمله
bitten with
الوده دچار
perverted
دچار ضلالت
hungriest
دچار گرسنگی
cropsick
دچار رودل
wind broken
دچار پربادی
hysterically
دچار هیستری
hysterically
دچار تپاکی
catch
دچار شدن به
consumptive
دچار مرض سل
vertiginous
دچار سرگیجه
hysterical
دچار هیستری
consumptives
دچار مرض سل
snow bound
دچار برف
strangurious
دچار چکمیزک
hungrier
دچار گرسنگی
seized
دچار حمله
strikebound
دچار اعتصاب
neuralgic
دچار درداعصاب
insomnious
دچار بیخوابی
dizzy
دچار دوران سر
in queer street
دچار رسوایی
agonist
دچار کشمکش
agonist
دچار اضطراب
hydrocephalic
دچار استسقای سر
measled
دچار سرخجه
hydrocephalous
دچار استسقای سر
seizes
دچار حمله
dysenteric
دچار زحیر
understaffed
دچار کمبود کارمند
to get into
دچار
[حالتی]
شدن
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
neuropath
دچار اختلالات عصبی
serpiginous
دچار زرد زخم
To get into difficulties.
دچار اشکال شدن
necrotic
دچار غانقرایایا فساداستخوان
moon blind
دچار اماس نوبتی
rhematicky
دچار باد مفاصل
mycotic
دچار ناخوشی قارچی
To have an accident.
دچار تصادف شدن
embroiled in war
دچار یا گرفتار جنگ
iritic
دچار اماس عنبیه
wind bound
دچار باد مخالف
pellagrous
دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
to fall into
دچار
[حالتی]
شدن
bulimious
دچار جوع گاوی
thunderstrike
دچار رعدوبرق شدن
thunderstrike
دچار صاعقه شدن
neurotic
دچار اختلال عصبی
porriginous
دچار سعفی یا کچلی
lumbaginous
دچار کمر درد
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
wronged
دچار خطا و انحطاط مظلوم
asthmatics
دچار تنگی نفس اسمی
i am in a sorry hopeless etc
دچار وضع بدی شده ام
astigmatic
دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
phlebitic
دچار اماس جدار ورید
stenosed
دچار هرگونه تنگی مجرا
asthmatic
دچار تنگی نفس اسمی
plunged in war
سخت گرفتاریا دچار جنگ
to cach one's death
دچار سرماخوردگی کشنده شدن
hangry
<adj.>
گشنگی که دچار عصبانیت میشود
hypochondriacal
دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
paretic
دچار فلج ناقص یا عضلانی
curie point
دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
parotitic
دچار اماس در غده بنا گوشی
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
melanotic
دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
chain react
دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
hydrocele
دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
person running amok
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com