Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English
Persian
put on
<idiom>
منظم یا تولید یک بازی و...
Other Matches
eurythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurhythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
capacity cost
هزینه تولید وقتی که واحدتولید کننده حداکثر فرفیت خودرا برای تولید به کار برد هزینه تولید با حداکثر فرفیت
pilot line operation
کار تولید حداقل کالاهای نظامی فقط به منظور حفظ سیستم تولید
embryophyte
گیاهی که تولید گیاهک تخم زانموده و درنتیجه تولید بافتهای اوندی مینماید
shinny
بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود چوب بازی هاکی
components
1-قطعهای که وارد آخرین تولید میشود 2-وسیله اکترونیک که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند
component
1-قطعهای که وارد آخرین تولید میشود 2-وسیله اکترونیک که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند
producer's goods
هرچیزی که تولید کننده یا صاحب کارخانه در جهت تولید جنس دیگری ازان استفاده کند
seconds
مجوز دادن به تولیدکننده برای تولید یک قطعه الکترونیکی وقتی که گنجایش تولید درحد نیاز نیست
seconding
مجوز دادن به تولیدکننده برای تولید یک قطعه الکترونیکی وقتی که گنجایش تولید درحد نیاز نیست
seconded
مجوز دادن به تولیدکننده برای تولید یک قطعه الکترونیکی وقتی که گنجایش تولید درحد نیاز نیست
second
مجوز دادن به تولیدکننده برای تولید یک قطعه الکترونیکی وقتی که گنجایش تولید درحد نیاز نیست
euler theorem
در صورتی که تابع تولید همگن درجه یک باشد بر اساس قضیه اولر کل تولید مساوی مجموع پرداختی ها به عوامل تولیدمیباشد
production overheads
هزینههای بالاسری تولید هزینههای سربار تولید هزینههای غیرمستقیم تولید
increasing cost industry
حالتی است که چند موسسه به صنعت خاصی بپردازند ودر نتیجه محدودیت عوامل تولید و کمبود انها هزینه تولید بالا رود
harlequinade
بخشی ازنمایش یالال بازی که لوده دران بازی میکند لودگی
frame
مدت زمان به کیسه انداختن تمام گویهای بازی اسنوکر یک دهم از بازی بولینگ
gamesmanship
مهارت در بردن بازی بدون تخلف از مقررات بازی
cutthroat
بازی 3 نفره که هریک به نفع خود بازی میکند
misplay
بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
planar
روش تولید مدارهای مجتمع بار اعمال مواد شیمیایی به یک قطعه سیلیکن برای تولید قطعه متفاوت
derived demand
تقاضابرای یک عامل تولید که خوداز تقاضا برای کالایی که ان عامل تولید در ان بکار میرودناشی میشود .
cost fraction
نتیجه مستقیم هزینههای مستقیم تولید یا خدمت به تعداد واحدهای تولید شده یاکمیت خدمات
game
وسیله ROM که حاوی کد برنامه برای بازی کامپیوتری است و در کنسول بازی نصب میشود
declassified cost
هزینه کالای تولید شده که دران سهم هر یک از عوامل تولید مشخص شده باشد
shinney
بازی هاکی که باتوپ چوبی بازی شود
fire fight
ترقه بازی اتش بازی مبادله تیراندازی
dib
ریگ بازی قاپ یا ریگی که با ان بازی می کنند
to make a trick
با کارت شعبده بازی کردن
[ورق بازی]
kiss in the ring
بازی بگیرماچ کن :بازی که دران پسریادختری ....تااوراببوسد
oem
شرکتی ه قط عاتی تولید میکند که بخشهای اصلی را تولید کنندههای دیگر ساخته اند و محصول را برای کاربر خاص ایجاد میکند
inning
گیمی که بازیگر سرویس زده و ان را باخته فرصت برای نوبت هر بازی بیلیارد یاکروکه یک بخش از بازی بولینگ
harlepuinade
نمایش لال بازی ودلقک بازی
charlatanic
امیخته بازبان بازی یاچاچول بازی
crampet game
بازی خفه بازی کم فضای شطرنج
matrix
چاپگری که حروف توسط مجموعهای از نقاط کنار هم تولید می شوند و صفحه را خط به خط تولید می کنند. این چاپگر برای چاپ با ریبون یا thermal یا چاپ الکترواستاتیک به کار می رود
matrixes
چاپگری که حروف توسط مجموعهای از نقاط کنار هم تولید می شوند و صفحه را خط به خط تولید می کنند. این چاپگر برای چاپ با ریبون یا thermal یا چاپ الکترواستاتیک به کار می رود
orderly
منظم
in kelter
منظم
orderlies
منظم
regular
<adj.>
منظم
business like
منظم
kelter
منظم
systematic
منظم
pitched
منظم
regulars
منظم
fair
<adj.>
منظم
methodical
منظم
trim
<adj.>
منظم
neat
<adj.>
منظم
decent
<adj.>
منظم
symmetric
منظم
tidy
<adj.>
منظم
well-ordered
<adj.>
منظم
steady
<adj.>
منظم
proper
<adj.>
منظم
ordered
منظم
businesslike
منظم
first string
منظم
in good order
<adj.>
منظم
straight
<adj.>
منظم
presentable
<adj.>
منظم
uncluttered
<adj.>
منظم
acceleration principle
یعنی سرمایه گذاری مساوی است باحاصلضرب ضریب شتاب میزان سرمایه گذاری لازم برای افزایش یک واحد تولید در تغییرات در تولید
orderly
<adv.>
بصورت منظم
tidily
<adv.>
بصورت منظم
shipshape
منظم کردن
regularizes
منظم کردن
neatly
<adv.>
بصورت منظم
duly
<adv.>
بصورت منظم
regularized
منظم کردن
regular expression
مبین منظم
lattices
توری منظم
to set in order
منظم کردن
regularised
منظم کردن
lattice
توری منظم
regularises
منظم کردن
standing army
ارتش منظم
regularising
منظم کردن
regularize
منظم کردن
order
منظم کردن
regular army
ارتش منظم
orderly
<adv.>
بطور منظم
tidily
<adv.>
بطور منظم
square
منظم حسابی
systematic irrigation
ابیاری منظم
arrays
منظم کردن
array
منظم کردن
to set to rights
منظم کردن
regulater
منظم کردن
systematic error
خطای منظم
well conditioned
مرتب و منظم
regular set
مجموعه منظم
well ordered
مرتب و منظم
squared
منظم حسابی
squares
منظم حسابی
squaring
منظم حسابی
regularizing
منظم کردن
neatly
<adv.>
بطور منظم
duly
<adv.>
بطور منظم
regular polymer
بسپار منظم
spermary
غده تولید کننده منی محل تولید منی
Bureaucracy . Red tape .
کاغذ بازی ( قرطاس بازی )
ranked
اراستن منظم کردن
irregular
نا منظم غیر رسمی
unconventional warfare
جنگ غیر منظم
tidying
پاکیزه منظم کردن
regular grammar
دستور زبان منظم
systemmatize
منظم یامرتب کردن
rank
اراستن منظم کردن
systematic desensitization
حساسیت زدایی منظم
ranks
اراستن منظم کردن
liner trade
کشتیرانی منظم تجاری
lattice network
شبکه توری منظم
tidy
پاکیزه منظم کردن
tidiest
پاکیزه منظم کردن
taut loom
چله سفت و منظم
shipshape
مرتب کردن منظم
irregulars
عده غیر منظم
regulars
پرسنل کادر منظم
systematic
منظم نظم پذیر
pick up
کندن منظم کردن
regular
پرسنل کادر منظم
processions
درصفوف منظم پیشرفتن
procession
درصفوف منظم پیشرفتن
unconventional
جنگ غیر منظم
tidily
بطور اراسته و منظم
processions
بصورت صفوف منظم
tidied
پاکیزه منظم کردن
procession
بصورت صفوف منظم
tidies
پاکیزه منظم کردن
tidier
پاکیزه منظم کردن
blended fund
سرمایههای بهم منظم شده
systematic random sampling
نمونه گیری تصادفی منظم
day in and day out
<idiom>
بطور منظم ،تمام مدت
pogrom
قتل عام منظم روسی
pogroms
قتل عام منظم روسی
My heartbeat is even .
ضربان قلبم منظم است
regular solid
کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
clockwork
چرخهای ساعت منظم وخودکار
families
محدوده ماشین ها از یک تولید کننده که با سایر محصولات در همان خط از همان تولید کننده سازگارند
family
محدوده ماشین ها از یک تولید کننده که با سایر محصولات در همان خط از همان تولید کننده سازگارند
grades
شیب منظم دادن تسطیح کردن
to kern a letter
فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
grade
شیب منظم دادن تسطیح کردن
isochronous
واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
argument
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
stacks
جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacked
جمع اوری و منظم کردن وسایل
stack
جمع اوری و منظم کردن وسایل
keep regular hours
ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
arguments
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
to knock about
سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
mixed capitalism
نظام اقتصادی که در ان بیشتروسایل و ابزار تولید درمالکیت خصوصی قرار داشته و بازار چگونگی تعیین قیمت و تولید را به عهده دارد ولی با وجود این دولت نیز ازطریق سیاستهای پولی مالی و قوانین مختلف درفعالیتهای اقتصادی تاثیرمیگذارد
fullest
مدار تفریق دودویی که اختلاف دو ورودی را تولید میکند و یک رقم نقلی ورودی می پذیرد و در صورت لزوم رقم ثقلی خروجی تولید میکند
full
مدار تفریق دودویی که اختلاف دو ورودی را تولید میکند و یک رقم نقلی ورودی می پذیرد و در صورت لزوم رقم ثقلی خروجی تولید میکند
spider wire entanglement
نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
make the grade
<idiom>
منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
isochronal
همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
gnp gap
شکاف تولید ناخالص ملی اختلاف بین تولید ناخالص ملی واقعی وتولیدناخالص ملی بالقوه
laceria
[نقش های منظم در کنار یکدیگر]
[معماری اسلامی]
Regular training strengthens the heart and lungs.
ورزش به طور منظم قلب و ریه ها را تقویت میکند.
fcc
CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
You cannot make a crab walk straight .
<proverb>
نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
to marshal one's creditors
صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
Floret
[rosette]
[طرح گل رزی با حالتی منظم و هندسی که جلوه ای از یک شکوفه را مجسم می سازد.]
guerrillas
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerrilla
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerillas
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
half
جمع کننده دودویی که میتواند نتیجه جمع دو ورودی را تولید کند. و رقم نقل خروجی تولید میکند ولی نمیتواند رقم نقل ورودی بپذیرد
batting order
ترتیب ورود توپزنها به بازی بیس بال ترتیب ورود توپزنهابه بازی کریکت
grader
ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
producers burden of tax
بار مالیات تولید کنندگان سهم تولید کنندگان از مالیات
round robin (tournament or contest)
<idiom>
بازی که درآن یک بازیکن یا تیم درمقابل یک بازیکن یا تیم بازی کند
unformed
بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
trapezium
چهار پهلو چهار ضلعی غیر منظم
underground
مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
beats
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beat
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
billiard point
در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
privacy act of
قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
qualifies
منظم کردن کنترل کردن
qualify
منظم کردن کنترل کردن
set the score
افزودن بر طول بازی افزودن بر طول بازی اسکواش
set the game
افزودن بر طول بازی افزودن بر طول بازی اسکواش
articulation
تولید
low productivity
تولید کم
production lines
خط تولید
production technique
فن تولید
assembly
تولید
total product
تولید کل
genesis
تولید
generation
تولید
generations
تولید
assembly line
خط تولید
progeniture
تولید
productions
تولید
assembly lines
خط تولید
production line
خط تولید
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com