English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (2 milliseconds)
English Persian
station موقعیت اجتماعی وضع
stationed موقعیت اجتماعی وضع
stations موقعیت اجتماعی وضع
Search result with all words
pin money وجهی که شوهر به همسر خود برای حوایج خصوصی و شخصیش می پردازد و زن با صرف ان باید وضع فاهری خود رامتناسب با موقعیت اجتماعی شوهرش بیاراید
social situation موقعیت اجتماعی
social status موقعیت اجتماعی
She is not mindful of her social position ( status ) . متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
Other Matches
cartesian coordinates سیستم موقعیت که از دو بردار در جهت زاویه راست برای نمایش نقط های که با دو عدد امکان دهی شده است و موقعیت آن را میدهد تشکیل شده است
relative plot موقعیت نسبی ناوها یاهواپیماها به هم ثبت نسبی موقعیت ناوها
air position موقعیت هوایی موقعیت هوایی هواپیما
situation موقعیت
lodgment موقعیت
occasioned موقعیت
situations موقعیت
lodgment or lodge موقعیت
site موقعیت
berth موقعیت جا
berthed موقعیت جا
sites موقعیت
berthing موقعیت جا
berths موقعیت جا
line of position خط موقعیت
occasion موقعیت
condition موقعیت
orientation موقعیت
occasioning موقعیت
sited موقعیت
locations موقعیت
location موقعیت
positioned موقعیت
situs موقعیت
occasions موقعیت
position موقعیت
situation of a building موقعیت ساختمان
sign position موقعیت علامت
stimulus situation موقعیت محرک
storage location موقعیت انباره
forward position موقعیت رو به جلو
plot نقطه موقعیت
point guard موقعیت گارد
orientation تشخیص موقعیت
plotted نقطه موقعیت
monopoly position موقعیت انحصاری
cases وضعیت موقعیت
position شکل موقعیت
case وضعیت موقعیت
plots نقطه موقعیت
positioned شکل موقعیت
pertinency موقعیت شایستگی
page orientation موقعیت صفحه
pertinence موقعیت شایستگی
point محل یا موقعیت
advantage ground موقعیت خوب
benzylic position موقعیت بنزیلی
bit position موقعیت ذره
footing موقعیت وضع
print position موقعیت چاپ
radar location موقعیت رادار
circumstantial مربوط به موقعیت
configurations وضعیت یا موقعیت
configuration وضعیت یا موقعیت
lies موقعیت چگونگی
lied موقعیت چگونگی
lie موقعیت چگونگی
status اهمیت یا موقعیت
pertinence or nency دخل موقعیت
orientation تعیین موقعیت
razor edge موقعیت بحرانی
situation موقعیت حالت
endo position موقعیت اندو
position finding موقعیت یابی
ground position موقعیت زمینی
rest position موقعیت سکون
firing position موقعیت احتراق
exoposition موقعیت اگزو
situations موقعیت حالت
position buoy بویه موقعیت
positioning تثبیت موقعیت
d. of a situation موقعیت باریک
bowsprit position موقعیت دکل خوابیده
upwell موقعیت بهتری یافتن
pinch موقعیت باریک سربزنگاه
pinches موقعیت باریک سربزنگاه
spatial orientation موقعیت یابی فضایی
d. situation موقع یا موقعیت باریک
trims موقعیت قایق دراب
trimmest موقعیت قایق دراب
trim موقعیت قایق دراب
flage pole position موقعیت میله پرچمی
opportuneness موقعیت موقع بودن
space orientation موقعیت یابی فضایی
iam ill bested موقعیت بدی دارم
compass bearing موقعیت برحسب قطبنما
golden opportunity <idiom> موقعیت طلایی وعالی
downward به طرف یک موقعیت پایین تر
circumstances شرط موقعیت تشریفات
whiteout عدم تشخیص موقعیت
stand عهده دارشدن موقعیت
positional وابسته به موقعیت یامقام
vacancy موقعیت شغلی آزاد
blows هدر دادن موقعیت
blow هدر دادن موقعیت
hold one's own (in an argument) <idiom> دفاع از موقعیت خود
whiteouts عدم تشخیص موقعیت
solar orientation تعیین موقعیت نسبت به افتاب
grid موقعیت اتومبیلها در شروع مسابقه
meta director هدایت کننده به موقعیت متا
blade station موقعیت شعاعی هر مقطع ازتیغه
occasioning سبب موقعیت باعث شدن
We're all in the same boat. ما همه در یک موقعیت مشابه هستیم.
It was the usual scene. صحنه [موقعیت] معمولی بود.
reposition مقام و موقعیت چیزی را تغییردادن
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
grids موقعیت اتومبیلها در شروع مسابقه
occasions سبب موقعیت باعث شدن
trimmest موقعیت تخته موج دراب
That's (just) the way things are. موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
trim موقعیت تخته موج دراب
to not have it easy [موقعیت] ساده نیست [برایشان]
strategic situation حالت جنگی موقعیت استراتژیک
toties quoties هر چند بار که موقعیت اقتضاکند
trims موقعیت تخته موج دراب
para director هدایت کننده به موقعیت پارا
ortho director هدایت کننده به موقعیت ارتو
standing موقعیت تیم در جدول مسابقه ها
occasioned سبب موقعیت باعث شدن
occasion سبب موقعیت باعث شدن
anti-social ضد اجتماعی
ecclesiastics اجتماعی
anti social ضد اجتماعی
public اجتماعی
Republicans اجتماعی
Republican اجتماعی
communal اجتماعی
communally اجتماعی
the herd instinct حس اجتماعی
social اجتماعی
socio political اجتماعی
socio economic اجتماعی
societal اجتماعی
processionary اجتماعی
ecclesiastic اجتماعی
bistable که در موقعیت ممکن روشن و خاموش دارد
if [when] it comes to the crunch <idiom> وقتی که موقعیت وخیم می شود [اصطلاح]
executes موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
execute موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
executed موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
executing موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
centralized آنچه در یک موقعیت مرکزی قرار دارد
shortstop موقعیت بازیکن مدافع در داخل میدان
reporting point نقطه مبدای موقعیت ناو یاهواپیما
last but not least <idiom> آخرین موقعیت وپر اهمیت ترین
feed پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
feeds پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
social good کالاهای اجتماعی
social effects سودهای اجتماعی
social anomie بی هنجاری اجتماعی
social acceptance پذیرش اجتماعی
social facilitation تسهیل اجتماعی
social fission شکافت اجتماعی
social adjustment سازگاری اجتماعی
social health بهداشت اجتماعی
social influence نفوذ اجتماعی
social adaptiveness انطباق اجتماعی
social action اقدام اجتماعی
social habit عادت اجتماعی
social hygiene بهداشت اجتماعی
social immobility بی تحرکی اجتماعی
social approval تایید اجتماعی
social attitude نگرش اجتماعی
social development توسعه اجتماعی
social cost هزینه اجتماعی
social changes تغییرات اجتماعی
social class طبقه اجتماعی
social control کنترل اجتماعی
social contract قرارداد اجتماعی
social capital سرمایه اجتماعی
social disintegration فروپاشی اجتماعی
social disparity نابرابری اجتماعی
social behavior رفتار اجتماعی
social exchange تبادل اجتماعی
social evolution تکامل اجتماعی
social benefit نفع اجتماعی
social elimination طرد اجتماعی
social benefit منفعت اجتماعی
social drive سائق اجتماعی
social distance فاصله اجتماعی
social consciousness هشیاری اجتماعی
socialization اجتماعی شدن
sociogenesis پدیدایی اجتماعی
sociopolitical اجتماعی وسیاسی
sociopolitical اجتماعی- سیاسی
sociopsychological اجتماعی- روانی
undersocialized نارس اجتماعی
unsocialized اجتماعی نشده
social worker مددکار اجتماعی
social worker کارگزار اجتماعی
socioeconomic اجتماعی- اقتصادی
socioeconomic اجتماعی واقتصادی
social type سنخ اجتماعی
social wealth ثروت اجتماعی
social welfare رفاه اجتماعی
social will اراده اجتماعی
socialization اجتماعی کردن
socializer اجتماعی کننده
sociocultural اجتماعی- فرهنگی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com