Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
English
Persian
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
Other Matches
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
connexions
اتصال یا چیزی که متصل میشود
connection
اتصال یا چیزی که متصل میشود
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
bobber
کسی یا چیزی که متصل بالاوپایین رود یا داخل وخارج شود
label
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
labels
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
labeling
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
labelled
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
to beg for a thing
چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minding
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
beck
باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
reference
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
references
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
minds
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
deducted
کم کردن چیزی از کل
fill
پر کردن چیزی
defrosts
یخ چیزی را اب کردن
defrosting
یخ چیزی را اب کردن
defrosted
یخ چیزی را اب کردن
defrost
یخ چیزی را اب کردن
fills
پر کردن چیزی
deduct
کم کردن چیزی از کل
to work out something
چیزی را حل کردن
to cut back
[on]
something
چیزی را کم کردن
to reason out something
چیزی را حل کردن
make something do
با چیزی تا کردن
deducting
کم کردن چیزی از کل
deducts
کم کردن چیزی از کل
to smell at something
چیزی را بو کردن
make do with something
با چیزی تا کردن
to throw something overboard
چیزی را ول کردن
to cut something
چیزی را کم کردن
to cut down
[on]
something
چیزی را کم کردن
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
to deny somebody something
چیزی را از کسی رد کردن
to chop something off
قطع کردن چیزی
To give up (overlook)something.
از چیزی صرفنظر کردن
speak out
<idiom>
دفاع کردن از چیزی
clean
تمیز کردن چیزی
to make r. after something
چیزی را جستجو کردن
to demonstrate against something
بر ضد چیزی تظاهرات کردن
to lop something off
قطع کردن چیزی
to atone for something
جبران کردن چیزی
to make amends for something
جبران کردن چیزی
To devour something .
چیزی را یک لقمه کردن
pass on
<idiom>
رد کردن چیزی که دیگر
to reason out something
چیزی رامعین کردن
palletize
چیزی را حمل کردن
steals
بلند کردن چیزی
lay down the condition
شرط کردن چیزی
make a provision
شرط کردن چیزی
To give the meaning of something . to interpret something .
چیزی را معنی کردن
to confine something to something
چیزی را محصور کردن
to restrict something
چیزی را محصور کردن
lay hands on something
چیزی راتصرف کردن
to limit something
چیزی را محصور کردن
unmask
چیزی رااشکار کردن
fill up
کاملاگ پر کردن چیزی
unmasks
چیزی رااشکار کردن
to r. at something
از چیزی ناله کردن
steal
بلند کردن چیزی
to agree on something
سازش کردن با چیزی
mean
مشخص کردن چیزی
meaner
مشخص کردن چیزی
meanest
مشخص کردن چیزی
unmasked
چیزی رااشکار کردن
unmasking
چیزی رااشکار کردن
to agree on something
موافقت کردن با چیزی
lay hands upon something
چیزی راتایید کردن
simplifies
ساده تر کردن چیزی
to touch something
لمس کردن چیزی
to live through something
چیزی را تحمل کردن
to make something
چیزی را درست کردن
to throw something overboard
چیزی را ترک کردن
to point to something
به چیزی متوجه کردن
to obtain something
کسب کردن چیزی
to obtain something
فراهم کردن چیزی
to point to something
به چیزی اشاره کردن
simplify
ساده تر کردن چیزی
simplifying
ساده تر کردن چیزی
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
to work out something
حل چیزی را پیدا کردن
to tip something
[British E]
ته نشین کردن چیزی
to think over something
بازاندیشی کردن چیزی
to ensure something
تضمین کردن
[چیزی]
to mull over something
بازاندیشی کردن چیزی
To spit at someone (something).
بکسی (چیزی ) تف کردن
endows
چیزی راوقف کردن
presume
چیزی را فرض کردن
endowing
چیزی راوقف کردن
preparation
آماده کردن چیزی
preparations
آماده کردن چیزی
premise
چیزی را فرض کردن
assume
چیزی را فرض کردن
to bring something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to ensure something
تامین کردن
[چیزی]
demystify
سر چیزی را برطرف کردن
evaluating
چیزی رامعین کردن
evaluates
چیزی رامعین کردن
evaluated
چیزی رامعین کردن
evaluate
چیزی رامعین کردن
demystifying
سر چیزی را برطرف کردن
to endeavor after anything
در پی چیزی کوشش کردن
to sweeten something
چیزی را شیرین کردن
hurtle
با چیزی تصادف کردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
hurtles
با چیزی تصادف کردن
hurtling
با چیزی تصادف کردن
to strain after anything
در پی چیزی تقلا کردن
to muck up something
زیرورو کردن چیزی
to mess something up
زیرورو کردن چیزی
to fuck something up
زیرورو کردن چیزی
try (something) out
<idiom>
امتحان کردن(چیزی)
to cock something up
زیرورو کردن چیزی
to screw something up
زیرورو کردن چیزی
to screw the pooch
زیرورو کردن چیزی
to botch things up
زیرورو کردن چیزی
to make something clear
چیزی را روشن کردن
demystifies
سر چیزی را برطرف کردن
to protest against something
به چیزی اعتراض کردن
to refuse somebody something
چیزی را از کسی رد کردن
replace
چیزی را تعویض کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com