English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (20 milliseconds)
English Persian
adapting وفق دادن موافق بودن
adapts وفق دادن موافق بودن
Other Matches
see eye to eye <idiom> موافق بودن
adapt موافق بودن
string along موافق بودن
go along موافق بودن
to go along موافق بودن
in tune <idiom> با یکدیگر موافق بودن
to a toa praposal باپیشنهادی موافق بودن
to agree on something موافق بودن با چیزی
agrees موافقت کردن موافق بودن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
agree موافقت کردن موافق بودن
to bring in to line وفق دادن موافق
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
denote علامت بودن معنی دادن
to keep one's temper متین بودن نشان دادن
to give evdience گواهی دادن مدرک بودن از
denotes علامت بودن معنی دادن
watchdog نگهبانی دادن نگهبان بودن
able آماده بودن آرایش دادن
watchdogs نگهبانی دادن نگهبان بودن
abler اماده بودن ارایش دادن
denoted علامت بودن معنی دادن
ablest اماده بودن ارایش دادن
go روی دادن بران بودن
minding تذکر دادن مراقب بودن
minds تذکر دادن مراقب بودن
mind تذکر دادن مراقب بودن
goes روی دادن بران بودن
match وصلت دادن حریف کسی بودن
to lose one's temper متین بودن خونسردی نشان دادن
debunk توخالی بودن چیزی را نشان دادن
matches وصلت دادن حریف کسی بودن
grid ticks علایم مخصوص نشان دادن چندشبکهای بودن نقشه
underlies در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
intestable وصیت کردن ناشایسته برای گواه بودن یاگواهی دادن
underlain در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
underlie در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
paces شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
pace شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
consentaneous موافق
consentient موافق
accordant موافق
agreeably to موافق
incompatible نا موافق
attune موافق
consilient موافق
in suit with موافق با
congruous موافق
in suit with موافق
compliant موافق
sympathetic موافق
according موافق
congruent موافق
respondents موافق
agreed موافق
in keeping موافق
compossible <adj.> موافق
textually موافق نص
concordant موافق
pro- له موافق
non concurrent نا موافق
sympathizer موافق
prosodiacal موافق
prosodial موافق
amicable موافق
sympathisers موافق
attuned موافق
pro له موافق
respondent موافق
compatible <adj.> موافق
sympathizers موافق
compatibly بطور موافق
friendlier مهربان موافق
friendlies مهربان موافق
prorenata نسبت موافق
truly موافق باحقایق
disagree موافق نبودن
prorenata شخص موافق
fair tide جریان اب موافق
in accordance with مطابق موافق
shaken موافق شیوه
satisfactorily موافق دلخواه
yea رای موافق
harmoniously بطور موافق
rationally موافق عقل
placet رای موافق
fair wind باد موافق
non placer موافق نیستم
palatably موافق ذائقه
disagrees موافق نبودن
consistently بطور موافق
fellow countryman موافق شدن
fellow countryman موافق کردن
quarter wind باد موافق
to my satisfaction موافق دلخواه من
friendly مهربان موافق
agonist muscle عضله موافق
accomodating راحت موافق
after ones own heart موافق دلخواه
friendliest مهربان موافق
at will موافق میل
disagreeing موافق نبودن
favourable موافق مطلوب
after one's will موافق میل
disagreed موافق نبودن
no cigar <idiom> موافق نبودن ،رد کردن
harmonious موزون سازگار موافق
no deal <idiom> موافق نبودن ،رد کردن
accommodatingly بطور موافق راحت
physically موافق علم فیزیک
cronies رفیق موافق هم اطاق
concurring opinion رای موافق مشروط
crony رفیق موافق هم اطاق
genealogically موافق شجره نامه
naturalistic موافق با اصول طبیعی
scientifically موافق اصول علمی
geodetically موافق قاعده پیمایش
geometrically موافق علم هندسه
quite the thing موافق سبک روز
genetically موافق علم پیدایش
comkpliant موافق اجابت کننده
warm boot فرایند فریب دادن کامپیوتر بااین تفکر که برق ان با وجودروشن بودن خاموش شده است راه اندازی گرم
to put over a play موافق بدادن نمایشی شدن
she always had her way همیشه موافق میل اوعمل می شد
harmonize موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizes موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizing موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonises موافق کردن هم اهنگ شدن
gastronomically موافق علم خوب خوردن
pros and cons موافق و مخالف طرفداران و منتقدان
harmonized موافق کردن هم اهنگ شدن
bandae jireugi ضربه دست موافق ایستادن
harmonised موافق کردن هم اهنگ شدن
physiognomically موافق علم قیافه شناسی
fall in مطابقت کردن موافق شدن
in obdience to برای اطاعت از موافق امر
harmonising موافق کردن هم اهنگ شدن
I agree with you completely. من کاملا با نظر شما موافق هستم.
concurrent دریک وقت واقع شونده موافق
propitiously بطور مساعد یا موافق خجسته وار
To view something approvingly ( favourably ) . چیزی را با نظر موافق ( مساعد ) نگریستن
physico theology حکمت الهی موافق اصول طبیعی
irish bull بیان بظاهر موافق و درحقیقت مخالف
pragmatize موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
keep up with the times موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
live up to one's principles موافق مرام خود رفتار کردن
homosexuals دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
arguing بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
The pros and cons ( of something ) . جنبه های موافق ومخالف ( مثبت ومنفی )
argues بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
homosexual دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
argued بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
accordantly بطور موافق یا مطابق چنانکه جور باشد
argue بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
chronologize بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
package توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
pack توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packaged توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packages توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
scholastically موافق اصول اموزشگاهها مطابق منطق قدیمی ها طلبه وار
packs توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
layer بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
layers بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com