English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
lay aside پس انداز کردن انداختن
Other Matches
average propensity to save میل متوسط به پس انداز نسبتی از درامد که به پس انداز اختصاص می یابد
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
saving institutions موسسات پس انداز شرکتهای پس انداز
deflection board طرح تیر خمپاره انداز میز تصحیح سمت خمپاره انداز
saves پس انداز کردن
lay-bys پس انداز کردن
lay-by پس انداز کردن
lay by پس انداز کردن
save money پس انداز کردن
to lay aside پس انداز کردن
salt away <idiom> پس انداز کردن
to lay up پس انداز کردن
saved پس انداز کردن
save پس انداز کردن
unintended saving پس انداز برنامه ریزی نشده پس انداز پیش بینی نشده
mortar report گزارش تیراندازی خمپاره انداز دشمن گزارش تیرخمپاره انداز
sock away پول پس انداز کردن
to save for retirement برای بازنشستگی پس انداز کردن
saved نجات دادن پس انداز کردن
saves نجات دادن پس انداز کردن
save نجات دادن پس انداز کردن
to save for something پس انداز کردن [اندوختن ] برای چیزی
landscaped چشم انداز بامنظره تزئین کردن
landscapes چشم انداز بامنظره تزئین کردن
landscaping چشم انداز بامنظره تزئین کردن
landscape چشم انداز بامنظره تزئین کردن
disposable personal income پولی که اماده خرج کردن یاپس انداز باشد
mid wicket توپزن نزدیک توپ انداز توپگیر طرفین میله نزدیک توپ انداز
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
tosses پرت کردن انداختن
tossed پرت کردن انداختن
to put by دور انداختن رد کردن
puts تعویض کردن انداختن
tossing پرت کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
putting تعویض کردن انداختن
launched انداختن پرت کردن
to set off انداختن برابر کردن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
slot انداختن چفت کردن
hurtled پرت کردن انداختن
hurtling پرت کردن انداختن
spit سوراخ کردن تف انداختن
launches انداختن پرت کردن
toss پرت کردن انداختن
slotting انداختن چفت کردن
launch انداختن پرت کردن
put تعویض کردن انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
launching انداختن پرت کردن
hurtle پرت کردن انداختن
slots انداختن چفت کردن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
kidded دست انداختن مسخره کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
retard عقب انداختن اهسته کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
kid دست انداختن مسخره کردن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
involving گیر انداختن وارد کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
backs پشتی کردن پشت انداختن
involve گیر انداختن وارد کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
deface ازشکل انداختن محو کردن
groove خط انداختن شیار دار کردن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
operate اداره کردن راه انداختن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
operated اداره کردن راه انداختن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
retards عقب انداختن اهسته کردن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
back پشتی کردن پشت انداختن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
run به کار انداختن روشن کردن موتور
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switch روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down پایین انداختن انداختن
deposit پس انداز
saving پس انداز
ex ante saving پس انداز
ex post saving پس انداز
thrift پس انداز
saver پس انداز کن
aggregate saving پس انداز کل
savings پس انداز
deposits پس انداز
forehanded پس انداز کن
irrigator اب انداز
demonetization خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
stoker سوخت انداز
fire teazer اتش انداز
catapulting سنگ انداز
catapults سنگ انداز
reverberative طنین انداز
shovels خاک انداز
fire teazer سوخت انداز
bumpier پر از دست انداز
shovelled خاک انداز
drivers راه انداز
shovelling خاک انداز
intriguer پشت هم انداز
parapet دست انداز
propensity to save گرایش به پس انداز
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com