English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (18 milliseconds)
English Persian
interplead پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
Other Matches
They fight like cat and dog . باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
ended خاتمه دادن خاتمه یافتن
end خاتمه دادن خاتمه یافتن
ends خاتمه دادن خاتمه یافتن
incorporating شخصیت حقوقی دادن دارای شخصیت حقوقی
incorporates شخصیت حقوقی دادن دارای شخصیت حقوقی
incorporate شخصیت حقوقی دادن دارای شخصیت حقوقی
produced اقامه کردن ارائه دادن سند
produce اقامه کردن ارائه دادن سند
produces اقامه کردن ارائه دادن سند
demonstratively با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
call off خاتمه دادن
cessation خاتمه دادن
to knit up خاتمه دادن
to break off خاتمه دادن
to put an end to خاتمه دادن
to bring to an end خاتمه دادن
completed خاتمه دادن به یک کار
complete خاتمه دادن به یک کار
to fight out باجنگ خاتمه دادن
completes خاتمه دادن به یک کار
completing خاتمه دادن به یک کار
layoff خاتمه دادن به خدمت
terminates خاتمه دادن منتهی
muster out بخدمت خاتمه دادن
terminated خاتمه دادن منتهی
terminate خاتمه دادن منتهی
pt down بزوربچیزی خاتمه دادن
lay off بخدمت خاتمه دادن
termination خاتمه دادن یا توقف
layoffs خاتمه دادن به خدمت
coact باهم نمایش دادن
end تمام کردن خاتمه دادن
disaffiliate به همکاری یا شراکت خاتمه دادن
to get done with خاتمه دادن تمام کردن
ended تمام کردن خاتمه دادن
ends تمام کردن خاتمه دادن
to wind up خاتمه دادن بپایان رساندن
ends خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
end خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
logging عمل خاتمه دادن عملیات در یک سیستم
ended خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
incorporation جا دادن ایجاد شخصیت حقوقی برای شرکت
hang-up ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang up ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang-ups ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
polymerize باهم ترکیب وجمع شدن وذره بزرگتری تشکیل دادن
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
end کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
ends کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
sequential خاتمه دادن یک کار در سیستم دستهای پیش از اینکه بعدی شروع شود
ended کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
collieshangie دعوای پر سر وصدا
ejectment دعوای استرداد
counterclaim دعوای متقابل
lay (light) into <idiom> دعوای لفظی
lis pendens دعوای معلق
accessory دعوای فرعی
lis pendens دعوای مطروحه
burn out تمام شدن سوخت به طور غیرمنتظره خاتمه سوزش زمان خاتمه سوزش سوختن
breach of trust کوتاهی درانجام دادن انچه که به موجب سند تنظیمی در تاسیس حقوقی می بایستی انجام دهد
reach out with an olive branch <idiom> [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
jump instruction دستور برنامه نویسی برای خاتمه دادن به یک سری دستورات و هدایت پردازنده به بخش دیگر برنامه
swopped توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swaps توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swapped توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swap توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swops توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swopping توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
judge advocate general رئیس دادرسی ارتش مشاور حقوقی وزارت جنگ یا وزارت دفاع مشاور حقوقی ارتش
class b allotment کسورات سهمیه قرضه حقوقی کسورات سهام قرضه حقوقی
adduction اقامه
adductor اقامه
production اقامه
inductions اقامه
productions اقامه
induction اقامه
erection اقامه
erections اقامه
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
right of action حق اقامه دعوی
advance اقامه کردن
prefers اقامه کردن
preferring اقامه کردن
bring اقامه کردن
bringing اقامه کردن
brings اقامه کردن
prefer اقامه کردن
pose اقامه کردن
posed اقامه کردن
bringing an action اقامه دعوی
alleging اقامه کردن
put in اقامه کردن
adduee اقامه کردن
allege اقامه کردن
alleges اقامه کردن
initiating proceedings اقامه دعوی
advances اقامه کردن
posing اقامه کردن
advancing اقامه کردن
poses اقامه کردن
raises اقامه کردن
raise اقامه کردن
pretending دروغی اقامه کردن
call to prayer اقامه قبل از نماز
lodge a complaint اقامه دعوی کردن
pretend دروغی اقامه کردن
pretends دروغی اقامه کردن
producing اقامه ارائه کردن
judge advocate اقامه کننده دعوی
cross action علیه وی اقامه کند
dustup دعوا
strife دعوا
night brawler شب دعوا کن
non claim فروگذاری از اقامه دعوادرمدت قانونی
forclosure سلب حق اقامه دعوی ممانعت
account دلیل موجه اقامه کردن
wrangler دعوا کننده
champerty شرکت در دعوا
callet دعوا و غوغا
quarreling دعوا ستیزه
quarrelled دعوا ستیزه
disclamation ترک دعوا
dust-up جنگ و دعوا
imparlance تعویق دعوا
quarreled دعوا ستیزه
quarrel دعوا ستیزه
quarrelling دعوا ستیزه
quarrels دعوا ستیزه
bust-up دعوا-مشاجره
quiteclaim ترک دعوا
cat-and-dog <adj.> پر جنگ و دعوا
dust-ups جنگ و دعوا
contest رقابت دعوا
squeal دعوا نزاع
he has nostomach for the fight سر دعوا ندارد
squealed دعوا نزاع
squeals دعوا نزاع
To be itching fo r a fight . To be on the war path. سر دعوا داشتن
discord دعوا نزاع
contests رقابت دعوا
contesting رقابت دعوا
contested رقابت دعوا
action اقامهء دعوا
actions اقامهء دعوا
recriminate اتهام متقابل وارد کردن دعوای متقابل طرح کردن دوباره متهم ساختن
bring an action against someone علیه کسی اقامه دعوی کردن
lodge a complaint against someone علیه کسی اقامه دعوی کردن
bring a suit against a person اقامه دعوی علیه کسی کردن
rival طرف مقابل دعوا
nonjoinder عدم ورود در دعوا
kick up a row دعوا راه انداختن
rivalled طرف مقابل دعوا
brabble مشاجره کردن دعوا
rivalling طرف مقابل دعوا
rivals طرف مقابل دعوا
debatable ground زمین یامرزمورد دعوا
to quarrel with somebody <idiom> با کسی دعوا کردن
rivaled طرف مقابل دعوا
to instigate an argument دعوا راه انداختن
rivaling طرف مقابل دعوا
to instigate an argument تحریک به دعوا کردن
inductility عدم امادگی برای لوله شدن اقامه
jar دعوا و نزاع طنین انداختن
jarred دعوا و نزاع طنین انداختن
jars دعوا و نزاع طنین انداختن
To settle upon a price during a dispute. <proverb> میان دعوا نرخ طى کردن .
disclaim ترک دعوا کردن نسبت به
cut both ways <idiom> به هردوطرف دعوا رسیدگی کردن
disclaimed ترک دعوا کردن نسبت به
disclaims ترک دعوا کردن نسبت به
disclaiming ترک دعوا کردن نسبت به
to live like cat and dog دائما با هم جنگ و دعوا داشتن [زن و شوهر]
the nature of the case ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
to stir [things] up دعوا راه انداختن [اصطلاح روزمره]
have a bone to pick بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
In a quarrel they do not distribute sweetmeat. <proverb> توى دعوا یلوا پخش نمى کنند.
letter of dismissal خاتمه
end خاتمه
notice to quit خاتمه
prorogation خاتمه
ends خاتمه
endings خاتمه
sequels خاتمه
ended خاتمه
notice of cancellation خاتمه
closures خاتمه
notice of termination خاتمه
expiry خاتمه
sequel خاتمه
quit خاتمه
abrogation خاتمه
closure خاتمه
quitting خاتمه
end all خاتمه
dismissal خاتمه
lay-off خاتمه
notice of determination خاتمه
ending خاتمه
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com