Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (10 milliseconds)
English
Persian
jockey
چابک سوار
jockeys
چابک سوار
equestrian
چابک سوار
horse breaker
چابک سوار
Search result with all words
postboy
چاپار چابک سوار نامه رسان
Other Matches
staging
سوار شدن یا سوار کردن پرسنل در ناو یا هواپیما استقرار موقت
to ride and tie
اسپیرا بشراکت سوار شدن بدین سان که یکی سوار ان شده جلورود
embark
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarks
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
cavalry
سوار نظامی سوار اسبی
horse guards
گارد مخصوص سواره نظام گارد سوار نگهبان سوار
cavalry man
سوار در سوار نظام
lissom
چابک
speedy
چابک
quickest
چابک
quicker
چابک
quick
چابک
agile
چابک
swifts
چابک
swiftest
چابک
swifter
چابک
swift
چابک
clever
چابک
cleverer
چابک
cleverest
چابک
perkier
چابک
perkiest
چابک
perky
چابک
friskier
چابک
friskiest
چابک
frisky
چابک
light footed
چابک
gleg
چابک
rathe
چابک
lissome
چابک
lissom or some
چابک
lightsome
چابک
light heeled
چابک
kittle
چابک
adroit
چابک
quick in action
چابک
nimble
چابک
speediness
چابک
spry
چابک
nimbler
چابک
rath
چابک
nimblest
چابک
nimble fingered
چابک دست
handy
چابک چالاک
handiest
چابک چالاک
skelp
چابک سیلی
nimble fingers
چابک دستی
light fingers
چابک دستی
light foot
چابک سبک پا
handier
چابک چالاک
agile
فرز و چابک
volitant
چابک چالاک
brisk
چابک باروح
skelpit
چابک سیلی
brisker
چابک باروح
briskest
چابک باروح
fly
چابک وزرنگ
jimmy
چابک دست
jimmies
چابک دست
fine fingered
چابک دست
feisty
فراوان چابک
rapid
سریع العمل چابک
trotter
شخص چابک و پرکار
trotters
شخص چابک و پرکار
volant
چابک سبک روح
He was too quick for her and jinked away every time.
او
[مرد]
برای او
[زن]
خیلی چابک بود و هربار با تغییر جهت از دست او
[زن]
در می رفت.
troopers
سوار
trooper
سوار
horsewoman
سوار
outside ofa horse
سوار
horsewomen
سوار
boarded
سوار
board
سوار
horseback
سوار
in the saddle
سوار
piece
سوار
pieces
سوار
get on
سوار شدن
get in
سوار شدن
equitant
سوار بر اسب
equestrienne
زن اسب سوار
rig
سوار کردن
rigged
سوار کردن
rigs
سوار کردن
Mt
سوار شدن
Mts
سوار شدن
enchase
سوار کردن
cantered
سوار اسب
vedette
قراول سوار
tobogganer
سورتمه سوار
tobogganist
سورتمه سوار
mounts
سوار شدن بر
horse man
اسب سوار
mounts
سوار کردن
fabricate
سوار کردن
fabricated
سوار کردن
fabricates
سوار کردن
fabricating
سوار کردن
assembled
سوار کردن
washine
موج سوار زن
surfer
موج سوار
biker
دوچرخه سوار
horsewomen
سوار اسب
rider
سوار کار
riders
سوار کار
bicyclist
دوچرخه سوار
armored cavalry
سوار زرهی
cavalry
سوار زرهی
acheval
سوار بر اسب
upped
سوار براسب سر پا
upping
سوار براسب سر پا
cavalier
سرباز سوار
cavalier
اسب سوار
assemble
سوار کردن
cantering
سوار اسب
chevalier
سوار دلاور
canters
سوار اسب
boaters
زورق سوار
boot and saddle
سوار شوید
skim boarder
موج سوار
board surfer
موج سوار
modulation
سوار سازی
biker
موتورسیکلت سوار
horsewoman
سوار اسب
mount
سوار کردن
mounted
سوار شده
cyclists
دوچرخه سوار
modulates
سوار کردن
on board a ship
سوار کشتی
on stilts
سوار چوب پا
modulate
سوار کردن
motorists
ماشین سوار
reinsman
اسب سوار
horsemen
اسب سوار
up
سوار براسب سر پا
take up
سوار کردن
ride
سوار شدن
rides
سوار شدن
cyclist
دوچرخه سوار
canter
سوار اسب
assembles
سوار کردن
horseman
اسب سوار
horseback
سوار براسب
horseman
سوار کار
mount
سوار شدن بر
modulating
سوار کردن
equestrian
اسب سوار
motorist
ماشین سوار
on shipboard
سوار کشتی
cavalry unit
یکان سوار نظام
rodeos
سوار کاری کردن
ridable
رام و سوار شدنی
reinsman
سوار کار ماهر
to give somebody a ride
کسی را سوار کردن
take on
مسافر سوار کردن
dragons
گردان سوار اسبی
setting up apparatus
دستگاه سوار کردن
dragon
گردان سوار اسبی
staging area
منطقه سوار شدن
to give somebody a lift
کسی را سوار کردن
flatlander
موج سوار کم استعداد
to ride shanks's mare
سوار پای خودشدن
mountie
پلیس سوار کانادا
to take ship
در کشتی سوار کردن
modulates
سوار کردن موج
unmounted
سوار نشده پیاده
heavy piece
سوار سنگین شطرنج
uhlan
سوار نیزه دار
horseback archer
کمانگیر سوار بر اسب
imbark
در کشتی سوار کردن
light piece
سوار سبک شطرنج
modulating
سوار کردن موج
entrain
سوار کردن کشیدن
wheelsman
دوچرخه سوار شراعبان
cuirassier
سوار زره پوش
surfboat
قایق موج سوار
wheelman
دوچرخه سوار شراعبان
staging
سوار کردن جا دادن
pick up
سوار کردن مسافر
to ride for a fall
بی پروا سوار شدن
enplane
سوار هواپیما شدن
to ride on a horse
براسبی سوار شدن
to ride on a horse
اسبی را سوار شدن
jockey club
باشگاه سوار کاران
assembled
سوار کردن قطعات
installing
سوار کردن جادادن
installs
سوار کردن جادادن
To board a plane.
سوار هواپیما شدن
To get on board.
سوار کشتی شدن
To get into (ride in)a car .
سوار اتوموبیل شدن
to go backpacking
مجانی سوار شدن
to hitch
مجانی سوار شدن
To mout a horse .
سوار اسب شدن
install
سوار کردن جادادن
embarking
درکشتی سوار کردن
embarked
درکشتی سوار کردن
embarks
درکشتی سوار کردن
embark
درکشتی سوار کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com