Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
sunken eyes
چشمان فرو رفته
Other Matches
damped wave
موجی که دامنه ان رفته رفته کاهش میابد
critical mach number
عدد ماخی که در ان جریانهای شتابدار اطراف یک جسم دربعضی نقاط رفته رفته به سرعتهای مافوق صوت میرسند
The sun has set (hadd set).
آفتاب رفته است ( رفته بود )
to peter out
رفته رفته کوچک شدن
dwindled
رفته رفته کوچک شدن
dwindling
رفته رفته کوچک شدن
dwindles
رفته رفته کوچک شدن
dwindle
رفته رفته کوچک شدن
hazel eyes
چشمان میشی
languideyes
چشمان بیمار
languishing eyes
چشمان خمار
languideyes
چشمان بی حال
streaming eyes
چشمان اشکبار
d. eyes
چشمان بادکرده
die away
چشمان خماریابیحال
blear eyes
چشمان قی گرفته
dilated eges
چشمان بادکرده
expressive eyes
چشمان با حالت
dry-eyed
دارای چشمان بیسرشک
popeyed
دارای چشمان برامده
coma vigil
اغماء با چشمان باز
f.eyes
چشمان فتان یاگیرنده
haggard
دارای چشمان فرورفته
stalk eyed
دارای چشمان جلوامده
beady eyes
چشمان ریز براق
asquint
با چشمان لوچ یاچپ
fire eyed
دارای چشمان افروخته یادرخشان
bloods hot eyes
چشمان قرمز و خون گرفته
beady
دارای چشمان ریز وگرد
sloe eyed
دارای چشمان ابی پرنگ
wild eyed
دارای چشمان وحشی وخیره
bleary
دارای چشمان قی گرفته وخواب الود
move to tears
اشک از چشمان کسی جاری شدن
bushbaby
گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
bushbabies
گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
departed
رفته
by inches
رفته رفته
gradually
<adv.>
رفته رفته
by degrees
<adv.>
رفته رفته
gradually
رفته رفته
bit by bit
<adv.>
رفته رفته
frenetical
از جا در رفته
short tempered
از جا در رفته
in process of time
رفته رفته
inchmeal
رفته رفته
thrawart
در رفته
dislocated
در رفته
iam bored
حوصله ام سر رفته
i have been to paris
پاریس رفته ام
in the a
روی هم رفته
he knew that i had gone
او میدانست که من رفته ام
appointed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
installed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
I'm glad he's gone.
خوشحالم که او رفته.
inserted
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
deployed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
unbridle
مهاردر رفته
applied
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
in the lump
روی هم رفته
retreating forehead
پیشانی تو رفته
by and large
<idiom>
روی هم رفته
truncated soil
خاک رو رفته
weatherbeaten
رنگ و رو رفته
smudgiest
رنگ و رو رفته
smudgier
رنگ و رو رفته
smudgy
رنگ و رو رفته
extinct
ازبین رفته
gone
<adj.>
از دست رفته
it has escaped my remembrance
از خاطرم رفته
cavetto
[پخی تو رفته]
off shade
رنگ رفته
on average
[on av.]
روی هم رفته
averaged
روی هم رفته
madding
از کوره در رفته
on a par
روی هم رفته
deep-set
فرو رفته
emaciated
گوشت رفته
altogether
روی هم رفته
overalls
رویهم رفته
windswept
بر باد رفته
overall
رویهم رفته
pallid
رنگ رفته
exhausted
تحلیل رفته
defunct
ازبین رفته
sunken
فرو رفته
average
روی هم رفته
averaged
روی هم رفته
frantic
ازکوره در رفته
consumptive
تحلیل رفته
consumptives
تحلیل رفته
jitters
از کوره در رفته
frenzied
ازجا در رفته
red-hot
ازجادر رفته
averaging
روی هم رفته
averages
روی هم رفته
pulled
تحلیل رفته
neatest
شسته و رفته
first and last
روی هم رفته
neat
شسته و رفته
away
غایب رفته
overseen
غلط رفته
chafed
پوست رفته
averagly
روی هم رفته
day a day
روی هم رفته
all in all
روی هم رفته
all told
روی هم رفته
neater
شسته و رفته
He is on leave of absence .
مرخصی رفته است
we cannot undo the past
اب رفته بجوی برنمیگردد
powered
توان از دست رفته
Vanished(shattered, dashed) hopes.
امیدها ی بر باد رفته
powers
توان از دست رفته
Have you been there recently (lately)
تازگیها آنجا رفته ای ؟
power
توان از دست رفته
powering
توان از دست رفته
what is done cannot be undone
اب رفته بجوی برنمیگردد
I feel pins and needles in my foot.
پایم خواب رفته
The child
[kid,baby]
has taken after her mother.
بچه به مادرش رفته.
ha-ha
دیوار فرو رفته
pale
رنگ رفته بی نور
go out the window
<idiom>
اثرش از بین رفته
you are mistaken
خطا رفته اید
As limp as a rag.
شل واز حال رفته
washed up
بکلی تحلیل رفته
tacky
رنگ ورو رفته
palest
رنگ رفته بی نور
retreating chin
چانه عقب رفته
income forgone
درامداز دست رفته
neat
شسته و رفته مرتب
he must have gone
باید رفته باشد
paler
رنگ رفته بی نور
immersed in debt
فرو رفته در فرض
lost chain
زنجیره از دست رفته
lorn
از دست رفته بربادرفته
neatest
شسته و رفته مرتب
neater
شسته و رفته مرتب
he is off to the war
رفته است به جنگ
furibund
اشفته ازجادر رفته
revendication
استردادزمین ازدست رفته
saddle nose
بینی فرو رفته
advanced pawn
پیاده پیش رفته
forged side
سطح فرو رفته
lost
از دست رفته ضایع
lost
از دست رفته تلف شده
to have arrived
[expected moment]
رسیدن
[به زمان انتظار رفته]
He wont be back for another six months.
رفته که تا 6 ماه دیگه بر گردد
wear off
فرسوده و از بین رفته شدن
Time hangs heavily on my hands.
از زور بیکاری حوصله ام سر رفته
I have lost a lot of blood.
خون زیادی از من رفته است
to count for lost
از دست رفته بحساب آوردن
I have something in my eye.
چیزی توی چشمم رفته.
the cork went off with apop
چوب پنبه در رفته تپ صداکرد
up to the ears
غرق سرا پا فرو رفته
macaroni
ماکارونی جوان خارج رفته
lost cause
جنبش یا آرمان از دست رفته
lost causes
جنبش یا آرمان از دست رفته
sold
فروخته شده بفروش رفته
opportunity cost
هزینه فرصت از دست رفته
ingesta
موادی که داخل بدن رفته
intakes
جای ابگیری نیروی بکار رفته
to join the majority
رفتن بجایی که بیشترمردم رفته اند
To make amends to someone for an injury.
وقت از دست رفته جبران کردن
She wI'll be a loser if she refuses.
اگر قبول نکند از کیسه اش رفته
intake
جای ابگیری نیروی بکار رفته
My brother has gone abroad.
برادرم رفته خارجه
[خارج از کشور]
shopworn
کهنه ورنگ رفته در اثرماندن در مغازه
cost of sales
قیمت تمام شده کالای فروش رفته
It is an absolute chaos.
همه رشته کارها از دست در رفته است
i p that they are both gone
احتمال کلی می دهم که هردو رفته باشند
applied
برای هدف معین بکار رفته کاربسته
I dont know ( dont have the faintest idea) where the hell she has gone .
نمی دانم کدام گوری رفته است
sell-outs
تاتری که تمام بلیط هایش بفروش رفته
I areraged six hours a day.
روی هم رفته روزی شش ساعت کار کردم.
sell-out
تاتری که تمام بلیط هایش بفروش رفته
sell out
تاتری که تمام بلیط هایش بفروش رفته
quasi
بصورت پیشوندنیز بکار رفته و بمعنی "شبه " و "بظاهرشبیه " است
drag
مقداری که پاشنه ناو در اب فرو رفته باشدکشیدن روی زمین
dragged
مقداری که پاشنه ناو در اب فرو رفته باشدکشیدن روی زمین
drags
مقداری که پاشنه ناو در اب فرو رفته باشدکشیدن روی زمین
Vxtreme
قالب به کار رفته برای محل رشته ویدیویی در اینترنت
mattoid
کسیکه مغز غیر عادی داردولی روی هم رفته خل است
gapeworm
یکجورکرم که درگلوی مرغ رفته راه نفس کشیدن انرامی بند د
poppyhead
تزئیناتی بشکل سرگل شقایق که درمعماری سبک گوتیک درکلیساها بکار رفته
weathered rocks
خاره هایی که در تحت تاثیرهوا خردشده اند یا رنگ انها رفته است
Nothing can.compensate for the loss ones health.
هیچ چیز سلامت از دست رفته انسان رانمی تواند جبران کند
Cinquecento
[واژه ای که در قرن شانزدهم ایتالیا در هنر و معماری رنسانس بکار می رفته است.]
abio
کلمه ایست که بصورت پیشوندبکار رفته و بمعنی بدون زندگی و عاری از حیات است
Creches
[جایی که از بچه ها مراقبت میشود هنگامی که پدر و مادر بیرون یا سر کار رفته اند]
diptych
دولوحی که باهم بوسیله لولایی متصل شده و برای نوشتن بکار می رفته و تاه میشده
VT terminal emulation
استاندارد معروف ترمینال که کدهای به کار رفته برای نمایش متن و گرافیک را بیان میکند
yin yang
مرد و زن
[نمادی که در فرش های چینی بکار رفته و مفهوم از دو چیز متضاد را نشان میدهد.]
leiwen
لی وان
[در اصطلاح به معنی رعد می باشد و نگاره آن در حواشی فرش های چین بکار می رفته است.]
antihistamine
موادی که برای درمان حساسیت بکار رفته و باعث خنثی کردن اثر هیستامین دربافت ها می شوند
parmakli
لوزی پنجه ای
[این طرح در گلیم های ترکیه بکار رفته و در اصطلاح محلی به معنی انگشت می باشد.]
adaptive channel allocation
روش به کار رفته توسط پروتکل تصحیح خطای MNP که اندازه بستههای داده را طبق خط تلفن تنظیم میکند.
umbrella
طرح چتر
[یکی از علائم هشتگانه بودا که در فرش های چینی بکار رفته و نشانه قدرت و اقتدار دولت است.]
lee board
تخته یا تخته هایی که به پهلوی کشتی ته پهن نصب میکنندکه دراب پائین رفته
due
از دست رفته کهنه شده از نوبت خارج شده
chrome dyes
کرم یا گروهی از رنگینه های شیمیایی که به همراه دی کرومات پتاسیم در رنگرزی پشم به کار رفته و رنگ نسبتا پایداری بوجود می آورند
push pop stack
ثباتی که اطلاعات را ازشمارنده برنامه گرفته ومکانهای ادرس دستورالعمل را بر مبنای "انکه اول رفته اخر خارج شود" ذخیره میکند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com