Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 304 (46 milliseconds)
English
Persian
hammer
چکش کاری کردن
hammered
چکش کاری کردن
hammers
چکش کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
Search result with all words
enamel
مینا کاری کردن
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
plaster
گچ کاری کردن اندود
plasters
گچ کاری کردن اندود
stucco
گچ کاری کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
lime
با اهک کاری سفید کردن
limes
با اهک کاری سفید کردن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
manipulation
دست کاری کردن
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
specialises
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialising
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializing
ویژه کاری کردن متخصص شدن
stunt
شیرین کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
stunts
شیرین کاری کردن
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
carve
کنده کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
carvings
کنده کاری کردن
recondition
نو کاری کردن
reconditioned
نو کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
flourish
زینت کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
charter
اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
chartered
اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
chartering
اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
charters
اجاره وسیله حمل جهت کاری خاص قرارداد اجاره وسیله حمل اجاره کردن کل کشتی
oil
روغن کاری کردن روغن ساختن
oiling
روغن کاری کردن روغن ساختن
oils
روغن کاری کردن روغن ساختن
afterthought
چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
afterthoughts
فکر کاهل چاره اندیشی برای کاری پس از کردن ان
fillet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleting
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillets
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
lubrication
روغن کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
inlays
خاتم کاری کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
window
تنظیم بخشی از صفحه نمایش با مشخص کردن مختصات گوشههای آن که امکان نمایش موقت اطلاعات را میدهد و نیز امکان نوشتن مجدد روی اطلاعات قبلی ولی بدون تغییر اطلاعات محیط کاری
splay
منبت کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
rodeos
سوار کاری کردن
mode
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
modes
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
calker
بتونه کاری کردن
filet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
misprision
گناه فرو گذاری از فاش کردن تبه کاری دیگران
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
Other Matches
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
to touch up
دست کاری کردن
to brush over
دست کاری کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
to start out to do something
قصد کاری را کردن
purfle
منبت کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
shyster
دغل کاری کردن
spackle
بتونه کاری کردن
refashion
دست کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
It wI'll boomerang.
کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
To settle the issue one way or the other.
تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
to empower somebody to do something
کسی را برای کاری مخیر کردن
oversold
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
oversell
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
overselling
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversells
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to engage in something
[in doing]
something
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to pair off
جفت کردن
[برای کاری یا در جشنی]
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to seek a position
جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
slush down
روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
to grudge to do a thing
بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to beat about the bush
سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
rat out on
<idiom>
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
cover one's tracks
<idiom>
پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
egg (someone) on
<idiom>
خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
To sell at coast price .
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
to pause
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
talk into
<idiom>
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
To do something prefunctorily.
برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
drilling pattern
نمونه مته کاری الگوی مته کاری
redliner
خصوصیتی در گروه کاری یا نرم افزای کلمه پرداز که امکان رنگی کردن نوشتار متن در جاهای مختلف میدهد
pussyfoot
دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
to pair off
دو نفر دو نفر کردن
[برای کاری یا در جشنی]
plumbery
سرب کاری کارخانه سرب کاری
mosaics
موزاییک کاری معرق معرق کاری
under employment
کم کاری
parget
گچ کاری
hypofunction
کم کاری
curries
کاری
intent on doing anything
کاری
malfunction
کژ کاری
impotency
کاری
inaction
بی کاری
slobbery
تف کاری
curry powder
کاری
curry powders
کاری
curry
کاری
plasterwork
گچ کاری
electroplating
اب کاری
malfunctioned
کژ کاری
impotence
کاری
flower piece
گل کاری
active
کاری
malfunctions
کژ کاری
plastering
گچ کاری
effective
کاری
feckful
کاری
currie
کاری
probationership
ازمایش کاری
work year
سال کاری
brickwork
سفت کاری
bas-relief
برجسته کاری
workgroup
گروه کاری
To follow up (trace) something.
پی کاری را گرفتن
working set
مجموعه کاری
working storage
حافظه کاری
working storage
انباره کاری
workspace
فضای کاری
detail
ریزه کاری
come to
<idiom>
شروع کاری
negativism
منفی کاری
measure of prevention
احتیاط کاری
shift
نوبت کاری
pomiculture
میوه کاری
shifted
نوبت کاری
purview of an occupation
حدود کاری
punch-up
کتک کاری
punch-ups
کتک کاری
meshwork
شبکه کاری
touch off
<idiom>
شروع کاری
neglectfulness
غفلت کاری
shifts
نوبت کاری
sew
سوزن کاری
to be about to do something
در پی کاری شدن
misconduct
خلاف کاری
tour de force
شیرین کاری
plumbing
سرب کاری
decorations
زینت کاری
decoration
زینت کاری
plaster background
دورنمای گچ کاری
energetic
جدی کاری
prepared
آمادهانجام کاری
conservatism
محافظه کاری
misprision
خلاف کاری
tokenism
نمونه کاری
work area
ناحیه کاری
drastic
عنیف کاری
drastically
عنیف کاری
etched
تیزاب کاری
extravagantly
با افراط کاری
mosaic work
موزائیک کاری
molding operation
قالب کاری
molding operation
فرم کاری
etches
تیزاب کاری
etch
تیزاب کاری
wood carving
منبت کاری
parquetry
موزاییک کاری
illumination
تذهیب کاری
dressing-down
چوبه کاری
Geometrical
مشبک کاری
illumination
تذهیب کاری
lead work
سرب کاری
lay off
فصل کم کاری
glazing
شیشه کاری
acting
فعال کاری
fretwork
منبت کاری
illuminations
تذهیب کاری
felonies
تبه کاری
mining
معدن کاری
felony
تبه کاری
Flugelaltar
توری کاری
fret
منبت کاری
frette
منبت کاری
relief
برجسته کاری
scrimshaw
هنرمنبت کاری
roughening by picking
تیشه کاری
reservedness
احتیاط کاری
lattice work
شبکه کاری
latticing
شبکه کاری
rice field
برنج کاری
You dont seem to be with it . You dont know the half of it .
تو کجای کاری
reshaping
روانه کاری
filing
سوهان کاری
knurled tool
ابزار اج کاری
repetition of an act
تکرار کاری
finishing
نازک کاری
finishing
پرداخت کاری
finishing
تمام کاری
elegance
ریزه کاری
relievo
برجسته کاری
perfidiousness
خیانت کاری
scabbing
تیشه کاری
cutting
برش کاری
sanctity
پرهیز کاری
marquetery
منبت کاری
marbling
مرمر کاری
latticework
شبکه کاری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com