English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
see things <idiom> چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
Other Matches
presentationism عقیده باینکه چیزهای واقعی هنگام درک در مغز انسان نمایش داده میشوند
to compare oppsites چیزهای ضد را با هم مقایسه کردن
scrape together <idiom> پول یا چیزهای دیگر جمع کردن
cambridge equation نشان میدهند . یعنی پول واقعی برابراست با طول متوسط دورهای که هر واحدپول بین دو معامله نگهداری میشود ضرب در درامد واقعی K =
forklift ماشین مخصوص بلند کردن چیزهای سنگین
pigou effect اثر مانده واقعی اثر کاهش سطح قیمت ها برروی مصرف که بر اساس این اثر با کاهش سطح قیمت ها و در نتیجه بالا رفتن عرضه واقعی پول و افزایش ارزش واقعی ثروت مصرف نیز افزایش خواهد یافت
absolute altimeter ارتفاع سنج یا فرازیابی که ارتفاع واقعی یا فاصله واقعی هواپیما را از زمین نشان میدهد
I am a great believer in using natural things for cleaning. من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
realizes واقعی کردن
bring into being واقعی کردن
realizing واقعی کردن
make something happen واقعی کردن
realized واقعی کردن
carry out واقعی کردن
realize واقعی کردن
execute واقعی کردن
put into effect واقعی کردن
realises واقعی کردن
realised واقعی کردن
actualise [British] واقعی کردن
actualize واقعی کردن
carry ineffect واقعی کردن
realising واقعی کردن
fulfill [American] واقعی کردن
actualize واقعی کردن
accomplish واقعی کردن
carry into effect واقعی کردن
put inpractice واقعی کردن
put ineffect واقعی کردن
put into practice واقعی کردن
implement واقعی کردن
make a reality واقعی کردن
bring inbeing واقعی کردن
overcapitalize بیش ازاندازه واقعی براورد کردن
to overcapitalize a company سرمایه شرکتی را بیش ازاندازه واقعی ان براورد کردن
architecture proper معماری بمعنی واقعی کلمه معماری واقعی
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
oddment چیزهای متفرقه
post matter چیزهای پستی
trivia چیزهای بی اهمیت
by gone چیزهای گذشته
munching چیزهای جویدنی
inanimate objects چیزهای بیجان
gaudery چیزهای کم بها
scatterings چیزهای پراکنده
munch چیزهای جویدنی
incidentals چیزهای کوچک
cates چیزهای لذیذ
the inevitable چیزهای عادی
the sublime چیزهای بلندوعالی
bygone چیزهای گذشته
inflammable substances چیزهای اتشگیر
inflammables چیزهای اتشگیر
valuables چیزهای بهادار
munches چیزهای جویدنی
munched چیزهای جویدنی
microtomy بریدن چیزهای ریز
coconscious ادراک چیزهای یکسان
paleology دانش چیزهای کهنه
coconsciousness ادراک چیزهای یکسان
impediment چیزهای دست و پاگیر
impediments چیزهای دست و پاگیر
among others میان چیزهای دیگر
impedimenta چیزهای دست و پا گیر
appurtenence اسباب چیزهای وابسته
available amount مقدار [چیزهای] در دسترس
Well what do you know!Well i never! بحق چیزهای نشنیده !
inter alia میان چیزهای دیگر
among other things میان چیزهای دیگر
The real problem is not whether machines think but whether men do. مشکل واقعی این نیست که آیا ماشین ها فکر می کنند یا خیر مشکل واقعی این است که آیا انسان فکر می کند یا خیر.
interposition چیزی که در میان چیزهای دیگرگذارند
bye چیزهای کناری یاثانوی فرعی
to compare apples and oranges <idiom> چیزهای کاملا گوناگون را با هم برابرکردن
to i. on particulars به چیزهای جزئی اهمیت دادن
byes چیزهای کناری یاثانوی فرعی
plexus چیزهای درهم پیچیده پیچیدگی
microphotography عکس برداری از چیزهای خرد
pretty pretties چیزهای قشنگ و نادان فریب
gimceackery چیزهای قشنگ وبی مصرف
irrespectively بدون ملاحظه چیزهای دیگر مستقلا
luff قلاب مخصوص بلندکردن چیزهای سنگین
supemundane بالاتراز چیزهای وابسته به این جهان
other things being equal اگر برای چیزهای دیگر نباشد
She is fond of sweet things. از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
backdate تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
backdated تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
backdating تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
backdates تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
litters تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
gutter man دوره گردیکه چیزهای ارزان وکهنه می فروشد
drainer خشک اندازنده فرفی که اب چیزهای دیگرراخشک میاندازد
littering تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
litter تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
bathos تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده
littered تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
papier یکجور مقوای سخت که چسب و گل رس و چیزهای دیگربخمیران میزنند
penny-wise and pound-foolish <idiom> توجه به چیزی کوچک وکم توجهای به چیزهای با اهمیت
object method of teaching شیوه امزش بانشان دادن چیزهای موضوع درس یاتصویرانها
object lesson درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
object lessons درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
nympholepsy جنون و علاقه شدید برای دسترسی به چیزهای غیرقابل حصول
matelote یکجور خوراک ماهی که باشراب و پیاز و چیزهای دیگر درست می کنند
veritable واقعی
literal واقعی
actuals واقعی
factually واقعی
factual واقعی
ex post saving واقعی
ex post واقعی
true life واقعی
unfeigned واقعی
righted واقعی
concrete : واقعی
objectives واقعی
objective واقعی
righting واقعی
right واقعی
McCoy واقعی
actual واقعی
essentials واقعی
positive واقعی
very واقعی
card-carrying واقعی
real واقعی
veridical واقعی
essential واقعی
lifelike واقعی
veracious واقعی
virtual واقعی
unrealistic غیر واقعی
unrealistically غیر واقعی
historical costs هزینه واقعی
real score نمره واقعی
jisen مبارزه واقعی
actual saving پس انداز واقعی
never-never land غیر واقعی
incidental expenses هزینههای واقعی
true complement متمم واقعی
real mode حالت واقعی
practicals واقعی کارازموده
real anxiety اضطراب واقعی
actual expenses مخارج واقعی
real income درامد واقعی
airy-fairy غیر واقعی
real numbers اعداد واقعی
real address آدرس واقعی
actual damage خسارت واقعی
true complement مکمل واقعی
true form فرم واقعی
actual cost هزینه واقعی
true واقعی حقیقی
life size اندازه واقعی
actual address نشانی واقعی
true vertical قائم واقعی
truest واقعی حقیقی
true north شمال واقعی
matter-of-fact بطور واقعی
matter of fact بطور واقعی
true slump نشست واقعی
real wage مزد واقعی
real واقعی موجود
life-size اندازه واقعی
never-never غیر واقعی
real sector بخش واقعی
real storage انباره واقعی
true power توان واقعی
real value ارزش واقعی
unreal غیر واقعی
actual income درامد واقعی
actual parameter پارامتر واقعی
down to earth حقیقی واقعی
real assets دارائیهای واقعی
real memory حافظه واقعی
out of pocket expenses هزینه واقعی
nominal غیر واقعی
actual key کلید واقعی
down-to-earth حقیقی واقعی
actual loss زیان واقعی
actual argument نشانوند واقعی
very واقعی فعلی
actual self خود واقعی
insubstantial غیر واقعی
objective data دادههای واقعی
actual velocity سرعت واقعی
actual load بار واقعی
genuine واقعی حقیقی
practical واقعی کارازموده
real fluid سیال واقعی
actual price قیمت واقعی
real capital سرمایه واقعی
real earnings درامدهای واقعی
objective value ارزش واقعی
real costs هزینههای واقعی
truer واقعی حقیقی
actual neurosis روان رنجوری واقعی
ideals مطابق نمونه واقعی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com