Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
pull one's weight
<idiom>
کارها را تقسیم کردن
Other Matches
resource
تقسیم منابع موجود در سیستم بین کارها
job
فایل حاوی کارها با نام کارها که منتظر پردازش هستند
jobs
فایل حاوی کارها با نام کارها که منتظر پردازش هستند
subdivided
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
To put things straight(right).
کارها را درست کردن
draw up
کارها را تنظیم کردن
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things.
کارها را قبضه کردن
To spoilt things . To mess thing up .
کارها را خراب کردن
dispose
ترتیب کارها رامعین کردن
to make things hum
کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
scheduling
مرتب کردن ترتیب پردازش کارها
to mend matters
کارها را اصلاح کردن اوضاع را بهبود بخشیدن
dispatching priority
شماره کارها برای مشخص کردن تقدم انها
divisor
عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous
تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier
درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
piracy
کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
base band
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding
روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fraction
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fractions
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
divides
تقسیم کردن
divide
تقسیم کردن
administered
تقسیم کردن
separated
تقسیم کردن
distributing
تقسیم کردن
distributes
تقسیم کردن
administer
تقسیم کردن
give-and-take
<idiom>
تقسیم کردن
aminister
تقسیم کردن
administering
تقسیم کردن
to share out
تقسیم کردن
administers
تقسیم کردن
compart
تقسیم کردن
separate
تقسیم کردن
separates
تقسیم کردن
distribute
تقسیم کردن
intersects
تقسیم کردن
intersect
تقسیم کردن
intersected
تقسیم کردن
shared
تقسیم کردن
share
تقسیم کردن
compartment
تقسیم کردن
shares
تقسیم کردن
compartments
تقسیم کردن
compartmentation
تقسیم بندی کردن
fractionalize
تقسیم بجزء کردن
thirds
به سه بخش تقسیم کردن
whack up
تقسیم به سهام کردن
partitions
تقسیم افراز کردن
third
به سه بخش تقسیم کردن
break down
تقسیم بندی کردن
partition
تقسیم افراز کردن
fractionize
تقسیم بجزء کردن
graduate
تقسیم بندی کردن
graduating
تقسیم بندی کردن
prorate
به نسبت تقسیم کردن
graduates
تقسیم بندی کردن
autotomize
تقسیم خودبخود کردن
sectors
جزء تقسیم کردن
sector
جزء تقسیم کردن
shires
به استان تقسیم کردن
lot
تقسیم بندی کردن
distribute among the creditors in propor
به غرماء تقسیم کردن
canton
به بخش تقسیم کردن
shire
به استان تقسیم کردن
cantons
به بخش تقسیم کردن
tierce
به سه قسمت تقسیم کردن
sector
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sectors
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
aliquot
بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
quadrat
به قطعات مستطیل تقسیم کردن
compartmentalizing
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distribute
تقسیم کردن تعمیم دادن
distributes
تقسیم کردن تعمیم دادن
lot
کالا بقطعات تقسیم کردن
apportioning
تقسیم کردن تخصیص دادن
division
بخش رسته تقسیم کردن
divisions
بخش رسته تقسیم کردن
distributing
تقسیم کردن تعمیم دادن
compartmentalized
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
gerrymander
بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
admeasure
سهم دادن تقسیم کردن
pottion
تقسیم کردن سهم دادن از
apportions
تقسیم کردن تخصیص دادن
compartmentalize
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
syllabify
تقسیم به هجای مقطع کردن
compartmentalizes
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
dichotomize
بدو بخش تقسیم کردن
allocate
تقسیم کردن اختصاص دادن
allocating
تقسیم کردن اختصاص دادن
to d. with others
بادیگران تقسیم یاسهم کردن
split
ترک برداشتن تقسیم کردن
allocates
تقسیم کردن اختصاص دادن
apportioned
تقسیم کردن تخصیص دادن
apportion
تقسیم کردن تخصیص دادن
comparmentalize
به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
compartmentalised
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalises
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
parcels
به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcel
به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
quarter
به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
partitions
اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart
تقسیم شدن هدف گیری کردن
partition
اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
piecemeal
به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
balkanize
ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
trisect
بسه بخش مساوی تقسیم کردن
batch
با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches
با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
relational
کارها
relation
کارها
programme of work
صورت کارها
programme of work
برنامه کارها
imputes
تقسیم کردن متهم کردن
impute
تقسیم کردن متهم کردن
imputing
تقسیم کردن متهم کردن
imputed
تقسیم کردن متهم کردن
hyphens
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
job scheduler
زمان بند کارها
artwork
کارها و تصاویر گرافیکی
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion.
کارها را بجریان انداختن
I am ready to compromise.
کارها روبراه است
To get things moving. To set the wheels in motion.
کارها راراه انداختن
Things are very slack (quiet) at the moment.
فعلا" که کارها خوابیده
all aggairs pivot upon him
کارها بدست او می گرد د
hang-up
<idiom>
تاخیر دربعضی از کارها
Our affairs are shaping well.
کارها داردسروصورت می گیرد
To take things easy(lightly)
کارها را آسان گرفتن
push (someone) around
<idiom>
اجبار شخص درانجام کارها
put the cart before the horse
<idiom>
انجام کارها بدون نظم
She is not concerned with all that .
با این کارها کاری ندارم
i. for doing any thing
عدم صلاحیت در همه کارها
pull (something) off
<idiom>
باانجام رساندن کامل کارها
We are past that sort of thing .
دیگر این کارها از ماگذشته
set the pace
<idiom>
برای انجام کارها رقابت ایجادکردن
job
اهمیت یک کار در مقایسه با دیگر کارها
Things are coming to a critical juncture .
کارها دارد بجاهای با ریک می کشد
batches
قرار دادن داده ها و کارها در یک گروه
batch
قرار دادن داده ها و کارها در یک گروه
jobs
اهمیت یک کار در مقایسه با دیگر کارها
priorities
شینالی به کامپیوتر که از سایر کارها پیش می گیرد
priority
شینالی به کامپیوتر که از سایر کارها پیش می گیرد
activity
کارها یا وفایفی که روی یک کامپیوتر انجام می شوند
It is an absolute chaos.
همه رشته کارها از دست در رفته است
activities
کارها یا وفایفی که روی یک کامپیوتر انجام می شوند
terrtorialize
محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
priority
سیستمی که کارها را به ترتیب الویت پردازش مرتب کند.
priorities
سیستمی که کارها را به ترتیب الویت پردازش مرتب کند.
segments
قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segment
قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
common
سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
commoners
سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
commonest
سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
general
برنامه یا وسیلهای که کارها و برنامههای کاربردی مختلفی را انجام میدهد
generals
برنامه یا وسیلهای که کارها و برنامههای کاربردی مختلفی را انجام میدهد
minor league
دسته یا گروه فرعی ورزشی تیمهای کودکان یا تازه کارها
dry run
اجرای برنامه با داده پیش فرض برای اطمینان از صحت کارها
agenda
لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
agendas
لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
hierarchical communications system
روش اختصاص توابع کنترلی و پردازش در شبکهای از کامپیوتر که برای کارها مناسبند
critical path analysis
تعریف کارها و زمانی که هر یک نیاز دارند تابه اهداف خود برسند و نیز PERT
pert
تعریف کارها و زمانی که هر یک نیاز دارند که برای رسیدن به هدف مرتب شده باشند
job
زمان برنامه نویسی کامپیوتری که حاوی دستورات خاص مربط به امور کنترل کارها و پردازش است
jobs
زمان برنامه نویسی کامپیوتری که حاوی دستورات خاص مربط به امور کنترل کارها و پردازش است
factorize
تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphens
فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen
فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
schedules
ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedule
ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
scheduled
ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
off load
انتقال کارها از یک سیستم کامپیوتری به سیستم دیگری که براحتی بار میشود قراردادن داده ها در یکدستگاه جانبی
electronic cottage
مفهوم اجازه دادن به کارگران برای اینکه در خانه بمانند و کارها را توسط بکارگیری ترمینالهای کامپیوتر که به یک دفترمرکزی متصل میباشد انجام دهند
B register
1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
cellar
محل ذخیره سازی موقت داده یا ثبات یا کارها که موضوعات برای درج و حذف به صورت Lifo عمل می کنند یعنی اولی که می آید آخر از همه سرویس می گیرد
cellars
محل ذخیره سازی موقت داده یا ثبات یا کارها که موضوعات برای درج و حذف به صورت Lifo عمل می کنند یعنی اولی که می آید آخر از همه سرویس می گیرد
batch
1-گروهی از متن ها که در یک زمان پردازش می شوند 2-گروهی از کارها یا حجمی از داده ها که به عنوان واحدیکتا پردازش میشوند
batches
1-گروهی از متن ها که در یک زمان پردازش می شوند 2-گروهی از کارها یا حجمی از داده ها که به عنوان واحدیکتا پردازش میشوند
allotment
تقسیم
sharing
تقسیم
graduator
خط تقسیم کن
division
تقسیم
admeasurement
تقسیم
admensuration
تقسیم
divisions
تقسیم
allotments
تقسیم
distributions
تقسیم
apportionment
تقسیم
distribution
تقسیم
dispensation
تقسیم
dealing
تقسیم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com