English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
Other Matches
have a go at <idiom> سعی درانجام کاری که بقیه قبلا انجام دادهاند
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
To do something waveringly. کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
to roll one's eyes <idiom> نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
rushed برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to ring the changes کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
rushing برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
quantum meruit کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
to pass on [information or news] به بقیه اطلاع دادن
bracket چاپ کروشه اطراف یک موضوع برای بیان اینکه نشان دهند همان کار را انجام میدهد و از بقیه متن جدا شود
to never let yourself get to thinking like them <idiom> نگذارند که نفوذ بقیه مردم مجبورشان بکند طرز فکر مانند بقیه مردم داشته باشند [اصطلاح روزمره]
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
actions انجام کاری
action انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
mode of execution روش انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
capable توانایی انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
achieves موفقیت در انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
sleep پیش از انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
capability قادر به انجام کاری بودن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
cinch کاری که با سهولت انجام شود
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
backlogs کاری که باید انجام شود
undertakes توافق برای انجام کاری
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
undertake توافق برای انجام کاری
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
undertaken توافق برای انجام کاری
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
load کاری که باید انجام شود
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
backlog کاری که باید انجام شود
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
having باعث انجام کاری شدن
have باعث انجام کاری شدن
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
loads کاری که باید انجام شود
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
helps روش آسانتر برای انجام کاری
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
helped روش آسانتر برای انجام کاری
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
help روش آسانتر برای انجام کاری
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
bar توقف کسی برای انجام کاری
technique روش با مهارت برای انجام کاری
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
to have to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
overslaugh بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
to set one's mind on anything ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
applications کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be about to do something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
slapdash کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
facility وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
blank دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
no operation instruction دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
to be about to do something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
no op دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
blankest دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com