Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (27 milliseconds)
English
Persian
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
Search result with all words
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
pop
بسرعت عملی انجام دادن
popped
بسرعت عملی انجام دادن
pops
بسرعت عملی انجام دادن
complete
کامل کردن انجام دادن
completed
کامل کردن انجام دادن
completes
کامل کردن انجام دادن
completing
کامل کردن انجام دادن
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
huddle
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddled
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddles
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddling
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
timed
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
times
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
cover
انجام دادن
coverings
انجام دادن
covers
انجام دادن
top
خوب انجام دادن
furnish
انجام دادن
furnishes
انجام دادن
furnishing
انجام دادن
deliberate
عمدا انجام دادن عمدی
deliberated
عمدا انجام دادن عمدی
deliberates
عمدا انجام دادن عمدی
deliberating
عمدا انجام دادن عمدی
permanently
انجام دادن به طریقی که برای همیشه باقی بماند
char
انجام دادن
charring
انجام دادن
chars
انجام دادن
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
pay
انجام دادن
paying
انجام دادن
pays
انجام دادن
dash
بسرعت انجام دادن
dashed
بسرعت انجام دادن
dashes
بسرعت انجام دادن
inhibit
توقف رخ دادن یک فرآیند یا جلوگیری از انجام عملیات در مدار مجتمع یا دروازه .
inhibits
توقف رخ دادن یک فرآیند یا جلوگیری از انجام عملیات در مدار مجتمع یا دروازه .
maintenance
1-قرار دادن ماشین در وضعیت کارایی خوب . 2-کارهایی که برای اجرای سیستم انجام می شوند مثل ترمیم خرابی ها
effect
انجام دادن
effected
انجام دادن
effecting
انجام دادن
repeat
دوباره انجام دادن
repeats
دوباره انجام دادن
consummate
انجام دادن عروسی کردن
consummated
انجام دادن عروسی کردن
consummates
انجام دادن عروسی کردن
consummating
انجام دادن عروسی کردن
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
alternate
بنوبت انجام دادن
alternated
بنوبت انجام دادن
alternates
بنوبت انجام دادن
accomplish
انجام دادن
accomplishes
انجام دادن
accomplishing
انجام دادن
emulate
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulates
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
commit
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
commits
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committing
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
perform
انجام دادن
perform
انجام دادن خوب یا بد
performed
انجام دادن
performed
انجام دادن خوب یا بد
performs
انجام دادن
performs
انجام دادن خوب یا بد
speculate
معاملات پرخطر انجام دادن
speculated
معاملات پرخطر انجام دادن
speculates
معاملات پرخطر انجام دادن
speculating
معاملات پرخطر انجام دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
fulfil
انجام دادن
fulfilled
انجام دادن
fulfilling
انجام دادن
Other Matches
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
To do something waveringly.
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
by the skin of one's teeth
<idiom>
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
cross to bear/carry
<idiom>
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
to roll one's eyes
<idiom>
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
to ring the changes
کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
rushed
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushing
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
quantum meruit
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
action
انجام کاری
actions
انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
sleeps
پیش از انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
sleeping
پیش از انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
undertake
توافق برای انجام کاری
undertaken
توافق برای انجام کاری
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
undertakes
توافق برای انجام کاری
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
having
باعث انجام کاری شدن
have
باعث انجام کاری شدن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
capability
قادر به انجام کاری بودن
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
loads
کاری که باید انجام شود
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
backlog
کاری که باید انجام شود
backlogs
کاری که باید انجام شود
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
load
کاری که باید انجام شود
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
bar
توقف کسی برای انجام کاری
bars
توقف کسی برای انجام کاری
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
help
روش آسانتر برای انجام کاری
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
application
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
There is no reason to do something
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
to bite the bullet
<idiom>
پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
applications
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
to have to bite the bullet
<idiom>
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
covenantor
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
blank
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blankest
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
no operation instruction
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to set one's mind on anything
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
perfunctoriness
چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
get one's own way
<idiom>
اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to be about to do something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
no op
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to be about to do something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
facility
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
server
کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
egg (someone) on
<idiom>
خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
get away with murder
<idiom>
انجام کاری خیلی بد بدون انتظار تنبیه را داشتن
supersedeas
دستور موقت دادگاه در موردخودداری از انجام یا ادامه کاری
to opt out
[of something]
تصمیم گرفتن که کاری را انجام ندهند یا همکاری نکنند
have a go at
<idiom>
سعی درانجام کاری که بقیه قبلا انجام دادهاند
make it up to someone
<idiom>
انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to opt in
[something]
تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
freedom
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
to pause
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
beside one's self
<idiom>
خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
talk into
<idiom>
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
don't give up the day job
<idiom>
[در مورد کاری خبره نبودن و ناتوانی انجام آن با مهارت]
multifunction
ایستگاه کاری که چندین کار می توانند انجام شوند
second-guess someone
<idiom>
حدس اینکه یکی دیگه چه کاری انجام میداد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com