Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
within reach of gunshot
کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
Other Matches
to affect something
[cultivate for effect]
کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
to strain
کوشش سخت کردن
[برای رسیدن به هدف]
to catch at something
برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
to make a r for something
برای رسیدن به چیزی نقاش کردن
throw one's weight around
<idiom>
ازنفوذ کسی برای رسیدن به چیزی استفاده کردن
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
to graps at anything
برای گرفتن چیزی کوشش نمودن
to endeavor after anything
در پی چیزی کوشش کردن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
to entertain hopes
[for something]
آرزوی رسیدن
[به چیزی]
را در ذهن خود کردن
to get to somebody
[something]
به کسی دسترسی پیدا کردن
[ به چیزی رسیدن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
Please allow for at least two weeks' notice
[to do something]
[for something]
[prior to something]
.
درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری
[کار]
اعطاء کنید
[تا ما ]
[برای چیزی]
[قبل از چیزی]
.
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to get ahold of somebody
[something]
[American English]
<idiom>
کسی
[چیزی ]
را گرفتن
[دستش به کسی یا چیزی رسیدن]
[اصطلاح روزمره]
pull up to
به چیزی رسیدن
pull up with
به چیزی رسیدن
mature
به موعد چیزی رسیدن
to be over something
به پایان رسیدن چیزی
matures
به موعد چیزی رسیدن
fence off
کوشش برای کسب مقام نخست شمشیربازی
smoke out
<idiom>
درمورد چیزی به حقیقت رسیدن
ending
عمل توقف چیزی یا به انتها رسیدن آن
endings
عمل توقف چیزی یا به انتها رسیدن آن
quick kick
کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
autumns
برگ ریزان زمان رسیدن و نزول چیزی دوران کمال
autumn
برگ ریزان زمان رسیدن و نزول چیزی دوران کمال
boomerangs
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomeranging
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomeranged
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomerang
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
make room for someone or something
<idiom>
برای چیزی اوضاع را مرتب کردن
spoon-feed
<idiom>
ساده کردن چیزی برای کسی
to atone for something
جلب رضایت کردن برای چیزی
to save up for something
برای چیزی صرفه جویی کردن
sexualize
جنس برای چیزی تعیین کردن
impetrate
برای چیزی لابه واستغاثه کردن
to save for something
پس انداز کردن
[اندوختن ]
برای چیزی
to set measures to anything
برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
to make amends for something
جلب رضایت کردن برای چیزی
to negotiate for something
گفتگو و معامله کردن برای چیزی
to refuse somebody admittance to something
پذیرش کسی را برای چیزی رد کردن
to call somebody to
[for]
something
از کسی برای چیزی درخواست کردن
to go to
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to go away
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
represents
عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
represented
عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
represent
عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
put up to
<idiom>
وسوسه کردن کسی برای انجام چیزی
to e. with person on a thing
کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
to open something to
[the]
traffic
چیزی را برای
[دسترسی به]
ترافیک باز کردن
to seek a remedy for something
چاره یا درمان برای چیزی جستجو کردن
pay through the nose
<idiom>
برای چیزی پول زیادی خرج کردن
unidirectional soldification
روشی برای رسیدن به موادتک بلوری
to make a long arm
[برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
permutations
تعداد روشهای مختلف برای مرتب کردن چیزی
permutation
تعداد روشهای مختلف برای مرتب کردن چیزی
to always find something to gripe about
همیشه چیزی برای گله زدن پیدا کردن
radar mile
زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف
bar mitzvah
جشنی که برای رسیدن پسر باین سن بر پامیشود
lay over
<idiom>
به مکانی درراه رسیدن برای مدتی ماندن
bar mitzvahs
جشنی که برای رسیدن پسر باین سن بر پامیشود
to recount something to someone
[formal]
برای کسی چیزی را تعریف کردن
[یکایک گفتن]
[بازگفتن]
to trap something
[e.g. carbon dioxide]
چیزی را گرفتن
[جمع کردن]
[برای مثال دی اکسید کربن ]
wetting
مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
blocked
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
blocks
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
block
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
boot
اجرای مجموعهای از دستورالعمل ها برای رسیدن به موقعیت مط لوب
means ends analysis
نوعی روش استدلال که در یک کوشش برای کاهش تفاوتهااز نقطه شروع تا هدف به عقب و جلو نظر می اندازد
He is a man who would stoop to anything .
آدمی است که بهر کاری تن می دهد ( برای رسیدن به هدفش )
shoot the gap
حمله بین محافظان خط برای رسیدن به توپدار یا پاس دهنده
stick bridge
پل دراز چوبی و فلزی کمکی برای رسیدن به گوی بیلیارد
restricts
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
restricting
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
restrict
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
distaff
فرموک
[وسیله ای برای رسیدن پشم و پنبه به روش سنتی و دستی]
feedback
اطلاعاتی از یک منبع که برای تغییر دادن چیزی یا تامین پیشنهادی برای آن میباشد
hybrid circuit
ترکیب مدارهای آنالوگ و دیجیتال در سیستم کامپیوتری برای رسیدن به هدف مخصوص
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
circularization
تصحیح مدار ماهواره برای رسیدن یا نزدیک شدن ان به دایره کامل در ارتفاع لازم
pert
تعریف کارها و زمانی که هر یک نیاز دارند که برای رسیدن به هدف مرتب شده باشند
the end sanctifies the means
خوبی وبدی وسائل رسیدن بمقصودی پس از رسیدن به ان مقصودمعلوم میشود
cash in
<idiom>
تبدیل به پول کردن ،خرد کردن چیزی برای پول
labored
کوشش کردن
labour
کوشش کردن
bend
کوشش کردن
attempted
کوشش کردن
to bend effort
کوشش کردن
attempt
کوشش کردن
attempts
کوشش کردن
labor
کوشش کردن
assays
کوشش کردن
try
کوشش کردن
tries
کوشش کردن
assay
کوشش کردن
strived
کوشش کردن
striving
کوشش کردن
strives
کوشش کردن
striven
کوشش کردن
to exert oneself
کوشش کردن
strive
کوشش کردن
attempting
کوشش کردن
labors
کوشش کردن
to make an effort
کوشش کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
beat
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beats
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
peg
کوشش کردن درجه
pegs
کوشش کردن درجه
to milk the ram
کوشش بیهوده کردن
to run one's head aginst a w
کوشش بیفایده کردن
to f. a dead horse
کوشش بی فایده کردن
strains
کوشش زیاد کردن
to beat the air
کوشش بیهوده کردن
to break butterfly on wheel
کوشش بیهوده کردن
strain
کوشش زیاد کردن
to stain every nervers
منتهای کوشش خود را کردن
to plough sands
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to lavisheffort
زیاد تلاش یا کوشش کردن
to guess at a riddle
کوشش درحل معمایی کردن
to plough the sand
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to come in first
پیش ازهمه رسیدن زودترازهمه رسیدن
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to slog one's guts out
<idiom>
با کوشش سخت کار کردن
[اصطلاح]
to cultivate good manners
کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
terrorism
عقیده به لزوم ادمکشی و ایجاد وحشت دربین مردم و یا سیستم فکری یی که هر نوع عملی را برای رسیدن به اهداف سیاسی جایز می داند
to come to a he
باوج رسیدن بمنتهادرجه رسیدن
struggled
تقلا کردن کوشش کردن
struggles
تقلا کردن کوشش کردن
struggle
تقلا کردن کوشش کردن
make a push
کوشش کردن عجله کردن
struggling
تقلا کردن کوشش کردن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
having
رسیدن به جلب کردن
touches
رسیدن به متاثر کردن
touch
رسیدن به متاثر کردن
have
رسیدن به جلب کردن
to grieve over anything
برای چیزی
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
to grumble at any thing
برای چیزی غرغرکردن
request
تقاضا برای چیزی
requests
تقاضا برای چیزی
requested
تقاضا برای چیزی
inclinable to something
مساعد برای چیزی
look to
<idiom>
آمادگی برای چیزی
requesting
تقاضا برای چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
indexing
استفاده از کامپیوتر برای کامپایل کردن اندیس برای کتاب با انتخاب کردن کلمات و موضوعات مربوطه در متن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
asking
برای چیزی بی تاب شدن
to atone for something
کفاره دادن برای چیزی
in defence of somebody
[something]
برای دفاع از کسی
[چیزی]
security blanket
<idiom>
استفاده از چیزی برای راحتی
approval
توافق برای استفاده از چیزی
ask
برای چیزی بی تاب شدن
take for
<idiom>
اشتباه شخصی برای چیزی
to try something on
چیزی را برای امتحان پوشیدن
asked
برای چیزی بی تاب شدن
application
[for something]
درخواست نامه
[برای چیزی]
steeper
فرف برای خیساندن چیزی
demanded
تقاضا برای انجام چیزی
I'd like something to eat.
چیزی برای خوردن میخواهم.
to make amends for something
کفاره دادن برای چیزی
demands
تقاضا برای انجام چیزی
to look at the black side
[about something]
بدبین بودن
[برای چیزی]
catch at
برای گرفتن چیزی کوشیدن
to get something to somebody
برای کسی چیزی را آوردن
demand
تقاضا برای انجام چیزی
to give reasons for a thing
دلیل برای چیزی اوردن
asks
برای چیزی بی تاب شدن
I'd like something to drink.
چیزی برای نوشیدن میخواهم.
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
lanyards
طناب کوتاه برای کشیدن چیزی
lanyard
طناب کوتاه برای کشیدن چیزی
demands
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
stepper
چیزی که برای پله بکار می رود
to store up something
انباشتن چیزی برای استفاده در آینده
cellarage
حق انبارداری برای نگاه داشتن چیزی
nothing remains to be told
چیزی برای گفتن باقی نمیماند
to make a study of something
برای بدست اوردن چیزی کوشیدن
demanded
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
consigns
یا فرستادن چیزی برای کسی به منظورفروش
consigning
یا فرستادن چیزی برای کسی به منظورفروش
I have nothing to declare.
چیزی برای گمرک دادن ندارم.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com