Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
To be all eyes. To watch like a hawk.
چهار چشمی پاییدن ( مراقب بودن )
Other Matches
hawk
باز
hawk
تخته ملات
hawk
موشک هاوک
hawk
فروختن
hawk
جار زدن و جنس فروختن
hawk
طوافی کردن
hawk
دوره گردی کردن
hawk
شاهین بابازشکار کردن
hawk
قوش
pigeon hawk
شاهین کوچک امریکایی
hen hawk
ضربه از زیر بازو
sky hawk
نوعی هواپیمای یک موتوره جت دریایی
sparrow hawk
بازک
hawk eyed
تیزنظر
hawk eyed
تیزبین
hawk-eyed
تیزنظر
hawk-eyed
تیزبین
black hawk
هلی کوپتر سیکورسکی
ball hawk
مدافع خوب بازیگر در محوطه دوردست
ball hawk
مدافع پرقدرت
sparrow hawk
قرقی
hawk moth
پروانه بید
hawk nose
بینی قوشی
hawk nose
دماغ قوشی
hawk eye
کنیه اهل استان ایوا
hawk nosed
دارای بینی قوشی
hawk nosed
دماغ قوشی
hawk bill
لاک پشت ابی
fish hawk
همای
fish hawk
دال دریایی
fish hawk
مرغ استخوان خوار
all eyes
چهار چشمی
eyes
دکمه یا گره سیب زمینی
to keep an eyes on
موافبت کردن
eyes right!
نظر براست !
to keep an eyes on
پاییدن
to be all eyes
موافبت کامل کردن سرتاپاچشم شدن
d. eyes
چشمان بادکرده
eyes right
نظر به راست
before my very eyes
جلوی چشمهایم
f.eyes
چشمان فتان یاگیرنده
have eyes only for
<idiom>
همه حواس وتوجه را به چیزی دادن
eyes
شکاف
eyes
شکاف درجه دایرهای شکل
eyes
چشمی طناب
eyes
نورگیر
eyes
چشمی
eyes
سوراخ میخ کوهنوردی
eyes
دیدخوب با تشخیص مسافت
eyes
گوشوارهای سوراخ سوزن
eyes
روزنه دار
eyes
چشم
eyes
حلقه
eyes
دیدن پاییدن
eyes
نگاه کردن
eyes
مرکز هر چیزی کاراگاه
eyes
دهانه سوراخ سوزن
eyes
بینایی
eyes
دیده
sheep's eyes
نظر بازی
set eyes on
<idiom>
دیدن
sheep's eyes
نگاه عاشقانه
Their eyes met.
آنها به هم زل زدند.
[همینطور به معنی گفتگوی بدون مکالمه یا عشق به هم]
languishing eyes
چشمان خمار
languishing eyes
یا بیحال
light of one's eyes
نور دیده
sore eyes
چشم درد
light of one's eyes
نور چشم
in the eyes of law
از دید قانون
streaming eyes
چشمان اشکبار
To have roving eyes.
چشم جرانی کردن ؟چشم چران بودن
up to the eyes in work
سخت مشغول کار
make eyes at
<idiom>
stars in one's eyes
<idiom>
برق زدن چشمها از خوشحالی
private eyes
کارآگاه خصوصی
lay eyes on
<idiom>
دیدن
hit someone between the eyes
<idiom>
چشم زدن کسی
black eyes
بدنامی
With her languid eyes .
با چشمهای مستش ( خمار )
To shade ones eyes.
سایه زدن به چشم ( آرایش چشم )
with my proper eyes
با چشم خودم
black eyes
سیه چشم
black eyes
چشم سیاه
to strain one's eyes
فشارزیادبرچشم خودوارداوردن
to strain one's eyes
چشم خود رازیاد خسته کردن
to set eyes on
دیدن
sunken eyes
چشمان فرو رفته
to drink in with ones eyes
بچشم خریداری نگاه کردن
to feed ones eyes
چشم چرانی کردن
To fix ones eyes on something.
به چیزی چشم دوختن
eyes pop out
<idiom>
خیلی متعجب شدن
to make eyes at
به چشم خاطرخواهی یاخریداری نگاه کردن
To make eyes.
چشم و ابرو آمدن (نازو غمزه ).
to make eyes at
عاشقانه نگاه کردن
It took place under my very eyes.
درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
hook and eyes
قفلی
to poreone's eyes out
چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
to set eyes on
نگاه کردن
hook and eyes
قزن
black eyes
سیاهی اطراف چشم
his eyes were inflammed
چشمهایش اماس کرد
bull's-eyes
مرکز هدف
to water
[of eyes]
اشک آمدن
beady eyes
چشمان ریز براق
blear eyes
چشمان قی گرفته
blear eyes
تارچشم
eyes of the ship
دریچههای دیدناو
eyes left
نظر به چپ
expressive eyes
چشمان با حالت
up to the eyes in debt
تا گردن زیر بدهی
to roll one's eyes
<idiom>
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
crabs eyes
عین السرطان
bull's-eyes
قلب هدف تیری که بهدف اصابت کند
hooks and eyes
قزن قفلی
hazel eyes
چشمان میشی
hazel eyes
چشم میشی
cat's-eyes
باباغوری
cat's-eyes
چشم گربهای
cat's-eyes
عین الهر سفیداب
eyes of the ship
چشمی ناو
watch
نگهبانی دادن
by my watch
ساعت من
watch it
<idiom>
مراقب باش
watch out
موافب
watch
مراقبت کردن موافبت کردن
by my watch
مطابق ساعت من
to keep watch
پاس داشتن
to watch over
توجه کردن
to watch over
موافبت کردن
watch
پاسداری کشیک
watch
نگهبانی
watch
پاسداری کردن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
watch
guard : syn
to keep watch
مراقب بودن
to keep watch
کشیک کشیدن موافبت کردن
to watch
نگاه کردن
watch
پاییدن
Look at the watch.
نگاه کنید به ساعت
[مچی]
ببینید ساعت چند است.
watch
ساعت
watch
ساعت جیبی و مچی
first watch
پاس اول پاس شب
first watch
نگهبانی شامگاه
watch
مدت کشیک
watch out
مراقب بودن
keep watch
کشیک کشیدن
keep watch
پاییدن
watch
دیدبان
By my watch it's five to nine.
طبق ساعت
[مچی]
من ساعت پنج دقیقه به نه است.
watch
نگهبان
watch
پاس نگهبانی
d. of a watch
فرافت یا تردی ساعت
watch
پاس
i was on the watch for it
مراقب ان بودم
watch
بر کسی نظارت کردن
watch
موافب بودن
watch
مراقبت کردن
watch
پاسدار
He doesnt do it for our black eyes.
عاشق چشم وابروی ماکه نیست
Every thing swims before my eyes .
چشمم سیاهی می رود
pull the wool over someone's eyes
<idiom>
سربه سر گذاشتن
Take this handkerchief and wipe your eyes.
این دستمال را بگیر اشکهایت را پاک کن
The moment I set eyes on you. ,
از آن لحظه که چشمم بتو افتاد
To open somebodys eyes to something.
چشم وگوش کسی را باز کردن
eyes are bigger than one's stomach
<idiom>
بیش از فرفیت غذا خوردن
You are stll a child in her eyes.
به چشم اوهنوز یک بچه هستی
She stared at him with wide eyes.
با چشمهای گشاد ( گشاد شده ) با ؟ خیره شده بود
beauty is in the eyes of the beholder
<proverb>
اگر بر دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی
eyes in the back of one's head
<idiom>
هوشیار بودن
to screen one's eyes from the sun
از چشمهای خود از خورشید محافظت کردن
bloods hot eyes
چشمان قرمز و خون گرفته
eyes in the back of one's head
<idiom>
پشت سرش هم چشم داره
eyes in the back of one's head
<idiom>
چهار چشمی پاییدن
tears suffused his eyes
اشک در چشمانش پر شد
to grate on somebody's eyes
[ears]
چشم های
[گوش های]
کسی را آزار دادن
[چونکه ناپسند است]
watch/mind one's P's and Q's
<idiom>
مراقبباش مراقب حرف زدنت باش
to watch the clock
[با بیحوصلگی]
دائما به ساعت نگاه کردن
pocket watch
ساعت جیبی
pretty to look at
[to watch]
زیبا
[خوشگل]
برای نگاه کردن
I've got to watch what I eat.
من باید مواظب به آنچه می خورم باشم.
[که چاق نشوم]
Watch yourself up on the roof.
مواظب خودت روی پشت بام باش.
I've got to watch what I eat.
باید مواظب رژیمم باشم.
to watch children
مواظب بچه ها بودن
To set ones watch .
ساعت خودرا میزان کردن
Watch your health!
مواظب سلامتی خودت باش!
Face of the watch .
صفحه ساعت
Watch the child !
مواظب بچه باش !
to watch for certain symptoms
توجه کردن به نشانه های ویژه
[علایم ویژه مرض ]
wrist watch
ساعت مچی
second dog watch
پاس غروب
port watch
پست نگهبانی بندر
port watch
نگهبان بندر
officer of the watch
افسر نگهبان
watch officer
افسر نگهبان
night watch
پاسبان شب گزمه
night watch
پاس شب
morning watch
پاس صبحگاهی
second dog watch
نگهبانی دوم
set the watch
تنظیم نگهبانی
to carry a watch
ساعت دربغل گذاشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com