English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
centre of mass گرانیگاه
centre of mass مرکز ثقل
Other Matches
centre third سومینخطمیانی
centre سوراخ مرکزی که با سوراخ کد گذاری روی نوار پانچ شده در یک امتداد قرار دارند
centre شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centre محل نقاط سوراخ شده اطراف مرکز نواز کاغذی
centre قرار دادن مناسب نوک خواندن / نوشتن روی دیسک مغناطیسی یا نوار
centre نقط ه میانی چیزی
right centre مرکزقائم
centre قرار دادن یک متن در مرکز کاغذ یا صفحه نمایش
right-of-centre جناحراست محافظهکاران
centre محل
centre وسط
off-centre لنگ زدن
off centre لنگی
off centre لنگ زدن
off-centre لنگی
centre میان
centre مرکز
centre وسط ونقطه مرکزی
centre درمرکز قرارگرفتن
centre تمرکز یافتن
centre plate keel drop
centre spot خالوسط
centre strap نوارمیانی
civic centre مرکز شهر
civic centre میانگاه شهر
centre span مرکزپل
cost centre مرکز هزینه یابی
centre post قسمتبدونآرایش
centre point نقطهمرکزی
centre of pressure مرکز فشار
centre of activities مرکز عملیات
community centre محلاجتماعات
centre-stage شرائطبسیار حساسو مهم
detention centre پذیرشهتل
left centre مرکزچپ
conference centre مرکزکنفرانس
centre-back میانیعقب
centre-aisle راهرویمیانی
centre wheel چرخهمیانی
centre game بازی مرکزی
centre pocket مرکزی
centre pocket گودال
centre court حیاطمیانی
centre console میزفرمانمرکزی
centre circle دایرهمرکزی
centre chief مهاجممیانی
centre base ستونمرکزی
centre back نیمهعقب
surrending the centre تفویض مرکز
profit centre قسمتی از سازمان که مسئولیت محاسبه هزینه هاو درامدها را به عهده دارد
profit centre واحد دخل و خرج کننده
profit centre مرکز سود
centre electrode الکترودمرکزی
centre field مرکززمین
centre mark نقطهمرکزی
centre line خطمرکزی
fluid centre مرکز سیال
centre lane بیندوخط
centre Keelson مرکزالوارکیل
centre hole مرکزگودال
centre half نیمهمیانی
centre forward مرکز
centre flag پرچموسطی
centre fielder بازیکنمرکزی
off centre load بار خارج از مرکز
garden centre مکاندفنزباله
centre castle پل فرماندهی
centre of gravity مرکز ثقل
centre of gravity گرانیگاه
Take me to the city centre? مرا به مرکز شهر ببرید.
How far is it to city centre? تا مرکز شهر چقدر راه است؟
shopping centre مرکزخرید
nerve centre مرکز فرمان
remand centre بازداشتگاهموقت
health centre مرکز سلامتی
centre pawns پیادههای مرکزی شطرنج
left-of-centre معتقدبهسوسیالیزم
leisure centre مرکزتفریحیورزشی
reception centre مکانیکهبرایافرادبیخانماناقامتگاهموقتیفراهممیآورد
shopping centre [British] مجتمع تجاری [تجارت و بازرگانی]
retail centre [British] مجتمع تجاری [تجارت و بازرگانی]
shopping centre [British] مجتمع خرید [تجارت و بازرگانی]
retail centre [British] مجتمع خرید [تجارت و بازرگانی]
centre face-off circle دایرهمرکزیمحلروبروشدنحریفها
centre back vent پیلیپشت
principal centre of affairs مرکز مهم امور
urban centre of a community مرکز شهرک
Which bus goes to the town centre? کدام اتوبوس به مرکز شهر میرود؟
centre of crest circle مرکز خمیدگی
centre of crest circle مرکز انحنای ستیغ
in the centre near the railway station در مرکز شهر نزدیک ایستگاه قطار
centre holding variation واریاسیون حفظ مرکز درجوئوکو پیانو
centre counter defence دفاع متقابل مرکزی
Can I drive to the centre of town? آیا می توانم تا مرکز شهر با ماشین بروم؟
shopping centre [British] مرکز خرید [تجارت و بازرگانی]
What's the fare to city centre? نرخ کرایه تا مرکز شهر چقدر است؟
retail centre [British] مرکز تجاری [تجارت و بازرگانی]
shopping centre [British] مرکز تجاری [تجارت و بازرگانی]
centre service line خطسویسزنیمیانی
retail centre [British] مرکز خرید [تجارت و بازرگانی]
He was spending money right,left and centre. چپ وراست پول خرج می کرد
retail shopping centre [British] مرکز خرید [تجارت و بازرگانی]
retail shopping centre [British] مرکز تجاری [تجارت و بازرگانی]
retail shopping centre [British] مجتمع خرید [تجارت و بازرگانی]
retail shopping centre [British] مجتمع تجاری [تجارت و بازرگانی]
runway centre line markings خطوسطخیابان
mass قسمت عمده
mass جرم [فیزیک]
mass تمرکز قوای جنگی
mass جرم
in the mass مجموعا
mass جرم حجم
mass جمع اوری کردن
mass جمع
mass گروه
mass کپه
mass انبوه توده
mass مراسم عشاء ربانی
mass توده مردم
mass توده
mass جمعی
mass جرم ماند [فیزیک]
in mass به شکل توده
in mass بطور دسته جمعی
in mass بطوریکجا
in the mass یکجا
in the mass بطور کلی
mass مقدار حجم توده کردن قوا
mass انبوه
mass جرم لختی [فیزیک]
mass جماعت
he is a mass of faults سراپا عیب است
mass media رسانههای گروهی
center of mass مرکز جرم
conservation of mass بقای جرم
critical mass توده مهم
critical mass توده حساس
critical mass جرم بحرانی
electron mass جرم الکترون
gravitational mass جرم گرانشی
relativistic mass جرم نسبیتی
initial mass جرم اولیه
center of mass مرکز حجم هدف
center of mass مرکز هیولای هدف
center of mass مرکز هدف
mass media وسایل ارتباط جمعی
mass-produce تولیدانبوه
mass media رسانههای همگانی
mass-production تولید انبوه
air mass جریان تودهء عظیمی از هواکه مسافت زیادی را در سطح زمین طی میکند
air mass توده هوا
atomic mass جرم اتمی
mass polymerization بسپارش تودهای
isotopic mass جرم ایزوتوپی
mass squad گروه توده
intrinsic mass جرم لختی [فیزیک]
proper mass جرم لختی [فیزیک]
invariant mass جرم ماند [فیزیک]
intrinsic mass جرم ماند [فیزیک]
proper mass جرم ماند [فیزیک]
rest mass جرم لختی [فیزیک]
rest mass جرم ماند [فیزیک]
mass nouns اسم کل
mass nouns اسم عام
mass noun اسم کل
mass noun اسم عام
High Mass عشاء ربانی توام با موسیقی وبخور
angular mass گشتاور لختی [فیزیک]
angular mass ممان اینرسی [فیزیک]
mass formation ارایش هجومی انبوه
angular mass گشتاور خطی [فیزیک]
invariant mass جرم لختی [فیزیک]
angular mass گشتاور ماند [فیزیک]
mass storage تل انباره
mass production بس فراوری
mass practice تمرین فشرده
mass practice تمرین بدون استراحت
mass poverty فقر عمومی
mass of the electron جرم الکترون
mass of maneuver سنگینی حرکات یکان
mass of maneuver حجم مانور
mass number عدد جرمی
mass number وزن اتمی
mass number عدد وزن اتمی
mass movement جنبش تودهای
mass production تولید بمقدارزیاد
mass production تولید ماشینی
mass spectrometry طیف سنجی جرمی
mass spectrometer طیف سنج جرمی
mass spectrograph طیف نگار جرمی
mass society جامعه انبوهیده
mass reflex بازتاب کلی
mass reaction واکنش کلی
mass psychology روانشناسی توده ها
mass bombing بمباران یکجا
mass production تولید انبوه
mass memory حافظه انبوه
mass meeting انجمن یا مجمعی که از عده زیادی مردم تشکیل شود
mass consumption مصرف انبوه
mass conservation بقاء جرم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com