English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
fair words butter no parsnips به حلواحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
Other Matches
fine words butter no parsnips <proverb> از حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود
Fine words butter no parsnips. از تعارف کم کم وبر مبلغ افزای
fine words butter no parsnips بحلوابحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
The price of butter has gone up . butter has become expensive . کره گران شده
parsnips زردک وحشی
parsnips هویج وحشی
to butter somebody up برای کسی چاپلوسی کردن
butter someone up <idiom> خودشیرینی کردن
to butter somebody up برای کسی تملق کردن
to butter somebody up برای کسی چرب زبانی کردن
butter کره
butter روغن
d. butter کره اب کرده و امیخته با ارد
butter چاپلوسی کردن
butter روغن زرد
butter کره مالیدن روی
brandy butter خمیریکهازکرهوشکروکنیاکدرستمیشود
cacao butter کره نارگیل
they serve it with butter با کره انرامی اورند
lard to butter جازدن کره بوسیله امیختن باچربی هاو روغنهای دیگرمانند پیه خوک
drawn butter کره اب کرده وامیخته با ارد
butter stamp قالب کره سازی
butter scotch نان کرهای
butter nut یکجورگردوی امریکایی
butter knife ضربهپایشنایپروانه
butter dish فرفمخصوصکره
butter curler درروغنبازکن
to oil butter کره را اب کردن
they serve it with butter کره به ان میزنند
butter compartment جایگاهکره
as fat as butter <idiom> مثل گلوله توپ [چاق]
To butter the bread . روی نان کره مالیدن
peanut butter خمیر بادام زمینی
bread and butter نان وپنیر
bread and butter وسیله معاش
clurified or run butter روغن
In our other words. بعبارت دیگر
in so many words عینا
in so many words با عین این کلمات
of few words کم حرف
in other words <idiom> به کلام دیگر
to ask somebody to say a few words خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
in other words <adv.> به عبارت دیگر
in other words <adv.> به کلام دیگر
they had words باهم نزاع کردند
the f. words کلمات زیرین
they had words حرفشان شد
words الفاظ
It is not fair that . . . آخر انصاف نیست که …
fair بازار مکاره هفته بازار عادلانه
fair نمایشگاه کالا
fair value قیمت عادله
fair بی طرفانه
fair بازارمکاره
fair بدون ابر منصف
fair بور
fair منصف
fair منصفانه
fair بیطرفانه
You are not being fair . کم لطفی می فرمایید
that is not fair این انصاف نیست
this is not fair این انصاف نیست
fair نسبتا خوب متوسط
fair لطیف
fair <adj.> منظم
fair زیبا
fair نمایشگاه
fair <adj.> مرتب
He told me in so many words . عینا" اینطور برایم گفت
to be sparing of words مضایقه ازحرف زدن کردن کم حرفی کردن
acceptance by words قبول قولی
play on words جناس
to eat ones words سخن خودراپس گرفتن
apt words ابرو
apt words مجرای اب
You mark my words . ببین کجاست که بهت می گویم ؟( بگفته ام گوش کن )
play on words تجنیس
In the words of Ferdowsi … بقول فردوسی
reserved words کلمات ذخیره شده
reserved words کلمههای رزرو
reserved words کلمههای محافظت شده
code words کلمات رمزی
code words کلمه رمز
the a.of boreign words اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
big words حرفهای گنده
The two are rhyming words . این دو لغت هم قافیه هستند
to gloze over one's words سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
to i. from somebodies words از حرفهای کسی استنباط کردن
your words offended her از سخنان شمارنجید
buzz words رمز واژه
buzz words لغت بابروز
He is too stingy for words. دست توی جیبش نمی کند ( خسیس است )
Acrimonious words کلمات تلخ و نیشدار
four-letter words واژهی قبیح
swear-words فحش
swear-words ناسزا
your words offended her سخنان شما به احساسات اوبرخورد
words of limitation الفاظ تعیین کننده سهم هرکس در سند
words in contracts should الفاظ عقود محمول است برمعانی عرفیه
You took the words out of my mouth. جانا سخن از زبان ما می گویی
They have had words ,I hear . شنیده ام حرفشان شده ( بحث ؟ جدل لفظی )
Hear it in his own words. از زبان خودش بشنوید
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
You mark my words. این خط واینهم نشان
waste one's words زبان خود را خسته کردن
words are but wind حرف جزو
words are but wind هواست
swear-words کفر
take the words out of someone's mouth <idiom> حرف دیگری راقاپیدن
weigh one's words <idiom> مراقب صحبت بودن
choice of words جمله بندی
choice of words کلمه بندی
choice of words بیان
take the words out of someone's mouth <idiom> سخن از زبان کسی گفت
war of words بحث وجدل
imitative words واژههای تقلیدی
four-letter words واژهیچهار حرفی
war of words منازعه
to help with words and deeds <idiom> با پند دادن و عمل کمک کردن
english words واژه ها یا لغات انگلیسی
play on words <idiom> بازی با کلمات
A dictionary tell you what words mean . فرهنگ زبان معنی کلمات را میدهد
big words لاف
play upon words جناس بکار بردن
control words کلمات کنترلی
eat one's words <idiom> حرف خود قدرت دادن
imitative words مورموریاغرغر کردن
i ran the words through ان کلمات را خط زدم
put into words به عبارت دراوردن
he was provoked by my words سخنان من باو برخورد
precatory words عبارتی در وصیتنامه که دران موصی تقاضایی از موصی له کرده باشد
he was provoked by my words از سخنان من رنجید
He shed his fair. ترسش ریخت
fair-weather خوب هنگام هوای صاف
fair-weather درخورهوای صاف
fair-weather بی وفا
fair-weather نیم راه
fair copy نسخه درست
trade fair نمایشگاه بازرگانی
fair play <idiom> عدالت ،مساوی ،عمل درست
a fair comment نظر بی طرفانه
fair game <idiom> موضوع تهاجم
fair and square <idiom> راست وبی پرده
as fair as a rose <idiom> مثل ماه
fair copies نسخه درست
fair shake <idiom> رفتار درست
trade fair نمایشگاه تجاری
fair play رازی
fair trade تجارت عادلانه
fair arbitration حکومت عدل
county fair بازار روز
county fair بازار مکاره
fair spoken خوش بیان
fair faced حق به جانب
fair return بازده عادلانه
fair price قیمت بیطرفانه
play fair مردانه معامله کردن
fair faced خوبرو
play fair مردانه بازی کردن
fair price قیمت مناسب
fair spoken مودب
fair spoken ملایم
fair territory محدوده خطا
fair trade تجارت منصفانه
fair trade کسب حلال
fair weather دارای هوای صاف
fair trade کسب منصفانه
fair trade تجارت مشروع
fair weather مناسب برای
fair haired موبور
fair weather بی وفا
fair weather نیم راه
fair wind باد موافق
fancy fair بازارکالای تجملی
fair tide جریان اب موافق
fair price قیمت عادلانه
fair drawing طرح مناسب برای چاپ و تکثیر
fair drawing تصویر مناسب
fair game شکار مجاز
fair catch بل گرفتن توپ لگدزده یا بلندشده از زمین یا پرتاب شده
fair game شکار قانونی
fair market بازار مکاره
fair game آماج روا
fair game طعمهی حاضر و آماده
fair market هفته بازار
fair maid یکجورشاه ماهی یاساردین
fair game دست انداختنی
fair game مسخره کردنی
fair sex جنس لطیف
fair sex زنان
the fair sex از مابهتران
fair competition رقابت عادلانه
fair minded خالی از اغراض
the fair sex جنس لطیف یعنی زن
fair price قیمت منصفانه
fair mindedness ازادگی ازتعصب
fair play انصاف
to bid fair اختمال یا امیدواری دادن
fair deal روش منصفانه
fair play شرایط برابر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com