Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
half-heartedly
از روی عدم خلوص
Other Matches
half heartedly
از روی عدم خلوص
whole heartedly
قلبا` با تمام دل صمیمانه باخاطرجمع
light-heartedly
امیدوار
shout heartedly
با قوت قلب
light-heartedly
خوشدل
faint heartedly
از روی بزدلی
cold heartedly
باخون سردی
cold heartedly
ازروی بی عاطفگی
hard heartedly
بیرحمانه
hard heartedly
از روی سخت دلی
light-heartedly
سبکدل
false heartedly
خائنانه
to go off half
بی گدارباب زدن
half and half
نوعی ابجو انگلیسی
half and half
بالمناصفه
one half of
نیمی از
half way
واقع در نیمه راه
i thank you be half of
از طرف ... تشکر می کنم
right half
نیمهراست
first half
نیمه نخست
half way
نیمه راه
outside half
هافبک کناری
half in half out
دو پشتک به عقب با نیم وارو
second half
نیمه دوم
half a d.
نیم دو جین
half a d.
شش تا
to go off half
بی اندیشه سخن گفتن وزیاددیدن
ones better half
زن
half
بطور ناقص
half and half
نصفانصف
half
نصف
half
نیمه نخست
half
نیمی
half
شریک ناقص
half
طرف
half
سو
half
نصفه
half
حرکت یا نمایش گرافیکی با نیمی از شدت معمولی
half
دیسک درایویی که مقابل آن نیمی از حالت استاندارد باشد.
one's better half
زن بطور کنایه
one is half of two
یکی نیمی است از دو
one half of
یک نصف
half
یکی از دو بخش معادل
half
مجموعه بیتتها که نیمی از کلمه استاندارد را می گیرند ولی به عنوان واحد مجزا قابل دسترسی اند
half
جمع کننده دودویی که میتواند نتیجه جمع دو ورودی را تولید کند. و رقم نقل خروجی تولید میکند ولی نمیتواند رقم نقل ورودی بپذیرد
half
کارتن با طول نصفه
half
ارسال داده در یک جهت در واحد زمان روی کانال یک سویه
half
مودمی که در هر لحظه در یک حالت کار میکند.
half
نیم
half section
نیم مقطع
half shadow
نیم سایه
half section
نیم برش
half sidestep
روش صعود با اسکی گام به گام
half sister
خواهر ناتنی
half slip
ژوپن
half timber
الوار کوتاه
half timber
ساخته شده از الوار کوتاه
half time
نصف وقت
half time
نیم وقت
half time
نیمه بازی
half timer
شاگردیکه درنیمی ازوقت خوددرس میخواندودرنیمه دیگرکارمیکند
half tone
نیم پرده
half tone
رنگ متوسط سایه رنگ
half tide
حالت وسط جزر ومد
half thickness
ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
half slip
زیر پیراهنی
half sole
نیم تخت
half sole
نیم تخت انداختن
half sole
نیم تخت زدن
half sovereign
سکه زر ده شیلینکی انگلیس
half staff
نیم افراشته
half step
نیم قدم
half step
نیم گام
half tone
سایه روشن
half moon
هرچیزهلالی شکل
half nephew
پسرناخواهری
half nephew
پسرنابرادری
half moon
هلالی
half moon
تربیع اول وثانی زن قحبه
half moon
نصفه ماه
half mast
نیم افراشتن پرچم
half mast
نیم افراشتگی پرچم
half mast
نیم افراشته
half mast
نیم افراشتن
half mast
نیم افراشتگی
half made
نیم دیوانه
half made
اندکی دیوانه
half mad
خل
half mad
اندکی دیوانه
half long
حد فاصل بین جمله طویل وجمله کوتاه
half of my time
نیمی ازوقت من
half pace
شاه نشین
half pace
تخت گاه
half seas over
پاتیل
half seas over
مست خراب
half round
گج بری نیم گرد
half round
نیم دایره
half round
نیم گرد
half relief
نیم برجسته
half reaction
نیم واکنش
half pint
کوچولو
half pint
کوچک
half pint
کوتاه تر از مقدارمتوسط
half penny
سکه نیم پنی
half pay
حق مستمری
half pay
حق انتظار خدمت
half pay
حقوق ناتمام
half pace
سکو
half loaded
سلاح نیمه خرج گذاری شده
half tone
سایه روشن زدن
half-timbering
ساختمان نیمه چوبی
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
He is only half a man .
مردانگی ندارد (فاقد قدرت وشجاعت )
half-term
تعطیلیبینترم
half-price
نیمبها
half-day
کارنیمروز
half board
هتلیکهفقطصبحانهوعصرانهدرآنسروشود
left half
نیمهچپ
half-slip
زیرداخلی
half-side
نصفیکطرف
half-glasses
عینک یک چشمی
half indexing
فهرستسازینیمه
half handle
نیمدسته
half barb
پیکاننصفه
half-baked
<idiom>
احمق
half the battle
<idiom>
قسمت بزرگیاز کار
half-pace
شاه نشین نیم گرد
half-moon
سنگر نیم هلالی
half-figure
پیکره انتهایی
half-column
نیمه ستون
half-bat
آجر نیمه
Give me half
[some of it]
of it!
نصف آن
[یکخورده از آن]
را به من بده!
half price
نصف قیمت
for half board
برای تختخواب، صبحانه و یک وعده غذای اصلی
for half board
برای نیم پانسیون
meet someone half-way
<idiom>
به توافق رسیدن با کسی
six of one and half-a-dozen of the other
<idiom>
دوقلو بودن
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
fly half
نیمهپرتابمرتفعتوپ
centre half
نیمهمیانی
half-timbered
نیمه چوبی
half yearly
نیم ساله
half yearly
شش ماهه
half word
نیم کلمه
half worcester
ضربهای در بولینگ که میلههای 3 و 9 یا 2 و 8 را جامی گذارد
half width
نیم پهنا
half way houses
خانههای امادگی
half volley
ضربه بلافاصله پس ازتماس توپ با سطح
half volley
پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
half view
نیم نما
half truth
حقیقت ناقص
half truth
سخن نیم راست
half tracked
نیمه شنی
half track
خودرو نیمه شنی یا نیم زنجیر
he did half swear
سخت سوگندیادکردن
he is half your weight
وزن او نصف وزن شما است
to see with half an eye
ازگوشه چشم دیدن
to meet half way
درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
standoff half
بازیگر میانی پشت خط تجمع برای دریافت توپ
right half back
نگهبان راست
one and half pass
یک و نیم گذری
of half blood
ناتنی
meet half way
مصالحه کردن سازش کردن
meet half way
مدارا کردن
lap half
پیوند نیم نیم
it is not half bad
انجا بداست
it is not half bad
هیچ بد نیست
it is half cooked
نیم پخته است
i had half a mind to go
چندان مایل برفتن نبودم انقدر ها میل نداشتم بروم
half track
هاف تراک
half loaded
سلاح نیمه پر
half caste
دورگه
half-mast
نیمه افراشتگی
half-mast
پرچم نیمه افراشته
half-mast
نیمه افراشتن
half wit
کم ذوق
half boot
نیم چکمه
half blooded
دورگه
half wit
ادم احمق ونادان ابله
half wit
کودن
half blood
نابرادری یا ناخواهری دورگه
half binding
جلدنیم چرم
half-wit
کم ذوق
half baked
بی تجربه
half baked
خل
half-witted
خل
half-witted
مخبط
half witted
خل
half caste
دارای پدر اروپایی ومادر هندوستانی
half cap
سلام با اندک تکانی درکلاه
half cap
نیم سلام
half baked
خام
half brother
برادر ناتنی
half brother
نابرادری
half witted
مخبط
half breed
ادم دورگه
half breed
از نژاد مختلف
half bred
بی تربیت
half bred
دورگه
half bound
درپشت وگوشه هاچرمی ودردوطرف پارچهای چرمی پارچهای
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com