Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 140 (7 milliseconds)
English
Persian
the rough and the smooth
اسایش وسختی
Search result with all words
over rough and smooth
در زمین ناهموار وهموار در پستی وبلندی
Other Matches
smooth
بی تکان صاف کردن
smooth
نرم روان سلیس
smooth
ارام
smooth
<adj.>
بدون دشواری
smooth
<adj.>
روان
[اصطلاح مجازی]
smooth
<adj.>
نرم وقابل انعطاف
smooth
<adj.>
ملایم
smooth
<adj.>
لطیف
smooth
<adj.>
نرم
smooth something over
<idiom>
بهتریا قابل تحمل تر شدن
smooth see
دریای ارام
smooth
بی تکان
smooth
بی مو
smooth
سلیس
smooth
نرم روان
smooth
هموار
smooth
قسمت صاف هر چیز
smooth
صاف
smooth
سطح صاف
smooth
صیقلی
smooth
صاف شدن ملایم شدن
smooth
هموار کردن
smooth
ملایم
smooth
دلنواز روان کردن
smooth
ارام کردن تسکین دادن
smooth
صافکاری کردن
smooth
صاف کردن بدون اشکال بودن
it is smooth out side
از بیرون صاف است
smooth plane
رنده صاف کاری
smooth bore
جنگ افزار بدون خان
smooth scrolling
حرکت هموار
smooth the paint
رنگ کردن و پرداخت کردن
smooth muscule
عضله صاف
smooth muscle
ماهیچه صاف
smooth breathing
که دردستوریونانی عدم تلفظ حرف اول رامیرساند
smooth breathing
نام این نشان
smooth break
سطح گسیختگی
smooth bore
جنگ افزار لوله صاف و بدون خان
smooth surface
رویه صاف
smooth tongued
خوش بیان چاپلوس
smooth with the plane
رنده کردن
smooth function
تابع همواری
[ریاضی]
to smooth the brow
گره از جیب گشادن
to smooth over a fault
عیب یا تقصیری را پوشاندن
to smooth a difficulty
اشکالی را رفع یا برطرف کردن
Nice and smooth.
صاف وصوف
smooth tongued
چرب زبان
smooth delivery
تحویل بی اشکال
smooth-talking
مطمئنومتقاعدکننده
smooth core armature
ارمیچر با هسته صاف
quasi smooth flow
جریان نیمه ارام یا شبه ارام
To smooth out a cloth by ironing it .
پارچه را با اطوصاف کردن
smooth plaster surface
پاکیزه کردن
shotgun (smooth-bore)
تفنگشکاری
to rough it
بسختی تن دردادن
rough
<adj.>
پر دست انداز
to rough it
سخت گذراندن
rough up
<idiom>
حمله وصدمه جسمانی
rough d.
الماس بی تراش
rough
دشوار
rough
ناصاف
rough
درشت ناهموار
rough
سخت
rough
پست و بلند
rough
زمخت کردن
rough
بهم زدن
rough
دست مالی کردن
rough
ناهنجار
rough
زمخت ناهموار
rough
زبر
rough
خشن
rough
درشت
rough hewn
طرح شده زمخت
rough hewn
ناصاف
rough hewn
درشت
rough hewn
نتراشیده ونخراشیده
to have a rough time
بد گذراندن
to cut up rough
کینه جویی یا کج خویی کردن
ti is true in the rough
بطورکلی درست است
rough-hewn
ناصاف
rough-hewn
طرح شده زمخت
rough-hewn
درشت
rough-hewn
نتراشیده ونخراشیده
rough and tumble
بیقاعده
very rough sea
sea heavy
rough and tumble
شلم شوربا
rough and ready
خشن
rough and ready
سریع العمل
rough hew
ناصاف بریدن
rough and tumble
بی نظم و ترتیب
rough guess
<idiom>
تخمین تقریبی
rough and tumble
<idiom>
با خشونت تمام جنگیدن
rough and ready
<idiom>
زبروخشن ولی موثر
rough country
سرزمین ناهموار
We had a very rough time.
نه ما خیلی سخت گذشت
cut up rough
متغیر شدن
cut up rough
داد و بیداد راه انداختن
rough coating
گل مال شده
rough spoken
شدیداللحن
rough spoken
درشت سخن
rough sea
دریای خراب
rough rider
سوارکاریکه میتوانداسبهای سوغانی نشده راسوارشود
rough rice
شلتوک
rough log
دفترچه وقایع ناو
rough legged
دارای پاهای پردار مودرچهارقلم
rough hew
قالب کردن
rough hew
درشت بریدن طرح کردن
rough estimate
براورد تقریبی
rough draw
سر دستی طرح کردن
rough draw
طرح کردن
rough coat
نخستین اندود
rough coating
اندوده به شن واهک
rough country
تپه ماهور
rough coating
ناتمام
rough coating
اجمالا درست شده ناقص
rough surface
رویه زبر
i saw the report in the rough
من پیش نویس این گزارش رادیدم
rough cast
گل مال شده
rough cast
اندوده به شن واهک
rough breathing
که دردستوریونانی تلفظ شدن حرف اول را می رساند
rough breathing
نام این نشان
rough boundary
جدار زبر
rough footed
دارای پاهای پردار
it is rough on the inside
توی ان زبراست
it is rough on the inside
از تو زبر است
rough cast
اجمالادرست شده ناقص
rough cast
ناتمام
rough usage
دست مالی
rough waller
چینه کش
rough wrought
اجمالادرست شده
rough wrought
طرح شده تنهادرمراحل نخستین درست شده
rough or foul copy
چرک نویس
to rough a horse's shoes
میخ مخصوص بنعل اسب زدن برای اینکه از سرخوردن ان جلوگیری شود
rough handling of a thing
گذاشت وبرداشت چیزی به تندی چنانکه خراب شودیا اززیبائی ولطافت بیفتد
He is a bully . he is a rough guy .
آدم گردن کلفتی است
rough cast glass
شیشه خام
A rough (crude)estimate.
حساب سر انگشتی
Harsh ( rough) manners .
رفتار خشک وخشن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com