Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (9 milliseconds)
English
Persian
to be on the safe side
برای اینکه احتمال اشتباه
to be on the safe side
باقی نباشد
Search result with all words
To be on the safe side.
خیلی احتیاط بخرج دادن
(on the) safe side
<idiom>
سخت سرزنش کردن
Other Matches
side by side columns
ستونهای پهلو به پهلو
To take someones side . To side with someone.
از کسی طرفداری کردن
safe
ایمن
safe
سالم
safe
مطمئن
safe
محفوظ
safe
بی خطر
it is safe to say
بدون ترس ازاشتباه یا اغراق گویی میتوان گفت
he is safe to be there
حتما انجاخواهدبود
he is safe to be there
یقیناانجاخواهدبود
safe
ضامن
safe
صحیح اطمینان بخش
safe
گاوصندوق
it is safe to say
بخوبی میتوان گفت
safe
به ضامن
safe
امن
safe
صدمه نخورده
safe format
عملیات فرمت که داده موجود را خراب نمیکند ودرصورتی که یسک اشتباه را فرمت کرده باشید امکان ترمیم داده وجود دارد
safe from danger
محفوظ از خطر
safe guard
نگهداری
conduct safe
جواز امان
safe guard
حفافت
safe-conducts
خط امان
safe distance
مسافت امن اطراف مین
safe distance
فاصله بی خطر
render safe
به ضامن کردن مین
safe yield
بده قابل برداشت
meat safe
قفسه توری
meat safe
قفسه گوشت که باتورسیمی درست می کنند
can you pronounce him safe
ایا میتوانید
can you pronounce him safe
بگویید که اواز خطر محفوظ است
conduct safe
خط امان
safe sex
آمیزشجنسیکنترلشدهماننداستفادهاز"کاندوم "
safe passage
مجوزعبور مجوزترددمطمئن
render safe
بی اثرکردن مین یا وسایل انفجاری یا بمب
to play it safe
با احتیاط عمل کردن
[اصطلاح روزمره]
safe deposit
صندوق اهن مخصوص امانت اشیاء گرانبها
safe deposit
گاوصندوق
safe custody
حرز
safe area
منطقه بی خطر
safe area
منطقه امن
safe and sound
صحیح وتندرست
safe altitude
ارتفاع تامین ارتفاع بی خطر
safe altitude
ارتفاع امن
to be in safe keeping
درجای امن بودن
safe bet
بیخطر بدونریسک
safe conduct
امان نامه
safe conducts
جواز امان
safe-conducts
امان نامه
safe-conducts
امان دادن
safe-conducts
رخصت عبور
safe conducts
سمدی که فرستاده دولتی که در حال جنگ با دولت مرسل الیه است قبل از ورود به خاک ان کشور باید تحصیل کند
safe-conducts
اجازه عبور از منطقه ممنوعه
safe-conducts
جواز عبور و مرور درمنطقه نظامی
safe-conducts
جواز امان
safe-conducts
سمدی که فرستاده دولتی که در حال جنگ با دولت مرسل الیه است قبل از ورود به خاک ان کشور باید تحصیل کند
safe conducts
جواز عبور و مرور درمنطقه نظامی
safe conducts
اجازه عبور از منطقه ممنوعه
safe conducts
رخصت عبور
safe conduct
امان دادن
safe conduct
رخصت عبور
safe conduct
اجازه عبور از منطقه ممنوعه
safe conduct
جواز امان
safe conduct
سمدی که فرستاده دولتی که در حال جنگ با دولت مرسل الیه است قبل از ورود به خاک ان کشور باید تحصیل کند
safe conducts
خط امان
safe conducts
امان نامه
safe conduct
جواز عبور و مرور درمنطقه نظامی
safe conducts
امان دادن
safe yield
بده قابل اطمینان
fail safe
ماسوره تامین شده از نظرعمل کرد دستگاههای داخلی ماسوره مطمئن العمل
safe pledge
کفالت
safe mode
حالت عملیات خاص در ویندوز که به صورت خودکارانتخاب میشودوقتی که در شروع خطایی رخ دهد
fail-safe
تخریب امن
safe keeping
نگهداری
fail-safe
ماسوره تامین شده از نظرعمل کرد دستگاههای داخلی ماسوره مطمئن العمل
fail-safe
با خرابی امن
safe life
عمر مطمئن
safe keeping
حفافت توجه
safe keeping
حفظ
fail safe
تخریب امن
safe house
خانه امن
fail safe
با خرابی امن
safe pledge
وجه الکفاله
safe valve
در رو
safe conduct
خط امان
safe load
بار مجاز
safe velocity
سرعت مطلوب
safe valve
دریچه ایمنی
safe valve
دریچه اطمینان
In a secure ( safe ) place.
درمحل محکم وامنی
safe conduct holder
مستامن
safe water mark
علامتآببیخطر
fail safe system
سیستمی که برای جلوگیری ازخرابی طراحی شده است سیستم با خرابی ملایم
breaking into safe custody
هتک حرز
safe working load
بارکاری مطمئن
safe loads tables
جداول بارهای مجاز
maximum safe temperature
درجه حرارت مجاز حداکثر
property kept in safe custody
مال محرز
temporary safe conduct
امان
Ton play safe . To tread cautiously.
با احتیاط عمل کردن
side out
خراب کردن سرویس
he is on our side
طرفدار مااست
he is on our side
طرف ما
in side
سمت سرویس زمین
in side
سمت سرویس زمین اسکواش
on side
پایان بازی
side out
خطای سرویس
right side up
وارونه
over the side
خارج از ناو
out side of
جز غیراز
on side
در داخل خط خارج نشده
off side
خارج از خط
near side
سمت اسباب که ژیمناست بدان نزدیک میشود
near side
سمت چپ اسب
out side
دریافت کننده سرویس دریافت کننده سرویس اسکواش
right side up
پشت رو
off side
سمت راست زمین کریکت مقابل زمین توپزن
side by side
پهلو به پهلو
side
ضلع
side
سو
side with
<idiom>
عاشق چیزی بودن
On that side .
درآن طرف
on the other side
<adv.>
ازطرف دیگر
on the other side
<adv.>
درمقابل
on the other side
<adv.>
طور دیگر
on the other side
<adv.>
به ترتیب دیگر
on one side
<adv.>
یکی انکه
side
سمت
along side of
درقبال
side
پهلو
along side
در پهلو
on the other side
<adv.>
از سوی دیگر
along side
پهلو به پهلوی
along side
تا کنار
along side of
درپهلوی
along side of
دربرابر
on one side
<adv.>
در یک طرف
side
جهت
side
تیم
side
بر
side
طرف
along side
در کنار
side
سمت کنار
side
جنب جانب
side
کناره
side
طرفداری کردن از
side
در یکسو قرار دادن
side
پهلو کناره
side weir
سرریز کناری
side whiskers
سبیل چخماقی
sit at my side
درپهلوی من بنشینید
spear side
طرف پدری
spear side
سلاله ذکور
strong side
سمتی از زمین که در لحظه معین توپ انجاست سمت جبهه تهاجمی
sunny side up
فقط یک طرفش پخته
the right side of a fabric
روی پارچه
to win over to one's side
غالب امدن بر
side reflector
منعکس کننده کناری رفلکتور کناری
side ward
ازپهلو
side ward
ضلعی
side step
سویگام
side step
گریز
side step
کنار رفتن
side spray
بسکهای جانبی گلوله ترکشهای جانبی گلوله
side slip
بچه حرامزاده
side slip
یک برشدن یا سر خوردن
side show
موضوع فرعی
side show
نمایش فرعی
side screen
چادر افتاب گیر
side reflector
پرتوافکن کناری
side reaction
واکنش جانبی
side post
قائمه
side post
باهو
side post
بائو
side party
گروه رنگ زن
side overlap
پوشش جانبی عکس هوایی
side step
فرمان یک قدم به چپ یا به راست برداشتن یک قدم به چپ یا به راست
side stream
ریزابه
side sweep and over under
فن تندر
side ward
پهلویی
side ward
یک بری
side wall
دیوار پهلویی
side walk
پیاده رو
side footboard
پلکانعمودیجانبی
side view
نمای پهلویی
side view
نمای جانبی
side view
از پهلو
side view
نیمرخ
side veiw
نیمرخ
side tone
انعکاس صوت دریک مداربعلت مجاورت با مدار صوتی دیگر
side tone
صدای جانبی گوشی
side tone
سایدتون
side sweep and over under
گرفتن دست و کمرحریف کشیدن وی بطرف خودو با پای چپ زیر پای راست حریف را خالی کردن و پرتاب حریف
side view
نمای جنبی
side ladder
پلههایجانبی
I have a pain in my side.
پهلویم درد می کند
To sleep on ones side.
روی پهلو خوابیدن
ship's side
کنارهکشتی
sea side
کناردریا
side effects
آثار جانبی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com