Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
My car won't start.
اتومبیلم روشن نمی شود.
Other Matches
My car won't start.
اتومبیلم استارت نمیزند.
My car has broken down.
اتومبیلم خراب شده است.
Where can I park my car?
کجا اتومبیلم را میتوانم پارک کنم؟
Where can I get my car washed?
کجا میتوانم اتومبیلم را بدهم بشویند؟
Can you repair my car?
آیا میتوانید اتومبیلم را تعمیر کنید؟
I've a flat tyre.
یک طایر اتومبیلم پنچر شده است.
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylit
روز روشن روشن کردن
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
daylight
روز روشن روشن کردن
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
moonlit
روشن
definite
روشن
elucidate
روشن
litten
روشن
bright
روشن
clear cut
روشن
perspicuous
روشن
cloudless
روشن
explicit
روشن
nitid
روشن
shrill
روشن
clear-cut
روشن
diaphanous
روشن
shriller
روشن
shrillest
روشن
legible
روشن
cleaners
روشن
lightest
روشن
vivid
روشن
sunnier
روشن
sunniest
روشن
sunny
روشن
lucid
روشن
on
روشن
lighted
روشن
light
روشن
brighter
روشن
brightest
روشن
elucidated
روشن
elucidates
روشن
unequivocal
روشن
elucidating
روشن
unequivocally
روشن
transparently
روشن
eidetic
روشن
clearest
روشن
distinct
<adj.>
روشن
clearer
روشن
eyebright
روشن
fogless
روشن
clear
روشن
alighted
روشن
furbisher
روشن گر
on/off
روشن
sharp cut
روشن
transparent
روشن
explicit
<adj.>
روشن
notable
<adj.>
روشن
perspicuous
<adj.>
روشن
in a good light
روشن
clears
روشن
luculent
روشن
expressing
روشن
express
روشن
sets
روشن
expressed
روشن
expresses
روشن
alight
روشن
setting up
روشن
set
روشن
alights
روشن
alighting
روشن
clean cut
روشن
clean-cut
روشن
to fire up
روشن کردن
elucidates
روشن کردن
enlightening
روشن فکرکردن
elucidating
روشن کردن
ignites
روشن کردن
to switch on
روشن کردن
to come to light
روشن شدن
traffic signal
نشانه روشن
enlighten
روشن فکرکردن
transparent color
رنگ روشن
enlightens
روشن فکرکردن
elucidate
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
kindle
روشن شدن
kindled
روشن شدن
brightens
روشن کردن
kindles
روشن شدن
brighten
روشن کردن
brightened
روشن کردن
igniting
روشن کردن
full orbed
تمام روشن
mauve
ارغوانی روشن
turn on
روشن کردن
to shed light on
روشن کردن
brightly
بطور روشن
transpicuous
روشن اشکار
vividly
بطور روشن
ignite
روشن کردن
ignited
روشن کردن
brightening
روشن کردن
illuminative
روشن کننده
lightsome
سبک روشن
lightsome
برنگ روشن
pick wickian
روشن بین
lucent
روشن وشفاف
clear varnish
لاک روشن
clear sightedness
روشن بینی
clear sighted
روشن بین
lumine
روشن کردن
burn in
ازمایش روشن
broad minded
روشن فکر
broad day light
روز روشن
bright red
قرمز روشن
nacarat
قرمز روشن
bertha
درخشان روشن
ditinct
روشن مشخص
documentary photography
تصویر روشن
illuminator
روشن کننده
illuminant
روشن کننده
illume
روشن کردن
irradiative
روشن سازنده
jacinthe
نارنجی روشن
keen sighted
روشن بین
head work
فکر روشن
half tone
سایه روشن
fire up
روشن کردن
light and shade
سایه روشن
emblaze
روشن کردن
elucidatory
روشن سازنده
lightish
نسبتا روشن
eidetic memory
یاد روشن
pale varnish
لاک روشن
paris blue
جوهرابی روشن
relume
روشن کردن
illumination
روشن سازی
saturated colour
رنگهای روشن
refreshes
روشن کردن
refreshed
روشن کردن
refresh
روشن کردن
to brighten up
روشن شدن
twilight
صبح روشن
twilight
تاریک و روشن
twilight
تاریک روشن
clairvoyants
روشن بین
clairvoyant
روشن بین
to bring tl light
روشن کردن
illuminations
روشن سازی
power up
روشن کردن
perspicuity
روشن بینی
luminary
جسم روشن
luminaries
جسم روشن
clairvoyance
روشن بینی
perspicuously
بطور روشن
pervious
روشن بین
phanerogamic
روشن زاد
phanerogamous
روشن زاد
liberally
با فکر روشن
enlightenment
روشن فکری
picturesquely
بطور روشن
power on
روشن کردن
penumbra
سایه روشن
to clear up
روشن کردن
yin yang
تیره و روشن
illuminate
روشن ساختن
clears
روشن زدودن
illuminate
روشن فکر
illuminate
روشن کردن
illuminates
روشن کردن
illuminates
روشن فکر
clearest
روشن زدودن
second sight
روشن بینی
clears
: روشن کردن
illuminating
روشن فکر
illuminating
روشن کردن
illuminates
روشن ساختن
inexplicable
روشن نکردنی
clear-sighted
روشن بین
alive
روشن سرزنده
picture
روشن ساختن
pellucid
بلورین روشن
luminescence
روشن تابی
fireballs
شهاب روشن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com