Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (34 milliseconds)
English
Persian
keep
اداره کردن محافظت کردن
keeps
اداره کردن محافظت کردن
Other Matches
guards
محافظت کردن نگهبانی کردن
guarding
محافظت کردن نگهبانی کردن
guard
محافظت کردن نگهبانی کردن
sheltering
محافظت کردن
guards
محافظت کردن
sheltered
محافظت کردن
protects
محافظت کردن
shelter
محافظت کردن
guarding
محافظت کردن
shields
محافظت کردن
shield
محافظت کردن
guard
محافظت کردن
protecting
محافظت کردن
shelters
محافظت کردن
protect
محافظت کردن
care
محافظت کردن مراقبت
cares
محافظت کردن مراقبت
cared
محافظت کردن مراقبت
to screen
[from]
[با پرده]
محافظت کردن
[از]
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
to screen one's eyes from the sun
از چشمهای خود از خورشید محافظت کردن
preserves
حفظ یا محافظت کردن باقی نگهداشتن
preserve
حفظ یا محافظت کردن باقی نگهداشتن
preserving
حفظ یا محافظت کردن باقی نگهداشتن
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
executed
اداره کردن قانونی کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
man
اداره کردن
run
اداره کردن
wielding
اداره کردن
directs
اداره کردن
directed
اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
helms
اداره کردن
helm
اداره کردن
wielded
اداره کردن
aminister
اداره کردن
wield
اداره کردن
conducts
اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
managed
اداره کردن
managing
اداره کردن
mans
اداره کردن
direct
اداره کردن
operates
اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
administrations
اداره کردن
operated
اداره کردن
administering
:اداره کردن
conduct
اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
manage
اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
stage manage
اداره کردن
mishandling
بد اداره کردن
conducting
اداره کردن
rule
اداره کردن
maintain
اداره کردن
gestion
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
administration
اداره کردن
administers
:اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
conducted
اداره کردن
officiating
اداره کردن
officiates
اداره کردن
runs
اداره کردن
manages
اداره کردن
wields
اداره کردن
manage
اداره کردن
operate
اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
officiated
اداره کردن
administered
:اداره کردن
officiate
اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
administer
اداره کردن
policies
اداره یاحکومت کردن
personnel management
اداره کردن پرسنلی
steer
حکومت اداره کردن
steered
حکومت اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
policy
اداره یاحکومت کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
manhandles
باخشونت اداره کردن
manhandling
باخشونت اداره کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
manageable
قابل اداره کردن
maladminister
بطور سوء اداره کردن
conducting
اداره کردن کشیده شدن
operated
اداره کردن راه انداختن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
operate
اداره کردن راه انداختن
conducted
اداره کردن کشیده شدن
operates
اداره کردن راه انداختن
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
conducts
اداره کردن کشیده شدن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
screens
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screen
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screening, screenings
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screened
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
regie
اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsoring
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to shoot oneself in the foot
<idiom>
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sponsors
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner.
جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
sponsor
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to register with the police
نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن
[نقل منزل]
yamen
اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
scotland yard
اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
headquarters
اداره کل اداره مرکزی
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
personnel
کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
cares
محافظت
preservation
محافظت
care
محافظت
conservation
محافظت
cared
محافظت
protection
محافظت
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
preserve wood
محافظت چوب
copy protection
محافظت از کپی
preservation
محافظت جلوگیری
thermal protection
محافظت حرارتی
stickability
قابلیت محافظت
shelters
محافظت حمایت
normal maintenance
محافظت عادی
sheltered
محافظت حمایت
shelter
محافظت حمایت
sheltering
محافظت حمایت
right of self preservation
حق محافظت از سرحدات خود
security
محافظت شده یا رمزدار
protected storage
حافظه محافظت شده
Health physics
فیزیک محافظت از پرتو
protected storage
انباره محافظت شده
The Physics of Radiation Protection
فیزیک محافظت از پرتو
reserved words
کلمههای محافظت شده
protected passed pawn
پیاده رونده محافظت شده
protective
زره حفافتی محافظت کننده
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com