Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
Other Matches
It is no joke .
این شوخی ندارد ( شوخی نیست )
fields
خارج اداره یا کارخانه
field
خارج اداره یا کارخانه
fielded
خارج اداره یا کارخانه
It cannot be trifled with . It is no joking matter.
شوخی بردار نیست
A clumsy practical joke.
آدم شوخی است ( شوخی های یدی )
yamen
اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
razz
شوخی کردن
jokes
شوخی کردن
monkey business
<idiom>
شوخی کردن
to crack a joke
شوخی کردن
larks
شوخی کردن
to kid
شوخی کردن
tricking
شوخی کردن
to break a jest
شوخی کردن
to cut a joke
شوخی کردن
trick
شوخی کردن
cut a joke
شوخی کردن
joke
شوخی کردن
joked
شوخی کردن
tricked
شوخی کردن
joking
شوخی کردن
lark
شوخی کردن
josh
شوخی کردن
gayety
بشاشت شوخی کردن
to play a joke on any one
با کسی شوخی کردن
fun
مطبوع شوخی کردن
mill
کارخانه اسیاب کردن
shop
کارخانه خرید کردن
shops
کارخانه خرید کردن
mills
کارخانه اسیاب کردن
shopped
کارخانه خرید کردن
to do something wrong
شیطنت کردن در چیزی
[شوخی]
sikt
شوخی طعنه امیز کردن
to be up to something
شیطنت کردن در چیزی
[شوخی]
to get
[be]
up to mischief
شیطنت کردن در چیزی
[شوخی]
to play a trick on any one
زدن باکسی شوخی کردن
pranks
شوخی زننده تزئین کردن
to laugh off
با خنده و شوخی از سر خودرفع کردن
prank
شوخی زننده تزئین کردن
jests
ببازی گرفتن شوخی کردن
jest
ببازی گرفتن شوخی کردن
All is not gold that glitters.
<proverb>
هر آنچه میدرخشد طلا نیست(هر گردى گردو نیست).
indulge
زیاده روی کردن شوخی کردن
indulging
زیاده روی کردن شوخی کردن
indulged
زیاده روی کردن شوخی کردن
indulges
زیاده روی کردن شوخی کردن
It wI'll boomerang.
کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
winchester disk
دیسک سخت کوچک در یک واحد بسته که وقتی پر است یا لازم نیست , قابل جدا شدن از کامپیوتر نیست
Have a jock with somebody .
شوخی ( لطیفه ) برای کسی تعریف کردن
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
step frame
استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
helms
اداره کردن
direct
اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
helm
اداره کردن
officiates
اداره کردن
mishandling
بد اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
directed
اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
stage manage
اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
officiating
اداره کردن
directs
اداره کردن
wield
اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
wielded
اداره کردن
run
اداره کردن
officiated
اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
administrations
اداره کردن
wields
اداره کردن
manage
اداره کردن
maintain
اداره کردن
wielding
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
administers
:اداره کردن
mans
اداره کردن
conducted
اداره کردن
managed
اداره کردن
operates
اداره کردن
manages
اداره کردن
operated
اداره کردن
rule
اداره کردن
conduct
اداره کردن
runs
اداره کردن
aminister
اداره کردن
operate
اداره کردن
managing
اداره کردن
administer
اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
conducting
اداره کردن
man
اداره کردن
officiate
اداره کردن
administering
:اداره کردن
conducts
اداره کردن
administration
اداره کردن
manage
اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
gestion
اداره کردن
administered
:اداره کردن
manageable
قابل اداره کردن
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
manhandling
باخشونت اداره کردن
steer
حکومت اداره کردن
manhandles
باخشونت اداره کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
steered
حکومت اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
policies
اداره یاحکومت کردن
personnel management
اداره کردن پرسنلی
policy
اداره یاحکومت کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
scotland yard
اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
uncreate
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
transparent
برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
transparently
برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
conducts
اداره کردن کشیده شدن
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
maladminister
بطور سوء اداره کردن
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
conducted
اداره کردن کشیده شدن
operated
اداره کردن راه انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
operates
اداره کردن راه انداختن
conducting
اداره کردن کشیده شدن
leaving files open
به معنای اینکه فایل بسته نیست یا حاوی نشانه پایان فایل نیست .
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
his parentage isunknown
اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
to put out of the way
سربه نیست کردن
regie
اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsor
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsoring
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner.
جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
to shoot oneself in the foot
<idiom>
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
keep
اداره کردن محافظت کردن
executed
اداره کردن قانونی کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
keeps
اداره کردن محافظت کردن
headquarters
اداره کل اداره مرکزی
to register with the police
نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن
[نقل منزل]
He meant to help , no doubt.
تردیدن نیست که منظورش کمک کردن بود
permanent
خطایی در سیستم که قابل رفع کردن نیست
it is past all hope
جای هیچ امیدواری نیست هیچ امیدی نیست
personnel
کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
production
ساخته شده طبق طرح کارخانه اتومبیل سازی موتورسیکلت ساخته شده طبق طرح کارخانه
productions
ساخته شده طبق طرح کارخانه اتومبیل سازی موتورسیکلت ساخته شده طبق طرح کارخانه
It will be some time before the new factory comes online, and until then we can't fulfill demand.
آغاز به کار کردن کارخانه جدید مدتی زمان می برد و تا آن زمان قادر به تامین تقاضا نخواهیم بود.
storage
رسانه ذخیره سازی که قابل پاک کردن یا استفاده مجدد نیست
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com