English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
lose touch with <idiom> از دست دادن شانس ملاقات وارتباط
Other Matches
miss an appointment از دست دادن قرار ملاقات
appointments قرار ملاقات وعده ملاقات
appointment قرار ملاقات وعده ملاقات
ems dispatch تلگراف امس عنوان واقعه مشهور ملاقات سفیر فرانسه با ویلهم اول در سال 0781 در امس که بیسمارک صدراعظم وقت المان با تحریف مفاد تلگرافی که از موضوع این ملاقات حکایت می کرد باعث بروزجنگ فرانسه و پروس شد
chances شانس
luck شانس
odds شانس
chance شانس
fortune شانس
chancing شانس
chanced شانس
fortunes شانس
handsel شانس
jinxes ادم بد شانس
jinxes شانس نیاوردن
unlucky girl آدم بد شانس
unlucky fellow آدم بد شانس
jinx شانس نیاوردن
fall on feet <idiom> شانس آوردن
jinx ادم بد شانس
fortunate خوش شانس
(not a) snowball's chance in hell <idiom> بد شانس مطلق
(not a) ghost of a chance <idiom> حتی یک شانس کوچکی
press (push) one's luck <idiom> به شانس بستگی داد
fortuity قضا وقدر شانس
casualism اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
caculated risk <idiom> شانس زیاد برای موفقیت
speed حالت شانس خوب داشتن
cook one's goose <idiom> شانس کسی رااز اوگرفتن
To hit a wining streak. شانس آوردن ( درقمار وغیره )
Fortunately I wasnt hurt. شانس آوردم . طوریم نشد
speeds حالت شانس خوب داشتن
speeding حالت شانس خوب داشتن
I dont have an earthly chance. کمترین شانس راروی زمین ندارم
green thumbed کسیکه در پرورش گیاهان شانس و استعدادخوبی دارد
help any one . برایم خوش قدم بود ( شانس آورد )
new deal <idiom> تغییر کامل ،شروع تازه ،شانس دیگر
not to have a prayer of achieving something کمترین شانس هم برای بانجام رسانیدن چیزی رانداشتن
spoiler تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
visiting ملاقات
linkup ملاقات
visits ملاقات
visited ملاقات
visit ملاقات
long shot شانس کمی برای برنده شدن دارد نوعی شرط که احتمال بردن ان کم است
Consider yourself lucky [fortunate] (that) you weren't on the train at that time. شما باید خودتان را خوش شانس [خوشبخت] در نظر بگیرید [که] در آن زمان در قطار نبودید.
date [appointment] قرار ملاقات
meetings ملاقات میتینگ
meetings ملاقات اجتماع
meeter ملاقات کننده
resorted ملاقات مکرر
meeting ملاقات اجتماع
meeting ملاقات میتینگ
appointment وعده ملاقات
appointments وعده ملاقات
conjuncture ملاقات تصادفی
tryst قرار ملاقات
caller ملاقات کننده
callers ملاقات کننده
resorts ملاقات مکرر
visiting hours ساعات ملاقات
trysts قرار ملاقات
appointed day قرار ملاقات
appointed day وعده ملاقات
date [appointment] وعده ملاقات
gang up ملاقات کردن
revisits ملاقات مجدد
revisiting ملاقات مجدد
resort ملاقات مکرر
concourse محل ملاقات
concourses محل ملاقات
revisited ملاقات مجدد
official meeting ملاقات رسمی
audience ملاقات رسمی
audiences ملاقات رسمی
stop by <idiom> ملاقات کردن
revisit ملاقات مجدد
appointment قرار ملاقات
revisited دوباره ملاقات کردن
redezvous رانده وو محل ملاقات
make an appointment قرار ملاقات گذاشتن
schedule an appointment قرار ملاقات گذاشتن
revisiting دوباره ملاقات کردن
revisits دوباره ملاقات کردن
revisit دوباره ملاقات کردن
assignations قرار ملاقات واگذاری
visitant ملاقات کننده مهاجر
trysts قرار ملاقات گذاشتن
dates [appointments] وعده های ملاقات
assignation قرار ملاقات واگذاری
appointed days قرار های ملاقات
appointments قرار های ملاقات
dates [appointments] قرار های ملاقات
appointed days وعده های ملاقات
appointments وعده های ملاقات
obtain an appointment وقت ملاقات گرفتن
rendezvous قرار ملاقات گذاشتن
tryst قرار ملاقات گذاشتن
I'd like to see Mr. ... من می خواهم آقای ... را ملاقات کنم.
I have a date with my fiandee. با نامزدم قرار ملاقات دارم
meet معرفی شدن به ملاقات کردن
meets معرفی شدن به ملاقات کردن
redezvous وعده ملاقات اجتماع مجدد
keep an appointment قبول کردن قرار ملاقات
fix someone up with someone <idiom> واسطه برای قرار ملاقات دونفر
It was a mere accident that we met. ملاقات ما کاملا تصادفی ( اتفاقی ) بود
to arrive in good time خیلی زودتر از وقت ملاقات رسیدن
blind dates قرار ملاقات میان زن ومردی که همدیگر را نمیشناسند
conferences ملاقات با افراد برای بحث در مورد یک مشکل
blind date قرار ملاقات میان زن ومردی که همدیگر را نمیشناسند
conference ملاقات با افراد برای بحث در مورد یک مشکل
off balance <idiom> فراهم نکردن ،قادربه ملاقات غیرمنتظره نبودن
I dont mean to intrude . قصد مزا حمت ندارم ( ملاقات یا ورود نا بهنگام )
sidekick تقویم ملاقات وشماره گیر خودکار تلفن ارائه میدهد
sidekicks تقویم ملاقات وشماره گیر خودکار تلفن ارائه میدهد
agendas لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
agenda لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
calendar program ابزار نرم افزاری که به کاربر اجازه ورود و بررسی به قرار ملاقات ها میدهد
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
calendar program ابزار نرم افزاری که به چندین کاربر اجازه بررسی قرار ملاقات ها وزمان بندیهای سایرین را میدهد
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
redezvous تلاقی کردن ملاقات کردن
assembled انجمن کردن ملاقات کردن
assembles انجمن کردن ملاقات کردن
visit ملاقات کردن زیارت کردن
visited ملاقات کردن زیارت کردن
visits ملاقات کردن زیارت کردن
assemble انجمن کردن ملاقات کردن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com