English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (18 milliseconds)
English Persian
to rely on somebody for your income از لحاظ درآمد وابسته به کسی بودن
Other Matches
belong مال کسی بودن وابسته بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
appertaining وابسته بودن
appertains وابسته بودن
hinge وابسته بودن
depended وابسته بودن
pertained وابسته بودن
depend وابسته بودن
appertained وابسته بودن
pertains وابسته بودن
hinges وابسته بودن
pertain وابسته بودن
appertain وابسته بودن
depends وابسته بودن
interrelate وابسته بهم بودن
interrelating وابسته بهم بودن
interrelates وابسته بهم بودن
regards وابسته بودن به نگریستن
interdepend وابسته بهم بودن
precursory وابسته به پیشرو بودن
regard وابسته بودن به نگریستن
regarded وابسته بودن به نگریستن
to be reliant on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
to rely on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
to be dependent on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
to depend on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
return [on something] درآمد
Inc درآمد
(a) come-down <idiom> درآمد
meal ticket ممر درآمد
I had a terrible (hard) time of it. پدرم درآمد
It turned out well. خوب از آب درآمد
he went aboard the ship به کشتی درآمد
meal tickets ممر درآمد
He came out of the house. از منزل درآمد
subclass طبقه اجتماعی کم درآمد
income accounts حساب های درآمد
underclass طبقه اجتماعی کم درآمد
underclass طبقهی اجتماعی کم درآمد
lower class طبقه اجتماعی کم درآمد
absolute income hypothesis فرضیه درآمد مطلق
The employer deducts taxes from the salary. کارفرما مالیات را از درآمد کم می کند.
yuppie جوان تحصیل کرده و پر - درآمد
The people protested vocally. صدای مردم درآمد ( اعتراض )
Whichever way I did it ,It came out(turned out)wrong. هر طور کردم غلط درآمد
attachable earnings درآمد ضبط شدنی [قانون]
yuppies جوان تحصیل کرده و پر - درآمد
I have a steady monthly income. درآمد ماهیانه ثابتی دارم
net factor income from abroad خالص درآمد عوامل از خارج
She made a good wife. اوزن خوبی ازآب درآمد
lay off (someone) <idiom> کاری رابه علت درآمد کم کنارگذاشتن
I had a hell of a time to fix the engine. پدرم درآمد موتور رادرست کردم
with a view to از لحاظ
viewpoints لحاظ
point of view لحاظ
points of view لحاظ
with the view of از لحاظ
viewpoint لحاظ
every way از هر لحاظ
for purposes of از لحاظ
perspectives لحاظ
perspective لحاظ
in the light of از لحاظ
socially از لحاظ اجتماعی
theologically از لحاظ الهیات
pro forma از لحاظ فاهر
qualitatively از لحاظ کیفیت
surgically از لحاظ جراحی
professionally از لحاظ پیشه
phase لحاظ پایه
to all intents and purposes ازهر لحاظ
medically از لحاظ طبی
nationally از لحاظ ملی
technically speaking از لحاظ فنی
for brevity's sake از لحاظ اختصار
juridically از لحاظ قضائی
juridically از لحاظ حقوقی
juristically از لحاظ حقوقی
militarily از لحاظ نظامی
phased لحاظ پایه
phases لحاظ پایه
morbid anatomy از لحاظ ناخوشی
politically از لحاظ سیاسی
sanitarily از لحاظ بهداشت
in every respect ازهر لحاظ
in all respects ازهر لحاظ
exofficio از لحاظ سمت
of از طرف از لحاظ
orthographically از لحاظ املا
criminally از لحاظ جنائی
economically از لحاظ اقتصاد
from an economical standpoint از لحاظ اقتصاد
sexually از لحاظ جنس
municipally از لحاظ شهرداری
modally از لحاظ چگونگی
materialistically از لحاظ مادیت
phallic وابسته به پرستش الت مردی وابسته به الت رجولیت وابسته به قضیب
I am just a pen – pusher . قلم صد تا یک غاز می زنم (کارهای دفتری یا نگارشی کم درآمد )
When drink enters, wisdom departs. <proverb> آنگه که شراب از در درآمد ,هوش و عقل و اختیار از کف برفت .
mineralogically از لحاظ کان شناسی
politically involved از لحاظ سیاسی پرتحرک
politically active از لحاظ سیاسی پرتحرک
on principle از لحاظ قیود اخلاقی
nautically از لحاظ کشتی رانی
hierarchically از لحاظ رئیسی و مرئوسی
geologically از لحاظ زمین شناسی
therapeutically از لحاظ درمان شناسی
strategically از لحاظ سوق الجیشی
internationally از لحاظ بین المللی
theoretically از لحاظ فرض علمی
nutrient ماده مقوی از لحاظ غذایی
wood craft جنگل شناسی از لحاظ شکار
nutrients ماده مقوی از لحاظ غذایی
ornamentally از لحاظ تزئین منباب زینت
symmetry allowed reaction واکنش مجاز از لحاظ تقارن
exofficio از لحاظ تصدی مقام و غیره
ornamentallyr از لحاظ تزئین میناب زینت
baseball throw مسابقه پرتاب توپ از لحاظ مسافت
popularly از لحاظ توده مردم بزبان ساده
white wool [مرغوب ترین نوع پشم از لحاظ رنگ]
Mentally retarded children. کودکان عقب افتاده ( از لحاظ رشد فکری )
cleanest شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
exegesis تفسیرمتون مذهبی از لحاظ ادبی و فقهی و شرعی و قضایی
clean شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
cleaned شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
cleans شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
exegeses تفسیرمتون مذهبی از لحاظ ادبی و فقهی و شرعی و قضایی
olympian اسمانی وابسته بخدایان کوه المپ وابسته بمسابقات المپیک
bureaucratic وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی وابسته به دیوان سالاری
syzygial وابسته به جفت یانقاط متقابل وابسته به استقرار سه ستاره در خط مستقیم
dialectological وابسته بعلم منطق جدلی وابسته به گویش شناسی
choral وابسته بدسته سرودخوانان وابسته به اواز دسته جمعی
telepathic وابسته به دورهم اندیشی وابسته به توارد یا انتقال فکر
subglacial وابسته به زیر توده یخ وابسته بدوره فرعی یخبندان
unlimited وسیله مسابقه بدون محدودیت از لحاظ حجم یا نوع موتور
psychological moment موقعی که از لحاظ روان شناسی مقتضی برای کارکردن باشد
advantaged کسیکه در شرایط بهتری از لحاظ اجتماعی و یا مادی قرار دارد
lexicographic وابسته به فرهنگ نویسی وابسته به واژه نگاری
phylar وابسته به راسته ودسته وابسته به قبیله ونژاد
rectal وابسته براست روده وابسته به معاء غلاظ
vehicular وابسته به وسائط نقلیه وابسته به رسانه یابرندگر
sothic وابسته به ستاره کلب وابسته به شعرای یمانی
puritanical وابسته بفرقه پیوریتان ها وابسته به پاک دینان
supervisory وابسته به نظارت وسرپرستی وابسته به برنگری
cliquey وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
kinetic وابسته بحرکت وابسته به نیروی محرکه
cliquy وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
erotic وابسته به عشق شهوانی وابسته به eros
monarchic وابسته به حکومت سلطنتی وابسته به سلطنت
historcicism فرضیهای که معتقداست کلیه پدیدههای اجتماعی وفرهنگی باید از لحاظ تاریخی مطالعه شود
sister services یکانهای وابسته قسمتهای وابسته
zygose وابسته به لقاح وابسته به گشنیدگی
lithic وابسته به ریگ وابسته به لیتوم
frontal وابسته به پیشانی وابسته بجلو
bill of health گواهی نامهای که هنگام حرکت کشتی پس ازمعاینه کشتی از لحاظ بیماریهای مسری به ناخداداده میشود
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
geognosy زمین شناسی از لحاظ ساختمان و ترکیب زمین
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
immunogenetics رشتهای از اتم شناسی که درباره روابط مرض و وراثبت یا نژاد بحث میکند مطالعه ارتباط داخلی از لحاظ زیست شناسی
Neanderthal وابسته به انسان غارنشین وابسته به انسان وحشی واولیه
morphic وابسته به شکل وابسته به شکل شناسی خواب الود
hermitical وابسته به گوشه نشینی وابسته بزاهدهای گوشه نشین
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
associated وابسته وابسته کردن
associate وابسته وابسته کردن
associating وابسته وابسته کردن
associates وابسته وابسته کردن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
epistemologycal وابسته به معرفت شناسی وابسته به شناخت شناسی
poplitaeal وابسته به پس زانو وابسته به حفره پس زانو رکبی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com