Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (28 milliseconds)
English
Persian
instruct
اموختن به راهنمایی کردن
instructed
اموختن به راهنمایی کردن
instructing
اموختن به راهنمایی کردن
instructs
اموختن به راهنمایی کردن
Other Matches
edify
اخلاق اموختن تقدیس کردن
edifies
اخلاق اموختن تقدیس کردن
edified
اخلاق اموختن تقدیس کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
heralds
راهنمایی کردن
guides
راهنمایی کردن
conduce
راهنمایی کردن
directing
راهنمایی کردن
airt
راهنمایی کردن
instruction
راهنمایی کردن
heralding
راهنمایی کردن
instructions
راهنمایی کردن
misguide
بد راهنمایی کردن
marshals
راهنمایی کردن با
herald
راهنمایی کردن
heralded
راهنمایی کردن
marshaled
راهنمایی کردن با
marshalled
راهنمایی کردن با
guided
راهنمایی کردن
marshal
راهنمایی کردن با
guide
راهنمایی کردن
marshaling
راهنمایی کردن با
redirect
دوباره راهنمایی کردن
misdirecting
راهنمایی غلط کردن
leads
رهبری کردن راهنمایی
misdirect
راهنمایی غلط کردن
misdirected
راهنمایی غلط کردن
guides
راهنمایی کردن غلاف
misdirects
راهنمایی غلط کردن
guided
راهنمایی کردن غلاف
redirected
دوباره راهنمایی کردن
redirecting
دوباره راهنمایی کردن
lead
رهبری کردن راهنمایی
guide
راهنمایی کردن غلاف
redirects
دوباره راهنمایی کردن
pilot
راهنمای ناو راهنمایی کردن
directs
مستقیم راست راهنمایی کردن
beacon
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
piloted
راهنمای ناو راهنمایی کردن
beacons
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
guides
راهنمایی کردن تعلیم دادن
pilots
راهنمای ناو راهنمایی کردن
guide
راهنمایی کردن تعلیم دادن
guided
راهنمایی کردن تعلیم دادن
to e. a person an a subject
کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
direct
مستقیم راست راهنمایی کردن
directed
مستقیم راست راهنمایی کردن
to bow in or out
با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
learns
اموختن
teach
اموختن
learnt
اموختن
indoctrinated
اموختن
teaches
اموختن
indoctrinating
اموختن
indoctrinates
اموختن
learn
اموختن
indoctrinate
اموختن
call time
تام یک دقیقهای مربی برای راهنمایی کردن بازیگران
educate
دانش اموختن
wit
دانستن اموختن
wits
دانستن اموختن
educating
دانش اموختن
educates
دانش اموختن
to suck eggs
بلقمان حکمت اموختن
steers
هدایت کردن راهنمایی کردن
steers
راهنمایی کردن هدایت کردن
ushered
راهنمایی کردن یساولی کردن
steered
هدایت کردن راهنمایی کردن
lead
راهنمایی کردن هدایت کردن
steered
راهنمایی کردن هدایت کردن
cue
: اشاره کردن راهنمایی کردن
usher
راهنمایی کردن یساولی کردن
steer
هدایت کردن راهنمایی کردن
steer
راهنمایی کردن هدایت کردن
cues
: اشاره کردن راهنمایی کردن
ushering
راهنمایی کردن یساولی کردن
ushers
راهنمایی کردن یساولی کردن
leads
راهنمایی کردن هدایت کردن
indoctrinate
تعالیم مذهبی یاحزبی را اموختن به
indoctrinating
تعالیم مذهبی یاحزبی را اموختن به
indoctrinated
تعالیم مذهبی یاحزبی را اموختن به
indoctrinates
تعالیم مذهبی یاحزبی را اموختن به
tents
اموختن نوعی شراب شیرین اسپانیولی
tent
اموختن نوعی شراب شیرین اسپانیولی
instruction
راهنمایی
instructions
راهنمایی
orientation
راهنمایی
orientate
راهنمایی
steerage
راهنمایی
admonition
راهنمایی
a piece of advice
یک راهنمایی
orientating
راهنمایی
orientates
راهنمایی
guidance
راهنمایی
leading
راهنمایی
educational guidance
راهنمایی اموزشی
guidable
قابل راهنمایی
traffic signal
چراغ راهنمایی
pilotage
راهنمایی کشتی
redirection
راهنمایی مجدد
lead
: راهنمایی رهبری
leads
: راهنمایی رهبری
admonitions
تذکر راهنمایی
lightest
چراغ راهنمایی
indication signs
علایم راهنمایی
aims
مراد راهنمایی
aimed
مراد راهنمایی
aim
مراد راهنمایی
misdirection
راهنمایی غلط
intelligence office
دفتر راهنمایی
traffic light
چراغ راهنمایی
main
ی تر راهنمایی میکند
traffic lights
چراغ راهنمایی
light
چراغ راهنمایی
a quick word of advice
یک راهنمایی کوچک
vocational guidance
راهنمایی شغلی
lighted
چراغ راهنمایی
leading questions
پرسش راهنمایی کننده
leading question
پرسش راهنمایی کننده
road traffic offences
جرائم راهنمایی و رانندگی
directional
وابسته به راهنمایی و هدایت
department of motor vehicles
[DMV]
[American E]
اداره راهنمایی و رانندگی
vehicle registration office
اداره راهنمایی و رانندگی
child guidance clinic
درمانگاه راهنمایی کودک
lead out of danger
با راهنمایی از خطر رهانیدن
Road signs
علائم راهنمایی و رانندگی جاده
Turn left at the traffic lights.
از چراغ راهنمایی به دست چپ بپیچید.
guidance
راهنمای طرح ریزی راهنمایی
character guidance
راهنمایی و مشاوره با افراد سخنرانی مذهبی
advisory system
سیستم خبرهای که کاربر را راهنمایی میکند
commenting
نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
comment
نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
instructions
راهنمایی دستورالعمل دادن تعلیم اموزش نظامی
pillotage
وجوهی که بابت راهنمایی کشتی وصول میشود
commented
نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
instruction
راهنمایی دستورالعمل دادن تعلیم اموزش نظامی
point duty
نگهبانی مامور راهنمایی عبورومرورکه درنقطهای می ایستد
compliance index
شاخص نشان دهنده قابلیت پیروی از علایم راهنمایی
perverse verdict
رای هیات منصفه که بدون توجه به راهنمایی قاضی دادگاه
cues
اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
cue
اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
design heuristics
راهنمایی هایی که به هنگام تقسیم یک مسئله یا برنامه بزرگ به قسمتهای کوچک وکنترل شدنی می توان از انهااستفاده کرد
undirected
رهبری نشده راهنمایی نشده
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
checks
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
check
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
corrects
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
withstands
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
preach
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
wooed
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstood
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilising
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilize
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com