Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
the middle finger
انگشت میانه
Other Matches
She is not well disposed towards me . She is not on particularly . fricndly terms with me .
با من میانه یی ( میانه خوبی ؟ میانه چندانی ) ندارد
mitten
دستکش دارای یک جابرای چهار انگشت ویکجابرای انگشت شست
mittens
دستکش دارای یک جابرای چهار انگشت ویکجابرای انگشت شست
fingerprinted
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
fingerprinting
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
fingerprints
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
fingerprint
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
temperate
میانه رو
meant
میانه
moderated
میانه رو
middle-of-the-road
میانه رو
soberly
میانه رو
moderates
میانه رو
mn
میانه
middle weight
میانه
medium
میانه
moderating
میانه رو
sober
میانه رو
moderate
میانه رو
of a middling quality
میانه
so-so
میانه
mezzo
میانه
tolerable
میانه
mesosomatic
میانه تن
median
میانه
owl light
میانه
intermediate
میانه
frugal
میانه رو
mediums
میانه
meanest
میانه
mean
میانه
meaner
میانه
median line
میانه
fairish
میانه
mesne
میانه
center piece
میانه
intermedial
میانه
mesocephalic
میانه سر
allegretto a
میانه
intermedium
میانه گیر
temperance
میانه روی
moderately
بطور میانه
middles
میانه میدان
middle
میانه میدان
meaner
میانه متوسط
moderation
میانه روی
mean
میانه متوسط
normal
میانه متوسط
waist
میانه ناو
middle course
میانه روی
waists
میانه ناو
halfway line
خط میانه زمین
middlings
ارد میانه
bathyal
میانه ژرفی
moderateness
میانه روی
intermediate frequency
فرکانس میانه
mediaeval ages
قرنهای میانه
passably
بطور میانه
intermediately
بطور میانه
halfback
بازیکن میانه
moderated
میانه رو مناسب
to split the d.
میانه را گرفتن
mesokurtic
میانه پهنا
tolerably
بطور میانه
moderating
میانه رو مناسب
medial
میانه متوسط
Middle West
باختر میانه
medium frequency
فرکانس میانه
moderates
میانه رو مناسب
averaging
میانه متوسط
average radius
شعاع میانه
mesolithic
میانه سنگی
meanest
میانه متوسط
temperateness
میانه روی
average
میانه متوسط
averaged
میانه متوسط
mean radius
شعاع میانه
mesopic vision
دید میانه
moderate
میانه رو مناسب
averages
میانه متوسط
golden mean
میانه روی
embroilment
میانه بهم زنی
ambivert
ادم معتدل و میانه رو
bigeneric
میانه یا حد وسط دوجنس
interposition
دخالت میانه گیری
embroiling
میانه برهم زدن
embroils
میانه برهم زدن
embroiled
میانه برهم زدن
scholastic theology
الهیات قرنهای میانه
meanest
متوسط میانه روی
meaner
متوسط میانه روی
to set two men at variance
میانه دو کس رابهم زدن
embroil
میانه برهم زدن
mean
متوسط میانه روی
to split the difference
میانه را گرفتن مصالحه کردن
To try to effect a reconciliation . between two people .
میانه دونفرراگرفتن ( آشتی دادن )
middlemen
نفر وسط صف ادم میانه رو
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
To set two people against each other . To stir up bad blood between tow persons.
میانه دونفررا بهم زدن
We are on very friendly terms .
میانه ماخیلی گرم است
to keep in with any one
با کسی میانه خوب داشتن
they came to a rupture
میانه انها بهم خورد
They became estranged . They fell out .
میانه آنها بهم خورد
middle body
قسمت میانه ناو یا کشتی
middleman
نفر وسط صف ادم میانه رو
mediaevalism
رسم ها وعقیدههای قرون میانه
sea king
دزد دریایی اسکاندیناوی درقرنهای میانه
intercede
میانجی شدن میانه گیری کردن
interceded
میانجی شدن میانه گیری کردن
intercedes
میانجی شدن میانه گیری کردن
interceding
میانجی شدن میانه گیری کردن
averaging
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
pavis
سپربزرگی که در قرنهای میانه بکارمیبرندوسرتاپارامی پوشانید
average
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
barytone
کلمهای که اخران بی تکیه است میانه
averaged
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averages
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
adactylous
بی انگشت
digit
انگشت
digits
انگشت
finger
انگشت
dactyl
انگشت
monodactylous
تک انگشت
fingers
انگشت
school doctor
استاد دانشگاه یا اموزشگاه الهیات در قرنهای میانه
jainism
یکجوردین درهندکه میانه دین برهماودین بوداست
pinky
انگشت کوچک
pinkie
انگشت کوچک
pollex
انگشت شست
potentilla
پنج انگشت
the little finger
انگشت کهین
phalange
بند انگشت
middle finger
انگشت میان
little fingers
انگشت کوچک
to become a byword
انگشت نماشدن
the ring finger
انگشت حلقه
syndacty
چسبیده انگشت
soon koot
نوک انگشت
soleprint
انگشت نگاری از پا
sawison keut
نوک دو انگشت
medius
انگشت وسطی
rule of thumb
حساب انگشت
medius
انگشت میان
marplot
انگشت به شیر زن
gazing stock
انگشت نما
finger
انگشت زدن
fingerprint
اثر انگشت
knuckle
بند انگشت
knuckles
بند انگشت
fingering
استفاده از انگشت
the first or index finger
انگشت شهادت
the first or index finger
انگشت نشان
forefingers
انگشت شهادت
index finger
انگشت نشان
forefinger
انگشت شهادت
index fingers
انگشت نشان
finger painting
نقاشی با انگشت
fingerprinted
اثر انگشت
fingers
انگشت زدن
fingered
انگشت دار
fingered
انگشت مانند
fingertips
نوک انگشت
conspicuous
انگشت نما
fingertip
نوک انگشت
fingerprints
اثر انگشت
fingerprinting
اثر انگشت
notoriety
انگشت نمایی
forefinger
انگشت نشان
finger print
اثر انگشت
finger mark
اثر انگشت
toenails
ناخن انگشت پا
toenail
ناخن انگشت پا
ring finger
انگشت انگشتر
forefingers
انگشت نشان
five finger
پنج انگشت
egregious
انگشت نما
digitiform
انگشت مانند
agnail
میخچهء پا یا انگشت پا
cinqfoil
پنج انگشت
cinquefoil
پنج انگشت
dactylagraphy
انگشت نگاری
dactylitis
اماس انگشت
dactyloscopy
انگشت نگاری
digitate
انگشت دار
ring fingers
انگشت انگشتر
tap the door with your fingers
انگشت بزنید بدر
flagrant
انگشت نما رسوا
ring fingers
انگشت چهارم دست چپ
indexes
نمودار انگشت سبابه
ring finger
انگشت چهارم دست چپ
To take fingerprints.
انگشت نگاری کردن
To finger something.
به چیزی انگشت زدن
nose-picking
انگشت کردن در بینی
little finger
انگشت کوچک دست
pinkie
انگشت کوچک دست
to run over
تند انگشت گذاشتن
the little finger
انگشت کوچک کلنج
finger thumb opposition
تقابل شست و انگشت
finger mark
با انگشت چرک کردن
lumbrical
ماهیچه انگشت یا پنجه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com