Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 264 (13 milliseconds)
English
Persian
instrumentally
با اسباب
Search result with all words
contrivance
اسباب
contrivances
اسباب
contraption
اسباب
contraptions
اسباب
valuables
اسباب
outfit
اسباب
outfits
اسباب
gadget
اسباب
gadgets
اسباب
scoop
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
scooped
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
scooping
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
scoops
اسباب مخصوص دراوردن چیزی
part
اسباب یدکی اتومبیل
drag
اسباب لایروبی
dragged
اسباب لایروبی
drags
اسباب لایروبی
partition
وسیله یا اسباب تفکیک
partitions
وسیله یا اسباب تفکیک
slide
اسباب لغزنده
slides
اسباب لغزنده
move
اسباب کشی
move
اسباب کشی کردن
move
اسباب کشی کردن تکان
moved
اسباب کشی
moved
اسباب کشی کردن
moved
اسباب کشی کردن تکان
moves
اسباب کشی
moves
اسباب کشی کردن
moves
اسباب کشی کردن تکان
traps
اسباب
life preserver
وسیله نجارت غریق وغیره اسباب نجات
life preservers
وسیله نجارت غریق وغیره اسباب نجات
engine
موتور اسباب
inconvenience
اسباب زحمت
inconvenienced
اسباب زحمت
inconveniences
اسباب زحمت
inconveniencing
اسباب زحمت
resistor
اسباب مقاوم دربرابر برق
resistors
اسباب مقاوم دربرابر برق
pilot
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
piloted
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilots
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
jig
اسباب فولادی که با هدایت ان مته و سوهان را به کار می برند
jigs
اسباب فولادی که با هدایت ان مته و سوهان را به کار می برند
adjustment
آلت تعدیل اسباب تنظیم
adjustments
الت تعدیل اسباب تنظیم
thing
اسباب دارایی
appliance
اسباب
appliance
اسباب کار
appliances
اسباب
appliances
اسباب کار
paraphernalia
اسباب لوازم
remover
اسباب کش
removers
اسباب کش
freehand
بی اسباب
shear
اسباب برش قیچی
peeler
اسباب پوست کن پلیس
peelers
اسباب پوست کن پلیس
doodad
اسباب
doodads
اسباب
mounting
اسباب سوار شدن یا کردن
resister
اسباب مقاوم دربرابر برق
resisters
اسباب مقاوم دربرابر برق
vaulting
پرش از روی اسباب ژیمناستیک
tackle
اسباب
tackle
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackled
اسباب
tackled
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackles
اسباب
tackles
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackling
اسباب
tackling
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
dumbbell
اسباب ورزشی
dumbbells
اسباب ورزشی
rigging
اسباب
things
اسباب
encumber
اسباب زحمت شدن
encumbered
اسباب زحمت شدن
encumbering
اسباب زحمت شدن
encumbers
اسباب زحمت شدن
toy
اسباب بازی
toys
اسباب بازی
churn
بوسیله اسباب گردنده
churned
بوسیله اسباب گردنده
churns
بوسیله اسباب گردنده
roulette
اسباب قمار چرخان
rig
اسباب
rigged
اسباب
rigs
اسباب
garotted
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garottes
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garotting
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garroted
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garrotes
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garroting
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garrotte
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garrotted
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garrottes
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
garrotting
خفه سازی بطرزاسپانیولی اسباب ادم خفه کنی
Other Matches
apparel
اسباب
accouterment
اسباب
articles
اسباب
article
اسباب
dixings
اسباب
fixings
اسباب
free hand
بی اسباب
apparatus
اسباب
tool
اسباب
device
اسباب
devices
اسباب
free handed
بی اسباب
geap
اسباب
whigmaleerie
اسباب
whigmaleery
اسباب
instrument
اسباب
lash up
اسباب
mountings
اسباب
utensils
وسایل اسباب
spare
اسباب یدکی
implement
اسباب اجراء
implementing
اسباب اجراء
playthings
اسباب بازی
plaything
اسباب بازی
implements
اسباب اجراء
kits
اسباب کار
implemented
اسباب اجراء
kit
اسباب کار
tools
اسباب کار
spared
اسباب یدکی
utensil
وسایل اسباب
conspiracies
اسباب چینی
exerciser
اسباب ورزش
fishing gear
اسباب ماهیگیری
inhalator
اسباب استنشاق
purofier
اسباب پاک کن
rectifier
اسباب تقطیر
resonator
اسباب ارتعاش
stamper
اسباب کوبیدن
trocar
اسباب بزل
(be) put out
<idiom>
اسباب زحمت
Luggage
اسباب و اثاثیه
military device
اسباب ارتشی
enginery
اسباب جنگی
discommodity
اسباب زحمت
conspiracy
اسباب چینی
impedimenta
اسباب تاخیرحرکت
furniture
سامان اسباب
malice
اسباب چینی
fittings and fixtures
اسباب و اثاثه
gear
اسباب لوازم
geared
اسباب لوازم
gears
اسباب لوازم
appurtenance
اسباب جهاز
caboodle
اسباب سفر
causes of revelation
اسباب نزول
crimper
اسباب فردادن مو
disfurnish
بی اسباب کردن
hatcher
اسباب جوجه گیری
piano player
اسباب پیانو زنی
instrumental drawing
نقشه کشی با اسباب
charge coupled device
اسباب تزویج علامت
emcumber
اسباب زحمت شدن
coffee roaster
اسباب بودادن قهوه
conspiratress
اسباب چینی کردن
cumbrous
اسباب زحمت پرزحمت
apparatus
اسباب و وسایل ژیمناستیک
dentifactor
اسباب دندان سازی
equipage
اسباب و لوازم جنگی
lay out
اسباب خرده ریز
mathematical instrument
اسباب نگاره کشی
trangam
اسباب عجیب وغریب
vinifacteur
اسباب شراب سازی
this luggage
این اسباب و اثاثیه
luggage van
واگن اسباب و اثاثیه
toylike
مثل اسباب بازی
toyer
سازنده اسباب بازی
moonlight fliting
اسباب کشی شبانه
move house
اسباب کشی کردن
to shift to the new building
اسباب کشی کردن
purofier
اسباب تصفیه گاز
spurtle
اسباب اتش همزن
surveying insatrument
اسباب نقشه برداری
take your w to another room
اسباب کارخودراباطاق دیگرببرید
to form a plot
اسباب چینی کردن
to put to inconvenience
اسباب زحمت شدن
appurtenence
اسباب چیزهای وابسته
powder puff
اسباب پودر زنی
devices
دستگاه اسباب وسیله
device
دستگاه اسباب وسیله
leeches
اسباب خون گیری
leech
اسباب خون گیری
powder puffs
اسباب پودر زنی
bauble
اسباب بازی بچه
encumbrance
اسباب زحمت گرفتاری
baubles
اسباب بازی بچه
encumbrances
اسباب زحمت گرفتاری
luggage lockers
قفس های اسباب و اثاثیه
yoyo
نوعی اسباب بازی بچگانه
lithophone
اسباب کشف ریگ درابدان
light meter
اسباب کوچک نور سنجی
glee
ساز و نواز اسباب موسیقی
There is one piece missing.
یک تکه از اسباب و اثاثیه نیست.
calisthenics
ورزشهای تمرینی بدون اسباب
agitator
اسباب بهم زدن مایعات
agitators
اسباب بهم زدن مایعات
toiletry
لوازم ارایش اسباب توالت
sequencer
اسباب سنجش توالی وتسلسل
sander
اسباب شن زنی چرخ سنباده
To collect (pack)the household goods.
اسباب خانه را جمع کردن
take away your things
اسباب خود را از اینجا ببرید
i am sorry to trouble you
ببخشید اسباب زحمت شدم
colour hard copy device
اسباب نسخه چاپی رنگی
dynameter
اسباب سنجش قوه دوربین
filterpress
اسباب روغن گیری ازماهی
glove stretcher
اسباب گشادکردن پنجههای دستکش
kinetograph
اسباب عکس برداری ازچیزهای جنبنده
turbulator
اسباب مخصوص بهم زدن مایعات
center piece
قسمت میانی اسباب روی میز
pulverizator
اسباب جهت ساییدن یا گردکردن چیزی
pipe cutter
اسباب ویژه قطع لولههای فلزی
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
I'd like to leave my luggage, please.
من می خواهم اسباب و اثاثیه ام را تحویل بدهم.
noah ark
کشتی بچگانه که اسباب بازی اوست
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
wimble
هر نوع اسباب یاوسیلهای که باان سوراخ میکنند
lactoscope
شیرازما اسباب ازمایش پاکی یا چربی شیر
Where are the luggage trolleys?
چرخ دستی اسباب و اثاثیه کجا هستند؟
Where are the luggage lockers?
قفسه های ویژه اسباب و اثاثیه کجاست؟
near side
سمت اسباب که ژیمناست بدان نزدیک میشود
hemostat
اسباب یا دارویی برای بند اوردن خونریزی
contraption
تدبیر
[اختراع]
[ابتکار]
[اسباب عجیب و غریب]
polarograph
اسباب مخصوص تجزیه کمی وکیفی قطب
Can you help me with my luggage?
ممکن است اسباب و اثاثیه ام را حمل کنید؟
exterminatory
اسباب نابودی مایه انهدام یا انقراض نابودسازنده
Please take this luggage.
خواهش میکنم این اسباب و اثاثیه را برایم بیاورید.
Will you have our luggage sent up?
آیا ممکن است اسباب و اثاثیه من را بالا بفرستید؟
Take this luggage to the taxi, please.
لطفا این اسباب و اثاثیه را تاکسی حمل کنید.
panatrope
اسباب الکتریکی برای دراوردن صدای گرامافون از بلندگو
the child is a great t. to us
این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
smoke consumer
اسباب استفاده از دود برای مصرف درونی ماشین
Could you help me carry my luggage?
ممکن است در حمل اسباب و اثاثیه ام به من کمک کنید؟
lewis
یکجور اسباب سنگ بلند کنی که زبانه دم فاختهای دارد
Take this luggage to the bus, please.
لطفا این اسباب و اثاثیه را تا اتوبوس / تاکسی حمل کنید.
sonde
اسباب اندازه گیری اوضاع فیزیکی وجوی ارتفاعات زیادماوراء جو
teleprompter
اسباب مخصوص چرخاندن خطوط نوشته در جلو ناطق تلویزیون
bran pie
فرف بزرگ پراز سبوس که اسباب بازیهایی درمیان ان پنهان می کنند
ccd
اسباب تزویج علامت حافظه با اطلاعات چرخان دستگاه با بار جفت شده
rain box
صندوق یا اسباب بازی دیگری که درتماشاخانه صدای باران ازان درمی اورند
langridge
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrage
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
pedrail
اسباب خودکار برای اسان کردن حرکت ماشینهای سنگین در جادههای ناهموار
garrote
اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
garotte
اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
gastroscope
اسباب معاینه داخلی معده وسیله مشاهده داخل معده
seated
وضع بدن ژیمناست روی اسباب با تکیه روی نشیمنگاه
seats
وضع بدن ژیمناست روی اسباب با تکیه روی نشیمنگاه
seat
وضع بدن ژیمناست روی اسباب با تکیه روی نشیمنگاه
dasd
Device Storage DirectAccess اسباب حافظه بادستیابی مستقیم دستگاه انباره دستیابی مستقیم
widget
آلت کوچک
[ابزار ]
[اسباب مکانیکی کوچک]
ophthalmoscope
اسباب معاینه ته چشم ته چشم بین
direct access storage device
اسباب حافظه با دستیابی مستقیم دستگاه با ذخیره دستیابی تصادفی دستگاه انباره دستیابی مستقیم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com