Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 187 (9 milliseconds)
English
Persian
to go to glory
برحمت ایزدی پیوستن
Other Matches
link-up
پیوستن
link-ups
پیوستن
adjoin
پیوستن
adjoined
پیوستن
attach
پیوستن
adjoins
پیوستن
affix
پیوستن
affixed
پیوستن
affixes
پیوستن
affixing
پیوستن
link up
پیوستن
annexing
پیوستن
attaches
پیوستن
attaching
پیوستن
sort
پیوستن
sorted
پیوستن
sorts
پیوستن
cement
پیوستن
cemented
پیوستن
cementing
پیوستن
cements
پیوستن
ally
پیوستن
allying
پیوستن
affiliate
پیوستن
enlink
پیوستن
join up
به هم پیوستن
to bring into contact
پیوستن
to go in with
پیوستن با
to make contact
پیوستن
conjoin
پیوستن
coalescence
پیوستن
annex
پیوستن
annexes
پیوستن
couple
پیوستن
coupled
پیوستن
couples
پیوستن
anastomois
به هم پیوستن
connect
پیوستن
meet
پیوستن
interlocks
پیوستن
link
به هم پیوستن
meets
پیوستن
connects
پیوستن
interlock
پیوستن
interlocked
پیوستن
joins
پیوستن
joined
پیوستن
interlocking
پیوستن
join
پیوستن
reconstitutes
بهم پیوستن
reconstituting
بهم پیوستن
affiliates
پیوستن اشناکردن
affiliating
پیوستن اشناکردن
interlocks
بهم پیوستن
adhered
چسبیدن پیوستن
reconstitute
بهم پیوستن
reconstituted
بهم پیوستن
adhere
چسبیدن پیوستن
knot
بهم پیوستن
adheres
چسبیدن پیوستن
adhering
چسبیدن پیوستن
combines
باهم پیوستن
combine
باهم پیوستن
affiliated
پیوستن اشناکردن
pan
بهم پیوستن
pan-
بهم پیوستن
pans
بهم پیوستن
knots
بهم پیوستن
incorporate
بهم پیوستن
incorporates
بهم پیوستن
incorporating
بهم پیوستن
inone
بهم پیوستن
inosculate
بهم پیوستن
link
بهم پیوستن
to jury-rig something
چیزی را به هم پیوستن
to grow into one
بهم پیوستن
to grow together
باهم پیوستن
to piece together
بهم پیوستن
to put together
بهم پیوستن
glutinate
بهم پیوستن
filiate
اشناکردن پیوستن
interlocking
بهم پیوستن
interlocked
بهم پیوستن
interlock
بهم پیوستن
binds
بهم پیوستن
adequateness
چسبیدن پیوستن
admix
بهم پیوستن
anastomose
بهم پیوستن
anastomosis
بهم پیوستن
bind
بهم پیوستن
concatenate
بهم پیوستن
seams
بهم پیوستن
clings
چسبیدن پیوستن
cling
چسبیدن پیوستن
knits
بهم پیوستن
welded
بهم پیوستن
interconnect
بهم پیوستن
interconnected
بهم پیوستن
interconnecting
بهم پیوستن
interconnects
بهم پیوستن
weld
بهم پیوستن
seam
بهم پیوستن
patch
بهم پیوستن
patches
بهم پیوستن
interlink
بهم پیوستن
interlinked
بهم پیوستن
rejoining
دوباره پیوستن به
rejoined
دوباره پیوستن به
rejoin
دوباره پیوستن به
rejoins
دوباره پیوستن به
knit
بهم پیوستن
welds
بهم پیوستن
interlinking
بهم پیوستن
joint
بهم پیوستن
combining
باهم پیوستن
interlinks
بهم پیوستن
consociate
متحد کردن پیوستن
clobber
بهم پیوستن زدن
compaginate
محکم بهم پیوستن
clobbering
بهم پیوستن زدن
clobbers
بهم پیوستن زدن
catenate
پیوستن متصل کردن
cleaved
پیوستن تقسیم شدن
weld
جوش دادن پیوستن
welds
جوش دادن پیوستن
in store
<idiom>
آماده بوقوع پیوستن
joins
شرکت کردن در پیوستن
joined
شرکت کردن در پیوستن
join
شرکت کردن در پیوستن
clobbered
بهم پیوستن زدن
repiece
دوباره بهم پیوستن
put to
بگروه شکارچی پیوستن
welded
جوش دادن پیوستن
cleaves
پیوستن تقسیم شدن
annex
پیوستن ضمیمه سازی
assisted
پیوستن به حمایت کردن از
associates
همدم شدن پیوستن
associated
همدم شدن پیوستن
assisting
پیوستن به حمایت کردن از
assists
پیوستن به حمایت کردن از
reunite
دوباره بهم پیوستن
reunited
دوباره بهم پیوستن
reunites
دوباره بهم پیوستن
cleave
پیوستن تقسیم شدن
associating
همدم شدن پیوستن
reuniting
دوباره بهم پیوستن
associate
همدم شدن پیوستن
annexing
پیوستن ضمیمه سازی
assist
پیوستن به حمایت کردن از
annexes
پیوستن ضمیمه سازی
nirvana
پیوستن به کل هستی خشنودی مطلق
jump on the bandwagon
<idiom>
[پیوستن به گرایش یا فعالیتی محبوب]
adding
جمع زدن باهم پیوستن
to be fulfilled
بوقوع پیوستن راست امدن
rabbet
با کنش کاو بهم پیوستن
grafted
پیوند زدن بهم پیوستن
binds
محصور کردن بهم پیوستن
add
جمع زدن باهم پیوستن
graft
پیوند زدن بهم پیوستن
bind
محصور کردن بهم پیوستن
adds
جمع زدن باهم پیوستن
clutches
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
clutched
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
nirvanas
پیوستن به کل هستی خشنودی مطلق
clutching
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
clutch
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
grafts
پیوند زدن بهم پیوستن
crossfertilize
پیوستن دونوع متفاوت از طریق لقاح
attachable
قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
hyphen
برای پیوستن چندکلمه بیکدیگر مثل Northwest
hyphens
برای پیوستن چندکلمه بیکدیگر مثل Northwest
integration
یکی کردن و بهم پیوستن پیوستگی اجزاء
to herd with other people
با مردم دیگر پیوستن درگروه دیگران درامدن
hyphens
برای پیوستن هجاهای جدا شده از یکدیگردر اخرسطر
concrete
: سفت کردن باشفته اندودن یا ساختن بهم پیوستن
hyphen
برای پیوستن هجاهای جدا شده از یکدیگردر اخرسطر
piecer
درنخ ریسی کسیکه کارش بهم پیوستن نخهای گسیخته است
healing by first intention
جوش خوردن زخم یاشکستگی بوسیله دوباره بهم پیوستن پاره ها
to interlock levers
اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
avulsion
جدا شدن زمینی از یک ملک و پیوستن بملک دیگر درنتیجه سیل یا تغییرمسیررودخانه
rattening
محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
admix
مخلوط شدن بهم پیوستن مخلوط کردن امیختن
mosic
تیکه تیکه بهم پیوستن
interosculate
بهم پیوستن بهم امیختن
mosaic
تکه تکه بهم پیوستن
irredentism
نهضت استرداد منظور جنبشی است که هدف ان پیوستن قسمتی از اراضی مجاور یک کشورکه اهالی ان به زبان اهالی کشور منشاء نهضت صحبت می کنند به این مملکت باشد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com